تبليغاتX
ما چهار نفر
فائزه و محمدجواد دو تا فرشته‌اي كه خدا به ما داده.

بچايا (بچه‌ها) عيد آمد آدامه (آماده) باشين

تخم گلها را در گلدان بپاشين

رخت قرمز به تن، روباي (روبان) آبي

پالتوي صورتييييي كفش سرخابي

در بهاران هست باد و باران .......

 

شعراي جديدي كه محمدجواد تازه ياد گرفته و هي با خودش ميخونه.

تو ماشينهاي فلزيش انواع مختلفي هست كه رو فرشا اونا رو رديف ميكنه به اين ترتيب:

سمند زرد با خط نارنجي – تويوتا كمري آبي خوش‌رنگي – بنز الگانس خط آبي (خودش ميگه واسه جريمه كردن ماشينا هست)- تويوتا كمري مشكي – بنز الگانس خط سبز (واسه گرفتن دزدا) – ماشين رالي (كورسي) – پرايد (فولگس واگن) و ...... در آخر هم كاميون بزرگ كه ميتونه همه اون ماشينا رو تو خودش جا بده.

 

بهش ميگم اين ماشينا رو جلوي پا نذار با قدرت ميگه: بابا چيكار كنم ترافيكه منتظرم راه باز شه حركت كنم ديگه.

 

ديگه خودش كاملاً لباساش رو عوض ميكنه و حتي دكمه خيلي سفت شلوار جينش رو ميبنده. دو تا شلوار مخمل كبريتي و يه شلوار كتون واسش خريدم ولي آرزو به دلم موند اونا رو بپوشه. فقط شلوار رو جين ميدونه و بس.

 

يه مدتيه ماشين رو فروختيم و بچم خيلي ناراحته. اولاش ميگفت:

-         مامان 206 قرمز از پرايد ارزونتره؟

-         نه عزيزم. گرونتره

-         مامان تويوتا كمري كه سقفش باز ميشه از پرايد ارزونتره؟

-         نه پسرم، خيلي گرونه.

-         مامان اتوبوس از پرايد ارزونتره؟

-         واسه چي ميپرسي گلم؟

-         خوب حالا كه پرايدمون رو فروختونديم بيا يه 206 صندوق دار نوک مدادی بخريم ديگه.

 

واسه همين فكرم بدجور مشغول تهيه يه ماشين هست و اميدوارم هرچه زودتر يه ماشين بخريم چون ديگه تحمل محمدجواد تموم شده. راستش خودمون هم كلافه شديم. هرچي برنامه‌ريزي واسه تابستون دارم به مشكل ماشين منتهي ميشه و بس.

هنرپيشه‌هاي مورد علاقه:

جومونگ - مايكل آنجلو – استوارت ليفل – لاک پشتای نینجا – کبرا ۱۱

اسباب‌بازي مورد علاقه: شمشير به خاطر جومونگ – عروسكاي لاك‌پشتاي نينجا – ماشين

 

غذاي مورد علاقه:

-    كباب اعم از: (كوبيده – كباب تابه‌اي – جوجه‌كباب – كتلت كه بايد وقتي داره درست ميشه از تو ماهيتابه بردارم و لاي نون داغ داغ بدم بخوره – گوشت چرخكرده سرخ شده)

-         پلو با ماهي (البته تن باشه بيشتر ميخوره)

-         قرمه‌سبزي (البته بايد بگم لوبياها رو ميگه گوشت و بايد اين خورشت پر باشه از لوبيا) –

-         ماكاروني (پيچي)

-         پلو نارنجي (استامبولي)

 

غذايي كه اصلن دوست نداشت فسنجان بود كه اونم با اين كلك كه كباب شاهروديه به خوردش داديم و حالا ديگه ول كن نيست و همش دوست داره بخوره البته گوشتاش رو نبايد بهش بديم چون به نظر اون گردوها گوشت هستن.

 

رنگ مورد علاقه: آبي

عاشق شهرهاي شمال و شاهرود هست و همش ميگه مامان كي ميريم شمال كه من برم دريا و كباب بخوريم و من همش بازي كنم.

يه روز هي داشت نق ميزد و به عبارتي حوصلش سر رفته بود كه البته سرمنشاء همه اين كارهاش بداخلاقي فائزه بود. بابا محسن كه اومد گفتم يه سر با فائزه برو بيرون و چند تا نون هم بخر. چون محمدجواد تو يه اتاق ديگه بود متوجه نشدم كه اون حرفاي منو شنيده.

محمدجواد: مامان شلوار لي مشكي من كجاس؟

مامان: واسه چي ميخواي؟

-         آخه ميخوام با بابا برم نون بخرم.

-         پسرم تو خونه مراقب مامان باش. من تنها هستم و الان تو مرد خونه‌اي.

-         نه بابا بمونه من با آجي ميرم نون ميخرم.

-         پسرم آجي حالش خوب نيست و چون زياد نق ميزنه بابا ميبره درمانگاه واسش آمپول بزنه.

-         خوب منم ميرم پاهاشو ميگيرم تا تكون نخوره و اونوقت دردش بگيره.

-         ......

يه چند روزي رفته بودم ماموريت (پنج روز) روز اول زياد حاليش نشد. دومين روز ديگه شروع كرد و هي ميگفت مامان تو رو خدا كي مياي. قول ميدم پسر خوبي باشم. ديگه اذيتت نميكنم. روز آخر ديگه گفت مامان چرا هر چي ميخوابم تو نميرسي؟ گفتم عزيزم يه دونه ديگه بخوابي ميرسم. صبح شد و اول صبح زنگ زد چرا نيومدي پس؟ گفتم خونه رو جمع كن كمدت رو مرتب كن دارم ميام. بچه با بغض گفت: مامان همه كاري كه گفتي كردم ولي اگه نياي ديگه غذا نميخورم. ديگه هيچي نميخورم. و خدا رو شكر كه موقع ناهار اونم ساعت 2 بعدازظهر رسيدم.

 

از وظايف محمدجواد تو خونه موقع گردگيري اينه كه ريشه‌هاي فرش رو بزنه زير فرش. اونم وقتي به ريشه فرشا ميرسه ميگه: نازي نازي حالا برو زير. و الحق و انصاف كه خيلي قشنگ اونا رو مرتب ميكنه ولي امان از وقتي كه پاي كسي بخوره و ريشه‌ها بزنه بيرون ديگه بايد طرف خودش ريشه‌ها را مرتب كنه.

 

چند وقت پيش فائزه و محمدجواد هوس كالباس و سوسيس كرده بودن و هي گير ميدادن واسمون بخر. آخه اين دو چيز تو برنامه غذايي ما شايد سه ماه يكبار يا حتي چهار ماه يكبار ديده بشه اونم واسه دل بچه‌ها. تلويزيون برنامه‌اي داشت راجع به تهيه سوسيس و كالباس كه اونا با ديدن اون برنامه ديگه حالت تهوع ميگيرن از ديدن سوسيس. شانس بچه‌ها هم چند وقته صبحها تبليغ سوسيس و كالباس ماسيس رو ميكنه كه ديگه روزگاري داريم با اين دو تا.

 

 ميگه: مامان ماشاء ا... هزار ماشاء ا... ديگه بزرگ شدم و مرد شدم و خودم ميرم دستشويي و خودمو ميشورم. ديگه لباسامو خودم عوض ميكنم. دستامو شستوندم (شستم). با حوله خشكوندم (خشك كردم).

 

چند روزه گير داده كه بابا موهات سفيد شده و ديگه ميخواي بميري. اگه تو بميري من دلم واست تنگ ميشه. اگه تو بميري ديگه نميريم شمال. اگه تو بميري ديگه ماشين نميخريم. اگه تو بميري ديگه كباب نميخوريم.

 

ماشين سمندشو تو خونه دائيش جا گذاشته بود و با هزار وعده و وعيد بهش گفتيم دايي هر وقت بياد ماشينتو مياره. تا اينكه يه روز تلفن زنگ زد:

محمدجواد: الو سلام دايي .. خوبي؟

دايي: سلام عزيز دل دايي. خوبي؟ آبجي خوبه؟

-         دايي چرا خونمون نمياي دلم واست تنگ شده؟

-         امشب ميخوايم بيايم خونتون.

-         آخ جون سمند زردمو امشب ميارن. مامان دايي با شما كار داره؟

من: پسرم دايي جايي بودن و نميتونه ماشينت رو بياره.

محمدجواد: اي بابا پس اين سمند منو كي مياره؟ آخه چند بار بگم من نگران سمندم هستم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 11:28  توسط شهلا  | 

سلام

بالاخره ما اومدیم و تقريباً اين مرخصي دو سالي طول كشيد.

راستش اين وبلاگ‌خوني دوباره كار دستم داد و منو شيفته كرد كه بيام و بنويسم.

حالا يه عدد محمدجواد 5 ساله با شما طرفه. ديگه از اون كلمات قاطي پاتي خبري نيست. تقريباً ميشه گفت حالا يه پسربچه يه دنده و مغرور با يه عدد مامان قلقلي دارن به نوشتن وبلاگ ادامه ميدن.

ديگه محمدجواد واسه خودش آقايي شده. دو ماه پيش تو مهدكودك غوغايي به پا كرده بود كه مدير مهد زنگ زد و گفت لازمه خودتون يه سر مهدكودك تشريف بيارين. خلاصه با پدر مهربون و وظيفه‌شناس رفتيم و بعد از كلي صحبت سر درد دل مربي و ... باز شد كه اين پسر كاملاً اختيار بچه‌ها رو دست خودش گرفته. يه سري اعتراضات از اين قرار بودن:

 

-    تو كلاس وقتي معلم زبان وارد شده و به انگليسي به بچه‌ها گفته سلام اونم نه گذاشته و نه ورداشته كتاب رو طرف معلم گرفته و گفته: بابا يه طوري حرف بزن ما هم بفهميم ديگه!!!!! و معلم بینوا مجبور به گرفتن قیافه ای عصبانی در حال خروج از کلاس و در پی اون برهم زدن جو کلاس توسط محمدجواد و بچه ها و در نهایت در جواب مدیر مهد که با قیافه ای پرسیده خانم چرا کلاس رو ترک کردین؟ جواب داده میتونم بپرسم اون بچه هه کیه که من نتونستم در مقابلش خودمو نگه دارم و مجبور شدم بیام بیرون و از خنده بترکم؟

 

-    اسم مربيش خاله الهه هست ولي بهتره بدونين محمدجواد بهش ميگفته خاله الهه دل چاقه كه اونم ناراحت شده و گفته محمدجواد فقط بگو خاله الهه. منم طبق معمول گفتم محمد خاله الهه دل چاقه چطوره؟ اونم با عصبانيت گفت ديگه نگو دل چاقه فقط بگو خاله الهه.

 

-    وقتي وارد كلاس ميشه هر روز تا ساعت 30/08 بچه‌ها ميشن مسافر و اون ميشه راننده. يعني همه موظفن رو صندليها بشينن و اون رانندگي كنه و تازه هيچ كدوم بدون اجازه محمدجواد نبايد نظم ماشين رو بهم بزنه و به حرف مربيا گوش كنه و الا..... مربيش (خاله الهه دل چاقه) هر چي ميگه محمدجواد موقع ورزشه پاشو تا بچه‌هاي ديگه هم پاشن خيلي بي‌خيال ميگه وقتي كسي رانندگي ميكنه نبايد باهاش حرف بزنيم وگرنه پليس آبي (راهنمايي رانندگي) اونو جريمه ميكنه يا خداي نكرده تصادف ميكنما.

 

-    و در نهايت كه رادين (دوست صميمي محمدجواد) تو مهدكودك تولد ميگيره و مادر و پدرش يواشكي از پشت پنجره ميان و از جشن اونا فيلمبرداري ميكنن كه تنها محمدجواد متوجه ميشه واسه همين خيلي آروم ميشينه رو يكي از صندليا كه موقع بازي داشتن بچه‌ها دور اونا ميدويدند و پاشو ميندازه جلوي پاي رادين و اونم ميخوره زمين. وقتي اونو از جشن بيرون ميبرن محمدجواد حاضر به عذرخواهي نميشه و خلاصه نتيجه اين ميشه كه رادين يه آب‌نبات چوبي به محمدجواد ميده تا دوباره با هم دوست بشن. حالا فكر ميكنين چه جوري اون ماجرا رو واسه من تعريف كرد؟ قول ميدم هيچ كس نميدونه ... گوش كنين :

محمدجواد: سلام مامان

مامان: سلام پسرم. خوبي.

- مامان از تو كامپيوررت (كامپيوتر) تو اداره ديدي من چه پسر آقايي بودم؟

- آره عزيزم. واسه همينه كه آب‌نبات دستته. من به تو افتخار ميكنم. حالا بگو چيكار كردي؟

- بذار بريم تو سورييس (سرويس) تا بعدن بگم.

منم ديگه يادم رفت ازش بپرسم و فرداش زنگ زدم مهدكودك كه وقتي اينجوري گفتم اونا آه از نهادشون در اومد. با خنده و تعجب به من گفتند خانوم برو واسش اسفند دود كن چون خيلي قشنگ تونسته شما رو دور بزنه. بابا اين ديگه كيه؟!!!!

 

خوب اين چند نمونه از خاطرات من و محمدجواد.

ضمناً از همه دوستاني كه تو اين چند وقت به من سر ميزدن ممنونم. بچه‌هاي گلتونو ببوسين.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 15:15  توسط شهلا  | 

سلام به همه

با مدير مهدكودك صحبت ميكردم و ميگفتم خانم نميدونم چه جوري به محمدجواد بايد ياد بدم كه قبل از اسم هر كس يه خانم يا آقا اضافه كنه. اون با تعجب به من گفت:

خانم ميرحسيني باور كنين ما هم مونديم چون وقتي ميخواد بره دستشويي بايد سعيده جون اونو ببره و محمدجواد بلند ميگه: سعيد بيا ديگه ميخوام برم دسشويي. هرچي بهش ميگيم سعيده جون ولي قبول نداره كه همش ميگه سعيد.

راننده سرويس مهدكودك محمدجواد آقاي ناصريه و يه سمند داره كه عشقه محمدجواده و خيلي هم با اون سمندش تند ميره و از همه ماشينا جلو ميزنه. يعني وقتي بچه‌ها كه همگي پسرن و يه دختر تو اونا خودنمايي ميكنه سوار ماشين آقاي ناصري ميشن داد ميزنن ناصري تند برو ديگه. خلاصه صبح كه منتظر سرويسش بوديم اومده به من ميگه:

محمدجواد: مامان ناصري چرا نيومد؟

من: عزيزم ناصري نه آقاي ناصري.

محمدجواد: خوب آقا ناصري چرا نيومد؟

من: صبر كن داره مياد.

محمدجواد وقتي ماشين سمندشو ميبينه داد ميزنه: بدو بريم سوار ناصري شيم!!!

من: پسرم سوار ناصري چيه؟ سوار ماشين آقاي ناصري بشيم.

محمدجواد: ناصري واستا من اومدم.

 

 حالا سوار ماشین شده داد میزنه: کام آن تازه فهميدم علت تند رفتنش اينه كه واسه بچه‌ها سي‌دي محسن چاوشي ميذاره و صداشو بلند ميكنه.

بابا: محمدجواد بريم يه مامان خوب بخريم كه هميشه خونه باشه؟

محمدجواد: نه. ميزنمتا!!!

مامان: پس بريم يه بابا بخريم؟

محمدجواد: اممممممممم

مامان: يه بابا كه پرشيا داشته باشه.

محمدجواد: پرشياش كجاست؟

بابا و مامان: .....

 

 

محمد: بابا پرايد مال منه؟

بابا: پسرم وقتي من مردم واسه تو ميشه.

محمد: با خنده. مامان اگه بابا بميره پرايد مال منه.

بابا: .......

 

مامان: محمد جان چراغ قرمز يعني چي؟

محمد: واستا آقاااا.

مامان: چراغ سبز چي ميگه؟

محمد: بفمايين آقا.

 

پشت چراغ قرمز گير كرديم و ذره ذره جلو ميريم. تو اين وقت محمد ميگه: چراغ چرا قرمزه؟

مامان: خيابون شلوغه بايد صبر كنيم تا سبز بشه و از چهارراه رد بشيم.

محمد: اه سبز شد. بريم ديگه.

در همين وقت ماشين بغلي شروع به بوق زدن كرد و چراغ دوباره قرمز شد.

محمد به ماشين بغلي: آقا بوق نززززن. چراغ قرمزه. واستا ديگه. اه

راننده بغلي:.....

مسافراي ديگه: .....

 

همسايه روبرويي در خونه رو زده و با من كار داشته. محمدجواد در رو كه باز ميكنه با داد ميگه:

محمد: چرا زنگ ميزني؟ مگه آزار داري؟

همسايه: پسرم با مامانت كار دارم.

محمد: مامانم كار داره. مياد كه در رو ببنده ميدوم جلوي در و بعد از عذرخواهي و شرمندگي باهاش صحبت ميكنم.

 

 

با همكارا داريم به سمت سرويس ميريم. محمد در حالي كه دست آزيتا رو گرفته و داره راه ميره به من ميگه:

محمد: مامان. آزيتا عشقه. دوستش دارم.

من: آره پسرم آزيتا خوبه.

محمد: مامانش نازه. دوستش دارم.

من: .....

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 13:0  توسط شهلا  | 

سلام خاله‌ها،‌ پسرخاله‌ها و اجباراً دخترخاله‌هام

از اين جهت ميگم اجباراً دختر خاله‌هام چون كه فعلن ميونه‌ خوبي با دخترا و خانوما ندارم (البته اين فكر  مامانمه). تازگيا يواش يواش به اينكه چه جوري بايد تو جمع خانوما خودمو نشون بدم عادت ميكنم. بابا تقصير من كه نيست اين خاله‌ها همگي دوست دارن سر به سره من بذارن و يا لپ منو بكشن يا كلامو بردارن يا بوسم كنن و خيلي ياهاي ديگه. ولي خوب من بعدازظهرا خيلي خسته‌ام و حال و حوصله سروكله زدن با اون همه خانومو ندارم. البته صبح‌ها به خاطر اينكه هوا سرده و دوس دارم تو تختم بخوابم و هر وقت دلم خواست بيدار بشم، هم بداخلاقم.

امروز صبح كه از سوسي (با كسره سين اول و ساكن واو) كه البته منظورم همون سرويسه مامانه پياده شدم حتي واسه آقايون هم جالب بود كه من ميخنديدم. راسياتش تو هر وضعيتي با آقايون خوبم البته دو تا آقا هستن كه با مامانم سوار سرويس ميشن و چون مامان ميگه محمدجواد به عموها سلام كن و من طبق معمول برخلاف اون كارامو انجام ميدم نه سلام ميكنم و نه جواب سلامشونو ميدم. ولي با بقيه هم سرويسيا خوبم. مثلاً‌ يكيشون مسئول اينه كه از نون بربري تازش به من بده وگرنه غوغا به پا ميكنم. حتي امروز كه حواسم بهش نبود و بهش سلام نكردم (خودتون ميدونين واسه چي سلام ميكنم ديگه) بنده خدا مامانمو صدا كرد و كل نونو داد بهش و گفت هر چقدر محمدجواد دوس داره ازش بردارين.

داشتم ميگفتم تازگيا با يه خاله كه تو سرويس كنار مامان ميشه خوب شدم. حتي چند وقته پيش چند روزي نبود از مامان پرسيدم: مامان خاله كوش؟ چرا نمياد؟ و خودتون بهتر ميتونين قيافه مامان رو مجسم كنين!!!!!

خلاصه اين خاله‌هه خيلي خوبه. من ياد گرفتم بوسش كنم. واسش ناز كنم. حرفاي دلمو واسش بگم. براش تعريف كنم كه ديروز مامان منو چه جوري اذيت كرد. تو خونه كدوم اسباب‌بازيمو شيكوندم و ....

مامان هر وقت زيادي ذوق ميكنه بهم ميگه: حاجي. و من كه ميدونم تو اينجور مواقع بايد يه لبخند بزنم و سرمو برگردونم كه چشام تو چشاش نيفته تحويلش نميگيرم. وقتي چند بار گفت بعداً ميگم بله و اون موقعس كه مامان ميگه دوستت دارم حاجي. و در جوابش صداي قهقهه منه كه مياد.

در جواب هر كي ازم بپرسه حاجي كيه؟ ميگم محمدجواد

 

مامان تو خونه نشسته بود و داشت كار خودشو ميكرد. رفتم جلوش و دستمو مشت كردم و گرفتم جلوي دهنش و گفتم:

من: سلام

مامان: سلام عزيزم

من: ببخشين، ام (با كسره الف) شما چيه؟

مامان: چي؟

من: ام من محمدجواد ميرحسيني

مامان كه از تعجب شاخ درآورده بود گفت: حالا فهميدم ام من شهلا .....

من: نه. مامانه ميرحسيني

مامان: نه پسرم. اسم من شهلا ....

من: نه ... نه .... نه

مامان: خوب ام بابا چيه؟

من: باباي ميرحسيني!!!!

مامان: حالا اگه گفتي ام آجي چيه؟

من: آجيم فائزه ميرحسيني.

 

صبح طبق معمول بهانه‌اي داشتم كه از خونه بيرون نيام و مامان ديرش شده بود. منم لج كردم و

گفتم: من نميام.

مامان: خوب نيا. خودم تنها ميرم و سوار سرويس ميشم و با آقاي ناصري ميرم پيش نرگس جون.

گفتم: منم نميام. ميرم تختم ميخوابم.

مامان: محمدجواد من اگه برم ديگه نميام ببرمت ها...

من: واقعاً ....

مامان كه چشاش از حدقه دراومده بود: بله

من: خوب منم ميرم خونه مامانيم اينا. اصلاً تو بدي. مامانيم خوبه. عمه خوبه.

مامان: خداحافظ

من: همينجوري به در نيگا كردم و بي‌خيال رفتم رو تختم خوابيدم.

مامان كه مجبور شده بود برگرده و نازمو بكشه اومد و ديگه به گريه افتاد و گفت محمدجان پاشو بريم وگرنه سرويس ميره‌ها. و اينجا بود كه وقتي بوسم كرد راضي به اومدن باهاش شدم. فكر كرده ميتونه با من لجبازي كنه. تازه اگه سرم داد بزنه ميدونه خيلي بلندتر سرش داد ميزنم.

 

داشتيم از خيابون رد ميشديم. خيابوناي طرف ما خيلي خلوته. منم كه اصلاً عادت ندارم حتي تو چهارراه دسته مامان رو بگيرم و مامان بيچاره بايد دنبالم بدوه. خلاصه داشتم با خيال راحت از خيابون رد ميشدم. يه ماشين تندي پيچيد تو خيابون. حالا فكر كنين با صداي ترمزش همه واستاده بودن كه ببينن چي شده؟ و من كه خيلي ترسيده بودم داد زدم: پرايد، يواش، ترسيدم. ميزنمت ها.... اهه و خيلي كلمات ديگه كه مامان يادش نمياد. اونجا بود كه راننده پرايده نميدونم چي شد كه همون پشت فرمون تا چند لحظه كه ما داشتيم از اونجا دور ميشديم فقط به ما نيگا ميكرد و از جاش تكون نميخورد.....

 

با يه موتوري ديگه هم اين برنامه رو پياده كردم. فقط فرقش اينه كه موتوريه هر روز صبح و عصر ما رو ميبينه و بهم ميخنده....

 

اگه راننده سرويس هم تند بره و ترمزاي بيجا كنه همين بلا رو سرش ميارم. با هيچ كس هم رودربايستي ندارم.

ولي امان از وقتي كه تو ماشين خودمون بشينم فقط ميگم بابا تن تن برو. پژو برو كنار. موتوري بوق نزن. بابا پرشيا نما (راهنما) ميزنه. بچه برو ... ميزنمتا.... مامانش بگيرش ديگه.....

مامان داشت با يه وسيله‌اي كار ميكرد كه خيلي سروصدا داشت. بعد از چند دقيقه داد زدم سرش و گفتم: مامان بسه ديگه. سرم رفت. چقدر سر و صدا ميكني.

عشقم اينه كه برم و با لگد بزنم به قالپاق ماشينا تا صداي آژيرشون دربياد ولي اگه بكشن حاضر نيستم دست به ماشين خودمون بزنم.

يه همسايه داريم كه خيلي منو دوست داره. چند روز پيشا با بابام رفته بوديم پائين و ديديمش و اون وقتي به من دست داد گفت چه طوري محمدجواد؟ و من با كمال خونسردي گفتم: خلجي .... خوبي... حالا هر چي بابام ميگه پسرم بگو آقاي خلجي. ولي مگه حريف من شد.

به كلمه دوستت ندارم خيييلي حساسم. يعني وقتي مامان ميگه دوستت ندارم اينگار دنيا تو سرم خراب ميشه و تا وقتي مامان از حرفش برنگرده اينقده ميگم: مامان دوسم نداري نه؟ و وقتي زيادي تكرارش ميكنم اون موقع ميگه چرا عزيزم دوستت دارم ولي اينكارت اشتباهه و من قبول ميكنم و با يه بوس قهرمون به آشتي تبديل ميشه.

كلماتي كه ميگم:

ميشنگم = ميشكونم

چردم (با فتحه چ) = كردم

پرايدم = همه ماشيناي پرايد

آجيم = آجي فائزه

ام (با كسره الف) = اسم

دادز = خداحافظ

بشو (فتحه ب) = پاشو

نمايي = راهنماي ماشين

دمبانش ميگنديم = دنبالش ميگرديم

اندون = هندونه كه عاشقشم

دمگه = دكمه

دااگون = داغون

دختم (با ضمه د و فتحه ت) = خوردم

ابششاه = اشتباه

فعلن تا بعد خداحافظ
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 14:30  توسط شهلا  | 

خدایا یعنی پیغام زیر واقعاْ حقیقت داره؟

 نوشته هات رو خوندم ، مطمئن باش كه بي تاثير نبود، كلمه به كلمه اش رو خوندم .

خدايا يعني لايق بودم تا بتونم يكي از بنده‌هاي خوبت رو به فكر وادار كنم. خدايا شكرت، شكرت، شكرت و هزاران بار شكرت.

 

خدايا به بزرگيت قسم كه دستم به اين نمي‌رفت تا خاطرات پسركم رو تو پست جديدم بذارم. نه اينكه فكر كنين كاسه داغ‌تر از آشم نه...

دلم فشرده مي‌شد وقتي فكر ميكردم تو همين دور و بر يا خيلي واضح‌تر بگم تو همين دنياي مجازي يه ماماني از بچه‌اي ميگه كه دنبال تكيه‌گاهي ميگرده (خودتون ميدونين كه بعد از خدا بهتر از مادر به هيچ كس نميشه تكيه كرد) و ميخواد با زبون بي‌زبوني بهش بگه:

-         چشمام تحمل ديدن غم رو تو چشماي قشنگت ندارن.....

-         دستاي ناتوانم دنبال دستاني ميگرده كه اينجور سرد و يخ نباشه.....

-         قلبي رو جستجو ميكنم كه از تقدير زخمي نخورده باشه....

-         شونه‌هايي واسه استراحت ميخوام كه هرگز در مقابل سنگيني مشكلات نلرزيده باشن .....

-         قامتي كه چون سرو استوار باشه .....

-    و خلاصه سلطان غمي رو ميخوام كه گوشام گريه‌هاي شبانه‌اش رو نشنيده باشه..... همون سلطاني كه شوري اشك سفيدي چشمهاي زيباشو خوني نكرده باشه.....

 

خدايا تو رو به بزرگيت قسم ميدم..... به ناله‌هاي شبانه مادرم .... به قطرات اشكي كه شبها مخفيانه از گوشه چشماش روي بالشش ريخته و من خيسي اونو با تموم وجودم حس كردم. ولي مثل خودش نگذاشتم از بغض درونم باخبر بشه. مثل خودش لبخند زدم و با شيطنتام سرشو گرم كردم تا متوجه نشه كه خنده تلخ من از گريه غم‌انگيزتره....

 

خدايا ماماني ميخوام كه در كنار بابام بتونن طعم خوش زندگي رو بهم بچشونن...

 

امشب يه كم خيالم راحتتره. امشب خيالم از اين جهت راحته كه پسر بهانه جون قشنگي خنده رو تو چهره مامانش ميبينه. دوباره شادي و شعف رو (هر چند با خستگي خيلي زياد همراه بوده طوري كه اون نتونسته از شدت كوفتگي بدن راحت بخوابه) تو اعماق وجود مامان مهربونش حس كنه.

 

خدا كمك كرد و با همه دوستان تونستيم لبخندي هر چند كوچك رو به لباي بهانه مهربون وبلاگستان بنشونيم.

 

بهانه از خدا ميخوام همه شما رو زير سايه پدرا و مادراتون حفظ كنه. انگار همين حالا مامانم جلوم نشسته و بهم لبخند ميزنه. يكي از اون داشته هاييت كه ازش نام بردي همون مادرته. همون ماماني كه تونست با زيركيش كاراي خونشو بهت واگذار كنه و تو رو از اون تارهايي كه دورت تنيده بودي بيرون بكشه. بهانه از ته دل دوس داشتم فقط واسه يه ساعت مامانم كنارم بود تا بتونم سر رو شونه‌هاش بذارم و هاي هاي گريه كنم. از غم دوستام واسش بگم.

از شدت خنده قهقهه بزنم و اون طبق معمول بهم بگه دختر زشته صداي خندتو كسي بشنوه. حالا اينو  با تموم وجودم فرياد ميزنم:

مامان به خدا بعد از مرگت ديگه از اون خنده‌هام خبري نيس. خيالت راحت كه ديگه صداي خنده‌هامو كسي نخواهد شنيد ولي به روح بزرگت قسم سعي ميكنم صداي خنده ديگرون رو تا عرش بالا ببرم.

بهانه تو رو خدا ببخشيد كه با اين جملات آخريم ناراحتت كردم. ولي به خدا ديگه نتونستم ....

 

از خدا ميخوام تمام مادرا و پدرها رو براي بچه‌هاشون حفظ كنه. از طرف من مادرتو ببوس و ازش بخواه واسه من و امثال من دعا كنه.... آخه دعاي مادرا خيلي زود قبول ميشه و من از اين نعمت بيكران خدا محــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرومــــــــــــــــــــــــــــم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 15:59  توسط شهلا  | 

سلام

اين جمله به نظرتون آشنا نيس؟؟؟

دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت

 

خدائيش كلمه به كلمه‌اش پر معناست. از انتخاب اين جمله ميشه تا حدودي به نفوذ كلمات نويسنده‌اش پي برد. وقتي به وبلاگش سرميزنم رد خور نداره كه جوابمو نده، خصوصاً وقتايي كه درگيرم و نميدونم چيكار كنم. فوق‌العاده راز داره.... و بسيار حساس به حل مشكلات همه دوستانش. آره درست فهميدين بهانه رو ميگم. اسمش هم منو به فكر وادار ميكنه.

بهانه جون هيچ وقت نميتونم تاثيري رو كه حرف حرف كلماتت روي همه ما ميذاره رو داشته باشم و مثل هميشه نميتونم دوستي مثل تو باشم. ولي به خدا هر وقت ميام وبلاگت بوي غم رو با همه سلولاي بدنم استشمام ميكنم. عزيزم بلد نيستم كه راه چاره‌اي واست پيشنهاد كنم چرا كه خودت ميدوني تو كوچكترين مشكلات دستم به سوي اول خدا بعد دوستي مثله تو بلند ميشه.... كلماتم هم اينقدر قاصره كه نميتونه وجود منطقي‌ تو رو سيراب كنه.... شايد اين بهترين جمله‌اي باشه كه ميتونم در مقابل اين همه اندوهت بگم.... دوست خوبم فكر كن پسرت فقط به اندازه يه نخود از احساساتت به ارث برده باشه.... يعني فكر كن پسرت مثله خودت فكر ميكنه آيا به نظرت ميتونه بهت تكيه كنه ..... فقط يه كم خودتو جاش بزار....

ببخشين ولي به اين جملاتت كه از آرشيوت برداشتم دقت كن و فقط بخون (البته ببخشين فضولي كردم ها...)

سلام به آدمهايي كه وقتي صبح از خواب بيدار ميشن خوشحال هستن از اينكه يك روزه ديگه مي تونن كسانيكه رو كه دوستشون دارند و دوباره ببينند باهاشون حرف بزنند. گردش و تفريح كنند ، بخندند و ........... خلاصه چون خودم با تمام مشكلاتي كه دارم ، نااميديهايي كه تمام وجودم رو گرفته و گاهي احساس ميكنم دارم خفه مي شم ، ولي عاشق زندگي هستم ، طرف صحبتم هم با كسانيكه كه عاشق زندگي هستن. ميخوام بنويسم تا اگر كسي نوشته هام و خواند بتونه بهم دلگرمي بده، اميد بده، برام از قشنگي هاي دنيا بگه و بتونه نعمتهايي كه خداوند بهم داده و من به خاطر مشكلاتي كه سراسر وجودم رو گرفته نمي بينم و بهم يادآوري كنه و دوباره بهم نشون بده كه تصورم درسته هنوز هم آدمهايي هستند كه عاشقند و زندگي رو دوست دارند.

 

يا اين يكي

الان حدود يكهفته اي ميشه كه خيلي اخلاقش تغيير كرده، چطوري؟ توشركت دائم بهم سرميزنه، بي بهانه با موبايلم تماس ميگيره، تو خوونه باهام حرف ميزنه و موقع حرف زدن گاهي نگاهم ميكنه، هركجا بشينم كنارم ميشينه، ديشب داشتم تلويزيون تماشا ميكردم اونم طبق معمول در حال تعمير بود، منگولك تو اتاقش بود، آمد كه از روي ميزكناردست من يه چاقو براي بريدن سيم برداره، دولا شد و صورتم رو بوسيد، يكهو انگار آب داغ روي سرم ريختن، مبهوت نگاهش كردم، فورا صورتش رو برگردوند، گفتم : اين يه سورپرايز واقعي بود، اونم خنديد ولي چيزي نگفت..... (بازم فكر ميكني اين جمله درست باشه .....

اسمم را گفتم          مرا نشناخت

                                      عينكم را برداشتم     مرا نشناخت

                           حالا مطمئنم اگر پوست صورتم را هم كنار بزنم     بازمرا نخواهد شناخت

 

بهانه گلم عزيزم به اين متن دقت كن. ميدونم واست آشناس....

ديگه اينكه شب وقتيكه پدرش در حال استراحت بود (بدليل سرماخوردگي) رفت كنارش و متوجه شد روي دستش چسب زخم زده. پرسيد: بابا اين سيه؟؟؟ پدرش گفت : جاي سرمه حالم خوب نبود سرم وصل كردم. كمي فكركرد و ديدم دويد رفت توي آشپرخانه و از داخل كابينت محلول بتادين رو آورد و رفت دستمال كاغذي هم برداشت و بتادين رو روي اون ريخت و گفت: بذار برات از اينا بزنم تا زود خوب بسه. وقتي هم كه پدرش خواست از جاش بلند بشه گفت : بابا يواس بلندسو حالت خوب نيست.

ببخشين ها ولي بهتر نبود اينكار رو تو با روش هميشه درستت به اون ياد ميدادي؟ البته مطمئنم از تو ياد گرفته و اون موقع تو حال انجام دادن دوباره‌اش رو نداشتي.

بهانه عزيزم همخونه هميشه دوستت داشته ولي با روحيه خيلي حساس تو واقعاً سخته... فكر نكن ميخوام نصيحتت كنم نه به خدا. فكر ميكنم تو تمام كلماتمو حس ميكني چون كاملاً منو ميشناسي. اينو از ته دلم ميگم. ولي يه وقتي من هم مثل همخونه تو بودم و البته واسه همسرم خييييلي دردناك بود. چند بار كارمون به مرحله جدايي نزديك شده بود به خدا راست ميگم. ولي من به خودم اجازه نميدادم ابراز علاقه كنم حتي با گفتن دوستت دارم شرم ميكردم. ولي خوب زندگي خيلي وقتا به همين دو كلمه وابسته هست. اينو بعدها فهميدم. وقتي كه حس كردم مادر هستم و دخترم از من الگوبرداري ميكنه. اگه با اخلاق من آشنا باشي زير بار هيچ زوري نميرم. يعني به همسري ميگم حتي اگه يه لحظه حس كنم كه دارم قرباني ميشم هم حاضر به تحمل ثانيه‌اي از اين زندگي نيستم و نخواهم بود. تو زندگي اول بايد خودم لذت ببرم بعد اون شادي رو به بچه‌هام بدم. وجودم اينقدر ارزش داره كه بتونم الگويي مناسب واسه بچه‌هام بشم. واسه همين هم زندگي رو اول واسه خودم و بعد واسه بچه‌هام ميخوام.

حالا به بقيه جملاتت دقت كن.....

آخه ميدونيد اون تمام دنياي منه و خوشحالي اون خوشحالي منه. ديگه به قول جوونها بي خيال همه چي .

راستش قبلا" ها كه جوون تر بودم تحملم هم خيلي بيشتر بود ولي حالا با كوچكترين مسئله ايي دلم ميگيره و عصبي مي شم و بدتراز همه دلم ميگيره. حالا چه اين مسئله به من ارتباط داشته باشه چه نداشته باشه ؟!!

 

اميدوارم منو ببخشي كه تو كارت دخالت كردم ولي اين غم تو داره ديوونم ميكنه. به خدا بهانه جان دلم از اين ميسوزه كه پسرت همه نگرانيهات رو با تموم وجودت حس ميكنه ولي از دستاي كوچيك و ناتوانش هيچ كاري بر نمياد واسه همين اين جمله خودتو كه تو آرشيو مهر 84 بود واست نوشتم:

حدود يك ساعت كه گذشت دوباره آمد و گفت : مامان بهانه صورتم و ببين اينزاس ريس درآورده (اينجاش- ريش) بايد برم از كف بابا بمالم و صورتم و سيو كنم (SHAVE)     

 

بهانه جان من نميتونم مثل خودت بنويسم واسه همين از جملاتت استفاده ميكنم:

** فرشتة مهربونم :  بازهم جملات و كلمات زيباي تو بود كه زنده بودن و زندگي كردن رو به من يادآوري كرد.

 

 

بهرحال شايد با اين پستم خيلي رنجونده باشمت ولي تو رو خدا از دستم ناراحت نشو. فقط خواستم از بعضي جملاتت استفاده كرده باشم تا دوباره روي لبات احساس رضايت رو حس كنم و با اين متن كه باز هم از وبلاگ خودته اين پستمو به پايان ميرسونم.

معلومه كه خوبي اصلا" بايد خوب باشي آخه تو يه فرشته داري ، يه فرشتة نگهبان كه شب و روز مراقب توست. خداروشكر، خداروهزاربار شكر  كه اين فرشته رو براي تو فرستاد ، فرستاد تا به دلتنگيهاي تو گوش بده ، ناز و نوازشت كنه و روزي هزار بار به تو يادآوري كنه كه تو يك مخلوقي، مخلوقي كه خالقت با خلق كردن تو هزاران اميد و آرزو ، مهربوني و عشق توي قلبت گذاشته و تو بايد زندگي كني ، بايد خوشبخت باشي ، بايد هميشه عاشق باشي ، فرستاد تا وقتيكه ياد كودكي هات افتادي و بهانة عزيزانت رو كردي سرت رو روي زانوهاش بگذاري و اونهم كنارگوشت زمزمه كنه كه ((عزيزم من هستم)) و اونوقت تو بلند مي شي و مي ايستي ، چون احساس مي كني هميشه تكيه گاهي براي خستگي هات داري.

 

---------

پي‌نوشت: متن‌هايي كه رنگي هستن همگي از وبلاگ روستايي به نام قلبستان برداشت شده‌اند.

 

بهانه جان دوستت دارم. از دور روي ماهتو ميبوسم و در انتظار روزاي خيلي خوش و شاد واسه همگي بخصوص تو ....(بهانه و خانواده ات) هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 10:52  توسط شهلا  | 

سلام

تقريباً يه ماه يا شايدم بيشتر باشه اين وبلاگو به روز نكردم. راستش هم سرم خيلي شلوغ بود هم اينكه حال و حوصله نوشتن نداشتم. ماه رمضوني كه با مهرماه مصادف بشه خيلي واسم سخت شده بود.

من تو شهريور ماه تموم كاراي پائيز و زمستوني رو انجام ميدم. يعني از وسايل تو فريزر بگير تا شستشوي در و ديوار و .... خوب امسال به خاطر ماه رمضون مجبور بودم اول شهريور كارامو شروع كنم و زياد به دلم نچسبيد. هنوزم كه هنوزه وسايل ترشي و شور و .... رو نتونستم به راه بندازم. بگذريم.

 

خدا رو شكر تونستم دو تا مهموني حسابي تو ماه رمضون بدم و اينم از الطاف خدا بود. اميدوارم سالاي ديگه هم بتونم اينكار رو انجام بدم. ولي نمیدونم چرا واسه بعضيا بد جا افتاد. اونا خودشونو مجبور به دادن افطاري ميكردن و وقتي يكي دو نفرشون منو دعوت به افطاري كردن با کمال خونسردی گفتم نميتونم بيام. خوب دوس ندارم جايي برم كه صاحبخونه معذب باشه و همش بگه آخه تو دعوت كردي ما مجبور شديم بيام و حالا نوبت توئه. نميدونم شايد من اينطور فكر ميكنم ولي بهرحال نرفتم.

 

تازه واسه راحتی خودشون داشتن برنامه ميذاشتن كه از سال ديگه چون مهموني اول رو تو ميدي بايد فقط افطاري بدي و شام درست نكني. منم تو جمع گفتم از اين خبرا نيست. اصلاً كسي مجبور نيست افطاري بده و به نظر من افتخاره که آدم بتونه چند نفر رو تو ماه رمضون مهمون خونش کنه. البته واسه خودم خيلي سخته ولي باور كنين انقده لذت ميبرم وقتي همه سر سفره هستن و روزشونو باز ميكنن و خدا رو شكر ميكنم که حداقل سالي يه بار میتونم یه مهموني افطاری بدم. آخه به خاطر كارمند بودنم كمتر كسي خونه ما مياد و با فاميل دور كمتر رفت و آمد داريم البته راستش رفت داريم ولي آمدي در كار نيست و همه ميگن باشه واسه يه روز ديگه. منم ماه رمضون و افطاري رو بهانه كردم و همه رو دعوت كردم.

 

از مزاياي ديگه ماه رمضون هم واسه من كم كردن تقريباً 10 كيلو وزن بود كه خيلي خوشحالم كرد. يعني دو سايز كم كردم و حالا لباساي چسبون كه ميپوشم تقريباً قابل تحمل شدم.

 

اين از خبراي مربوط به خودم. حالا بريم سراغ دو تا بچه‌هام.

 

فائزه كه الحمدلله يه مدرسه خوب ثبت نام شد و از معلم و كادر مدرسه هم تقريباً راضي هستم ولي هنوز دلشوره دارم. آخه سال چهارم ابتدايي هستش و ميدونين اين پايه مهمترين پايه تحصيليه. اميدوارم بتونه تو درساش موفق بشه.

امسال خيلي راحت تره. آخه ساعت دوازده و نيم كه مياد خونه تا ناهاري بخوره و درسي بنويسه من ميام و وقت بيشتري داره تا پيش هم باشيم. تازگيا مسئوليت خريد بعضي چيزا رو بهش دادم. مثلاً خريد از ميوه‌فروشي سره كوچه... خريد از مغازه خواروبار فروشي روبروي خونمون.... خريد نون از دو تا خيابون اونطرف‌تر كه اين يكي خيلي به مذاقش خوش اومده آخه جرات نداشت از من دور بشه يا از خيابون رد بشه البته خواهرم ميگه نذاره بره نونوايي ولي هفته‌اي يه بار فكر كنم بد نيست. خوب بالاخره اونم بايد واسه خودش مستقل بشه ديگه. تازه از قيمتا بيشتر سر در مياره و بهتر ميتونه بره خريد. آخه هنوزم كه هنوزه فرق صدتومني رو با دويست تومني نميدونست پس منم اين راهكار به ذهنم رسيد. تازگيا دوس داره كيف پول بزاره تو كيف مدرسش ولي اگه ازش بپرسي چقدر پول داري ميمونه چي بهت جواب بده. خوب اينم واسه يه دختر خانم خيلي بده ديگه. اميدوارم كار عاقلانه‌اي كرده باشم.

 

نوبتي هم كه باشه نوبت حاج‌محمدجواد خودمونه. خوب ميخواست بچه آخر و عضو آخري خونه ما نباشه تا توي ليست هم آخر قرار نگيره. چند روز پيش داشتيم تو خيابون راه ميرفتيم طبق عادتم بهش گفتم حاج‌محمد بيا ديگه آجي تو خونه تنهاس... يكهو ديدم دو تا خانم دارن با تعجب بهم نيگا ميكنن. بعد فهميدم اونا متوجه محمدجواد كه پشت سرم ميومد نشدن و فكر كردن دارم با خودم حرف ميزنم. وقتي به محمدجواد رسيدن دستي به سرش كشيدن و يه لبخند تحويلش دادن.

 

سرويس مهدكودك محمدجواد عوض شده بود و قرار بود ساعت 3 بيارن دم اداره بهم تحويلش بدن. اداره ما دو تا در ورودي داره. يه در مربوط به برج مسكوني هست و يه در ديگش مربوط به اداره ما ميشه. بنده خدا راننده سرويس اشتباهي برده بودش قسمت مسكوني و گفته بود لطفاً خانم ... رو پيچ كنين بياد بچه رو بگيره. نگهبان مربوطه با تعجب گفته بود ما يه همچين خانمي نداريم و خلاصه وقتي رسيدم ماشين رو ديدم ولي از كسي توش خبري نبود. با تعجب داشتم نيگا ميكردم كه ديدم راننده از قسمت مسكوني بيرون اومد و گفت خانم اين بچه شماست. با خنده گفتم: اشتباهي رفتين قسمت برج كه ديدم نگهبان برج اومده و با شك به راننده گفت: مطمئنين مادر بچه اين خانومه. حالا يكي بياد و شهادت بده اين بچه مال منه. بهش گفتم آقا نگران نباش اين بچه بغل هيچ كسي جز مامان و باباش نميره. حاج محمد بيا ديگه. كه ديدم محمدجواد تندي پريد بغل من.

دو سه روز بعد منتظر بودم سرويس محمدجواد بياد كه ديدم دوباره سروكله نگهبان برج پيدا شد. اومد و دستي به سر بچم كشيد و گفت: خانم خدا بهت ببخشه. دوس دارم اين بچه رو بغل كنم. خيلي به دل ميشينه. گفتم: از لطفتونه وگرنه بچه بي‌نهايت بداخلاقيه. ميدونين چيكار كرد. محمد رفت و به آقاهه دست داد و باهاش حرف زد. اين رفتارش رو كه ديدم چشام اينجوري        شده بود.

در رفتار محمدجواد يه چيزي توجهم رو به خودش جلب كرده. اولاً كه اصلاً ميونش با خانوما خوب نيست. از خانوما به ترتيب اولويت فقط: عمه – مامان و مامان‌بزرگش رو تحويل ميگيره و تو جمع زنونه زياد داخل نميشه. نميدونم چرا؟ با خالش هم زياد ميونه خوبي نداره كه من به حرف پدرش بسنده ميكنم. آخه اون ميگه بچه محبت از ته دل رو حس ميكنه.... يعني مدعيه كه خاله و زن‌دايي محمدجواد از ته دل دوستش ندارن و بچه اينو متوجه ميشه منم چون ميخوام بهانه‌اي دستش نداده باشم ميگم راس ميگي. آخه جناب همسر دنبال يه سوژه از منه كه هميشه سربه سرم بذاره و منم عمراً كه اين بهانه رو دستش بدم.

تو اداره هم بالطبع خانما ميخوان لپ محمدجواد رو بكشن يا سربه سرش بذارن اونم چون دوس نداره همش باهاشون دعوا ميكنه ولي با يكي از همكارام كه باهاش صميمي هستم اينقده قشنگ سلام و احوالپرسي ميكنه. حتي از دور كه اونو ميبينه داد ميزنه و ميگه: سلام خاله. خوبي. دوست دارم. خلاصه اين پسري ما از خانوما زياد دل خوشي نداره و فكر ميكنم تو دراز مدت بهتر و شايدم خيلي عاليتر بشه. يعني ميونه خيلي خوبي با خانوما پيدا كنه....

روز اول مهر كه رفتيم خواهري رو برسونيم مدرسه آقا محمدخان اول صبح كيفش رو انداخت رو كولش و كفشاشو پوشيد و دم در منتظر وايستاد تا خواهري از در خونه بياد بيرون. وقتي رسيديم مدرسه و اون همه بچه مدرسه‌اي رو ديد كسي جلودارش نبود كه از مدرسه بيارش بيرون. با هزار بدبختي كه آوردمش بيرون تا چشم بهم زدم ديدم دوباهر رفته تو حياط و دنبال خواهرش ميگرده. خلاصه تا كلاس‌بندي تموم شد نصف عمر من هم تموم شد. از بس نگران بودم بچم زير دست و پا له نشه كه خدا رو شكر از پس خودش بر اومد و برگشت پيشم. حالا هي بهم ميگه مامان منم كيف دارم. برم مدرسه. آجيم رفته مدرسه. مامان من نميام. بالاخره بهش گفتم پس من تنها برم خونه تو دلت مياد كه ديدم يه ذره فكر كرد و دنبالم راه افتاد. هنوز دو قدمي نرفته بوديم كه دوباره هوس مدرسه به سرش زد و منم دو پا داشتم دو تاي ديگه هم قرض گرفتم و از مدرسه دور شدم.

 

از محبت همه شما دوستاي گلم ممنونم كه به يادم بودين و با كامنتاي پر مهرتون از حالم جويا ميشدين. از اين تعجب ميكنم كه من دوست خوبي واسه هيچ كدوم شماها نيستم ولي شما با لطفتون منو شرمنده ميكنين. اميدوارم هميشه سلامت و شاد باشين.

 

راستي يه دوستي به نام يه رهگذر واسم پيغامي گذاشته كه در زير ميخونين:

شهلا خانم پسرتون به شدت به محبت شما نیاز داره. به شدت احتیاج داره که زمانهای رو فقط با اون و جدای از بقیه بچه هاتون باشید، مثلا برش دارید ببرید بیرون (خودتون و خودش) و بهش محبت کنید. پسرتون به شدت و به شدت به محبت شما و فقط شما احتیاج داره. در صورتیکه همین روند فعلی رو داشته باشید پسرتون در آینده دچار مشکلات فراوانی خواهد شد. اولین آثار بیرونی این کمبود محبت پسروتون اینه که خواهرهاش رو کتک می زنه و یا اینکه همونطور که خودتون تعریف کردید داستان یک زخم رو اینقدر برای همه تعریف می کنه تا سرش رو بوس کنند. پسرتون مثل یک انسان تشنه به محبت خاص و مخصوص شما احتیاج داره.

ميدونين با خوندن اين پيغام اشك تو چشمام حلقه زد. فكر كردم واسش اين پيام رو بذارم كه دوست عزيزم، ميدونم كه نگران من و آينده بچه‌هامي ولي لااقل اگه با روحيه من آشنا باشي اينو ميدوني كه بچه‌هام در اولويت هر كاري واسم هستن. حتي اگه تا حالا پيشرفت چنداني در كارم نداشتم واسه اينه كه به خاطر اونا حاضر به يه دقيقه اضافه‌كاري نبوده و نيستم. وقتي هم خونه ميرم ثانيه‌اي ازشون غافل نميشم.

عزيزم كتك زدن و بداخلاقي بچه ميتونه دلايل مختلفي داشته باشه كه با شناختي كه از محمدجواد دارم دلايلش رو در بالا گفتم. ضمناً همه بچه‌ها تو اين سن كمي حال و هواي كتك زدن دارن و بايد اين رفتارشون جهت‌دار بشه. يعني بدونن چه موقعي بايد از خودشون دفاع كنن و چه موقعي از اون انتظار برخورد نامناسب نداريم.

من با مهدكودك محمدجواد هم صحبت كردم و اونا گفتن كه تو برخورداش خيلي بهتر شده و كمتر كسي رو ميزنه. با شناختي كه از اون دارم ميدونم بي‌دليل كسي رو نميزنه. البته حق هم نداره بزنه. ولي بعضي مواقع حتي ما آدم بزرگا مجبور به دفاع از خودمون ميشيم كه در مورد ما بيشتر با كلمات آزاردهنده همراهه كه ايكاش با كتك زدن باشه.

دوست خوبم احتمال ميدم كه از همكارام باشي كه اگه اينطوره آيا بهتر نبود باهام رو در رو صحبت ميكردي؟؟؟ فكر ميكنم اينقدر منطقي باشم كه به حرفات گوش بدم و اشتباه خودمو بپذيرم. بهرحال از اينكه واسم پيغام گذاشتي بازم ممنوم.

 

بازم از اينكه به وبلاگم سر ميزنين ازتون ممنونم. نماز و روزه همه شما مورد قبول خدا قرار بگيره.

التماس دعا...... شهلا

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 12:55  توسط شهلا  | 

سلام به همممممه دوستاي مهربونم

اميدوارم اين دو ماهه تابستون رو خوش گذرونده باشين و اونايي كه بچه دارن ميدونن كه يه ماه ديگه دردسرا شروع ميشه و مامانا هم مثل بچه‌ها بايد درس خوندن رو شروع كنن. واي از حالا بهش فكر ميكنم مو بر تنم سيخ ميشود چون عصا......

بگذريم. الحمدلله سفر نسبتاً خوبي بود ولي با محمدجواد اونم تو قطار و با هر واگني كه به اصطلاح خودشون تلويزيون و .... دارن خودتون بهتر ميدونين چي كشيديم تا رسيدم. راستش تا سوار نشده بوديم فقط ميگفت: قطاره ... هوهو چي‌چي... ولي امان از وقتي كه پاش به سالن قطار رسيد فقط بايد دنبالش ميدويديم. تصميم بر آن شد كه بريم تو كوپه خودمون و درشو از تو (ووفل) قفل كنيم ولي چشمتون روز بد نبينه هي چراغ بود كه روشن و خاموش ميشد و تلويزيون صداش كم و زياد و .... در آخر هم كفشاشو درآورد و چهار زانو كف كوپه نشست. اونجا بود كه تصميم گرفتم كاري به كارش نداشته باشم و هي تميزه و كثيفه و پاكه و نجسه و ... رو كنار بزارم تا هم خودم راحت باشم هم مجبور نشم از دستشويايي قطار استفاده كنم. شب هم كه خواستيم بخوابيم گير داده بود كه الا و بلا بايد مثل فائزه طبقه بالا بخوابم كه با ايما و اشاره به فائزه فهمونديم بيا پائين و اين غائله رو ختم كن. طبق معمول فائزه اومد و پائين خوابيد و همينكه محمدجواد خيالش از بابت اينكه فائزه هم پائين ميخوابه راحت شد چشماشو بست و تا فردا خوابيد. حالا بماند كه قبل از خوابش ميز مخصوص غذا خوردن رو ده بار باز كرد و ده بار بست و آرامش كوپه‌هاي بغلي رو بهم زد. خدائيش اگه من جاي اونا بودم ديگه صدام در ميومد از اون صداها.....

فرداش ديگه آقا محمدجواد حاضر به پياده شدن از قطار نبود و با چه بدبختي از اونجا درش آورديم. حالا ميخوايم سوار ماشين بشيم رفته و يه ماشين سمند رو گرفته و هي ميگه بايد سوار سمن (سمند) بشيم. واسه خودمون شده بوديم يه سريال مضحك و يه سرگرمي براي بقيه مسافرا....

اونجا از طرف اداره يه آپارتمان دو خوابه بزرگ بهمون داده بودن كه جايه بسيار خوبي واسه دويدناي محمدجواد بود. تا رسيديم و بعد از يه دوش عازم نهارخوري شديم كه ديگه اونجا تا دلش خواست شيطوني كرد. مي‌رفت يه صندلي رو از دور يه ميز مياورد و با اين صندلي بازي ميكرد و هي صداي اونو تو محوطه غذاخوري درمياورد..... يا مي‌رفت طرف يه ميز كه زودتر افرادي اومده بودن و نشسته بودن و داشتن غذا ميخوردن.... بچم اونقدر به اونا نيگا ميكرد كه لقمه از دهنشون مي‌افتاد و ناچار ميشدن بهش يه صندلي تعارف كنن تا بشينه و با اونا غذا بخوره كه تو اين موقع تا متوجه ميشدم ميرفتم و با يه عذرخواهي و يه چش غره اونو به سمت ميز خودمون مياوردم..... يا ميرفت كامپيوتر مسئول سفارش غذا رو دستكاري ميكرد و دستگاهشو قاطي پاطي ميكرد.... ترق ترق به آكواريوم اونجا ميزد و از فرار ماهي‌ها غش غش ميخنديد.... در آخر هم كه راضي به نشستن كنار ما ميشد تمام قاشق و چنگالا روي زمين پخش ميشد و .... فقط و فقط هم غذاش شده بود نوشابه...

بعدازظهر رفتيم حرم. تو حرم كه نتونستيم بريم و به حياط حرم رضايت داديم تا هم نمازي خونده باشيم و هم به راز و نياز مختصرمون برسيم. چشمتون روز بد نبينه اول نماز كه مثل بچه‌هاي عاقل نماز خوند ولي پشت به قبله..... بعدشم كه فهميد اشتباهي وايستاده هي هوس ميكرد مهر منو با بغلي عوض كنه و به ناچار بعضي مواقع مجبور ميشدم تو سجده يه مهر به بغليم بدم و يه مهر از زير چادرم بزارم واسه خودم..... اينم از زيارت ما.....

شب كه رسيديم خدا رو شكر از بس خسته بود نفهميد كه چه جوري خوابش برد.

فرداش گفتيم مردا (همسر و شوهرخاله) جدا برن و ما (من و خاله و بچه‌هامون) جدا. پس صبح اونا رو فرستاديم حرم و نشستيم بهم نيگا كردن و خلاصه قرار گذاشتيم بريم مركز خريد الماس شرق. ولي ايكاش پامون به اونجا نميرسيد چون واسه راحتي خودمون يكي يه دوچرخه واسه بچه‌ها گرفتيم و خواهرها (فائزه و محبوبه) مشغول هل دادن اونا شدن و سرشون گرم شد ولي امان از وقتي كه خواستيم از اونجا بيايم بيرون..... بچه‌ها حاضر به جدا شدن از دوچرخه‌ها نبودن كه نبودن.... با هر بدبختي بود رفتيم بيرون و خدا رو شكر كالسكه‌هايي كه بيرون بودن و اسبايي كه بهشون بسته شده بود باعث شد كه از ترس جفتشون (محمدجواد و ريحانه) لام تا كام حرفي نزنن.

وقتي رسيديم خونه فقط از ما جنازه‌ اي باقي مونده بود و بس.... يعني طوري خسته شده بوديم كه حتي بعدازظهر نتونستيم بريم حرم. اين از روز دوم ما.

روز سوم ساعت 5 صبح خوشحال و خندان و تنها رفتم به سمت حرم و تا ساعت 8 اونجا بودم و خيلي كيف كردم. دوباره ظهر تصميم گرفتيم بريم خريد و يه حالي هم به باباها بديم. از اونجا كه مردا خيلي صبورن ساعت 11 رفتيم و 12 برگشتيم. چون حاضر به ادامه راه با ما نبودن و ميگفتن چشممون كور و دنده‌مون نرم تو خونه واميستيم و بچه‌ها رو نگه ميداريم و هوس خريد و حرم نميكنيم..... و بالاخره اونجور شد كه بچه‌ها تو خونه موندن و ما بعدازظهر روز سوم رفتيم حرم. وقتي برگشتيم رمقي واسه باباها نمونده بود و همه شام نخورده خوابشون برد.....

روز چهارم و پنجم هم خيلي خوش گذشت... حيف كه يه دوربين نداشتم از اين دو تا عكس بگيرم.... آخه نميدونين وقتي ريحانه جيش ميكرد محمدجواد مثل يه آدم بزرگ ميومد و به من شكايت ميكرد كه: مامان ريحانه شورتش جيش كرده..... مامان ريحانه بده..... و خلاصه: مامان ريحانه دعوا كن.... يكي نبود به خودش بگه اين يه بسته پوشكي كه واست آورده بوديم كي توش جيش ميكرد..... تازه ريحانه بيچاره همش از دست محمدجواد دست و پاش ميلرزيد چون تا تنها گيرش مياورد يه نيشگون يا يه چنگ يا بعضي وقتا كه سره حال بود يه بوس ازش ميكرد و تا ريحانه بيچاره مخالفتي ميكرد يه كتك ميزد و فرار..... اين آخريا ديگه همه اموال اونو مال خودش ميدونست. يعني پستونك ريحانه رو ميخورد.... شيشه شيرش رو كش ميرفت و ميبرد يه جايي قايم ميكرد... چسب پوشكاي ريحانه رو باز ميكرد..... تازه ميخواست كمكش كنه تا لباساشو عوض كنه.....

اونجا اينقده دعواش كرده بودم كه ديگه توجهي نميكرد. يعني وقتي دعواش ميكردم بي‌محلي ميكرد و حرفو به جاي ديگه ميكشيد. مثلاً وقتي بهش ميگفتم چرا ريحانه رو زدي؟ ميگفت: مامان بيست تا  دوستت دارم. آجي هم دوس دارم.... و خلاصه از اين قبيل حرفا.... يا اينكه ميگفت: مامان غذامو بده ديگه .... مامان جيش دارم...... مامان جيش كردم.... مامان پي‌پي كردم..... و با اين حرفا ذهن منو كج ميكرد طرف خواسته خودش.

با اين تفاسير خودتون فكر كنين آيا اين ميتونه يه مسافرت دلچسب باشه يا نه؟؟؟؟؟

 

 

راستش از وقتي از مسافرت برگشتيم خيلي گستاخ شده. مثلاً ميدونه روفرشي انداختم تا فرشا كثيف نشن و وقتي دعواش ميكنم ميره و با حرص روفرشيا رو كنار ميزنه و تا بيام اونا رو درست كنم ميره رويه اون يكي جيش ميكنه.... امروز فائزه اومده و بهش ميگم دخترم كفشاي داداش رو پاش كن. اول كه آقا نميگذاشت و اصرار داشت كه خودش اينكار رو ميكنه. ولي وقتي فهميد نميتونه تو راه‌پله داد ميزنه فائزه بيا بپوش ديگه. وقتي فائزه يه ذره معطل كرد اومد و يه كتك مفصل به فائزه زد و رفت.

ميدونين وقتي بي‌محلش ميكنم چيكار ميكنه؟

ميره گوشي تلفن رو برميداره و ميگه:

الو

دپهر (سپهر)

دلام (سلام)

اوبي (خوبي)

دوستت دارم

بيا اونمون (خونمون)

بيا اياط (حياط) بازي

چخم (چرخم) ووفله (قفله)

آفس (خداحافظ)

و اين كلماتو اينقدر تكرار ميكنه و بي‌توجهي نشون ميده كه از حرف خودمون پشيمون ميشيم.

 

يه نمايشگاه كتاب و سي‌دي تو اداره‌مون زده بودن و با احترام بردمش تا نظرشو در مورد انتخاب يه سي‌دي بدونم. به غلط كردني افتادم كه نگو و نپرس. اولاً همه سي‌دي‌ها رو ميخواست..... بعدم كه باهاش حرف زدم اونا رو نميخواست ولي در موردشون ازم سوال ميكرد.

مثلاً ميگفت

محمدجواد: مامان سي‌دي چيه؟

من: پسرم سي‌دي پسر قهرمانه.

محمدجواد: اين چيه؟ (اشاره به چوبي كه دست پسره بود)

من: نميدونم!!!!

محمدجواد: چوبه ديگه.

من: آهان چوبه.

محمدجواد: مامان اين چيه؟

من: چوبه.

محمدجواد: توپه بابا. توپ

 

ديروز با پدرش رفتيم خريد و هي بهش گفتيم برو صندلي عقب و تكيه بده تا يه وقت ترمز نكنه بيفتي. خلاصه به حرفمون طبق معمول گوش نكرد و با يه ترمز از صندلي عقب افتاد زير صندلي راننده. حالا حساب كنين تو اتوبان بوديم و فائزه بيچاره سعي ميكرد اونو از زير صندلي بكشه بيرون. وقتي از زير صندلي بيرونش آورد بچم از شدت درد سياه شده بود. نه ميشد وايستيم نه به راهمون ادامه بديم. با هر بدبختي بود حالشو جا آوردم و نازش كردم و بوسش كردم.

با اون حالت گريه و ناراحتي ميگه: مامان درم (سرم) ميسوزه..... و من بهش گفتم: عزيزم چرا كمربندتو نبستي؟ ببين آجي كمربندشو بسته. ميدونين در جوابم چي گفت: ايناش (ايناهاش) كمربندمو دارم. دو تا دارم (كمربند شلوار و كش شلوارشو ميگفت) بهش گفتم مجيد جان دلبندم اين كمربندو كه نميگم كمربند ماشين رو ميگم. تازه فهميد كه منظورم چيه. ولي اينقده لجبازه كه زير بار نميره و از صبح هر كسي رو ديده بهش گفته: ماشينمون..... بابام تمز (ترمز) كرد.... افتااام (افتادم)..... سرم درده (درد ميكنه) ..... ميسوزه...... و اينقده آه و ناله ميكنه تا مجبور شن همه سرشو بوس كنن.

صبح ميگه: مامان سرم درده.... بيسسوئيت (بيسكوئيت) ميخوام. بهش ميگم: بيسكوئيت درد سرتو ميندازه؟ ميگه: آره.

 

خلاصه این بود از مسافرت ما و محمدجواد و ....

در مورد این شکلکا که من عاشقشون هستم باید بگم از ساعت ۹ تا ۱۲ نشستم و یه عالمه شکلک خوشگل گذاشتم ولی همینکه خواستم ارسال کنم خدا رو صد هزار مرتبه شکر که همش پرید.

بهرحال دیگه حوصله انتخاب شکلک و ... رو ندارم و به بزرگی خودتون ببخشید.بهرحال اینقده دلم سوخت که نگو و نپرس.

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 12:11  توسط شهلا  | 

سلام دوستاي خوبم.

 

اميدوارم هميشه سرحال و خندون باشين. اين چند وقت كه نبودم سعي ميكردم به وبلاگاتون سر بزنم و از حالتون باخبر بشم. با خوندن بعضي وبلاگا ميخنديدم و با بعضيا اشكم سرازير ميشد. حتي وقتايي ميشد كه داشتم يه وبلاگو ميخوندم ياد يه دوست ديگه مي‌افتادم و نيمه كاره ميرفتم و يه وبلاگه ديگه رو واز ميكردم تا از حال صاحبش باخبر بشم.

 

از احوالات ما چیزی نگم بهتره ولی خوب اگه نگم که نمیشه و باید در اینجا رو تخته کنم و این وبلاگو به یکی دیگه واگذار کنم. از حالا دارم میگم سرقفلی این وبلاگ ارزونه و به مناقصه گذاشته شده اگه کسی خواست اعلام کنه . به دلیل احتیاج مبرم به پول به هر قیمتی حاضریم واگذارش کنیم. از بدیهای این وبلاگ اینه که تعداد بازدید کنندش خیلی کمه و ضمناْ بلد هم نیستم که یه چیزی یا یه آماری از وبلاگم گوشه اون بزارم .... اینقده دوس داشتم آمار بازدیدکننده هام حداقل به ۲۰ میرسید ولی نمیشه که....

 

خوب از هرچه بگذریم سخت از محمدجواد خوشتره دیگه. خدمتتون عرض کنم محمدجواد داره روز به روز بزرگتر ميشه و از خودش كارايي نشون ميده كه بعضي وقتا انگشت به دهن ميمونيم. راستش من سه يا چهار ساعت بيشتر پيششون كه نيستم و باتوجه به اينكه شبا ساعت 9 ميخوابيم و من بيچاره ساعت 5/4 ميرسم خونه فكرشو بكنين و بهم حق بدين كه نتونم خاطرات زيادي ازش داشته باشم.

 

چند وقته پيش جناب همسري ساعت 6 اومده و ميگه ايكاش ميتونستي يه جوري برنامه‌ريزي كني كه ساعت 5/6 شام آماده بود و ميخورديم..... اونجا بود كه دود از گوشام دراومد و گفتم: ناراحتي برو خونه مامانت واست تو اين ساعت شام آماده كنه.... من كه وقتي ميام خونه حتي بعضي وقتا لباساي اداره رو تا موقع شام نميتونم عوض كنم و همه تلاشم اينه شام زودتر آماده باشه حالا اومدي واسه من ساعت شام تعيين ميكني و خلاصه از اين حرفا.... در آخر هم خيلي راحت ميگه: منظورم اينه كه ميدونم زياد تحت فشاري پس اگه موافقت كني يه زني .... چيزي ..... بگيريم كه تو خونه هم مراقب بچه‌ها باشه و هم وقتي ميايم ازمون پذيرايي كنه و ... اينجا بود كه خيلي راحتتر از اوني كه فكرشو بكنه بهش گفتم: اگه اينكارو بكني كه مرديتو ثابت كردي عزيزم. فقط اينو بدون نميزارم اين خوشي به يه شب برسه و تو غذات سم ميريزم تا هم از دست تو راحت بشم و هم از دست كنيزكت.......

 

 

خلاصه از اينا که بگذريم به محمدجواد میرسيم.

 

كلماتي كه محمدجواد ميگه:

واسساایین: وایسا

ييخسه: خيسه        

آبي نيس: خشكه

پيييسمه: ادكلن كه از حالا يه شيشه ادكلن داره و هر وقت از خونه بخواد بياد بيرون تا خودش نزنه ول كن معامله نيس كه نيس.

جيگر: جيگر            

         

عشم: عشقم

 

جيشمه: جيش دارم

جيش نم: جيش ندارم

ییام (با فتحه س): سلام

گنه (ضمه گ و كسره ن) دارم: پي‌پي

بش: ببخشيد

مسي: مرسي

اوبي: خوبي

گاده نازه: خاله نازه

بائين: پاركينگ

ايياط (فتحه الف): حياط

دوس نم: دوستت ندارم

عموم: حموم

دوسم: دوستت دارم

 

تقريباً همه كلماتو ميگه ولي بعضيا رو جابجا ميگه يا مثل كلماتي كه گفتم بيان ميكنه.

 

در جواب سوالاي ما هم ميگه:

بابا رو چند تا دوس داري: صد تا

آجي رو چند تا: بيس تا

مامان رو چند تا: هيچي

عمه بده: عمه عشقه

ماماني بده: مامانيو دوس دام

عمه مليحه: ملي

پرستو: پسو

 

اولين شعري كه ياد گرفته واستون نوشتم ولي به اين دليل كه معمولاً خودشو به زحمت نميندازه تا همه كلماتو بگه واسه همينم فقط به كلمات آخرش اشاره ميكنه و بايد يه نفر همه حرفاشو ترجمه كنه.

تابستونه خبر خبر     ميخوايم بريم سفر سفر

بريم به كوه و دريا       يا جنگلاي زيبا

سفر خوبه بچه‌ها   با مامان و با بابا

 

تازه بوسايي رو ياد گرفته كه از اين قراره:

بوس مادرانه: لپاي طرفو ميبوسه

بوس پدرانه: پيشوني رو بوس ميكنه

بوس خواهرانه: چونه طرف مقابل رو بوس ميكنه

بوس عاشقونه: لباي اونو ميبوسه البته از نوع خيلي سفت!!!

 

دو سه هفته پيش روز جمعه‌اي محمدجواد رفت تو حياط كه با دوچرخش بازي كنه مثل اينكه يه توپ از حياط افتاده بود تو پاركينگ و اين بچه با دوچرخه رفته بود ببينه كجا افتاده كه خودشم به سونوشت توپ دچار شده بود و از اون بالا افتاده بود. خدا خيلي بهمون رحم كرد چون اگه سه يا چهار سانت پائين‌تر ضربه خورده بود چشمش آسيب جدي ميديد. بهرحال وقتي محمدجواد رو با اون حال نزار آورديم خونه با سختي زخماي صورت و دست و پاشو گذاشت با بتادين بشوريم. بچم خيلي بي‌حال بود حتي حال گريه هم نداشت. يه ذره بهش آب دادم تا ترسش از بين بره و ديگه تا يكي دو ساعت نذاشتم بخوابه و چيزي بخوره و همش تو بغلم بود. بعدش الحمدلله حالش خوب شد و رفت با بچه‌ها بازي كرد.

و حالا ..... خدايا شكرت كه جلوي اتفاق بد رو گرفتي و مثل هميشه به من رحم كردي نميدونم با چه زبوني ازت تشكر كنم. خدا جونم قربونت برم كه فرشته‌ نگهبانت رو دنبال بچه‌ها ميفرستي تا مراقب اونا باشن. خودت ميدوني كه هر بچه‌اي عزيز دل خونوادشه و هر آسيبي ميتونه دل كوچيك ما پدر و مادرا رو بلرزونه. نميدونم با چه زبوني و چه كلماتي ازت تشكر كنم ديگه بقيشو خودت بهتر ميدوني....

 

 

چند وقته پيش خواهري و خونوادش اومدن خونمون. شوهرش يه آدم چارشونه و خيلي جذبه‌داره. محمدجواد اومده بهش ميگه يسوول يلام (رسول سلام). اونم ميگه تو عمرمون كسي به ما رسول نگفته بود. بابا كيشميش دم داره. ولي تو گوش پسره نرفت كه نرفت. تازه فهميده بود كه به ماشينش خيلي توجه داره و هي از پنجره تو خيابونو نيگاه ميكنه كه يه وقت به ماشينش خط نندازن اومده و بهش ميگه: يسوول ماشينت اس. (ماشينت هست) و اون بنده خدا ازش تشكر ميكرد. وقتي محمدجواد ديد كه ديگه با گفتن اين جمله توجهي بهش نميشه اومده و ميگه: يسوول ماشينت نيس!!!! يكهو آقا رسول دويد طرف پنجره كه ببينه ماشينش كجاس. اونجا بود كه محمدجواد خنديد و گفت: ماشينت اس. و اونجا بود كه آقا رسول قصه ما فهميد يه بچه 2 سال و نيمه سرش كلاه گذاشته......

 

همه عشق و وجودش باباشه ولا غير. پريروز بعد از قرني مامان بزرگش اومده خونمون. روز اول خيلي مودب و موقر به حرفاش گوش كرده ولي ديروز همينكه رسيدم خونه ميگه: لطفاً منو هرچه سريعتر ببرين خونه خودم اگر هم وقت ندارين ماشين ميگيرم ميرم. بهش گفتم چي شده؟ ميگه:

از صبح كه از خواب بيدار شده هر چي ميگم لج ميكنه.... اينقده سي‌دي سياساكتي رو از اول تا آخرش ديدم حالم بهم ميخوره.... رفته روتختي ها رو بهم ريخته.... هر دقيقه ميره يه ليوان ورميداره و از آبسردكن يخچال آب ميخوره و بعد ليوانو پرت ميكنه تو ظرفشويي..... بهش ميگم محمدجواد جيش داري يه ذره فكر ميكنه بعد ميگه جيشمه و تا من اومدم ببرمش دستشويي فرش رو نجس كرده.... همه چي حاليشه ولي واسه اينكه خيلي لجبازه مخالف اوني رو كه بايد انجام بده انجام ميده..... وقتي دعواش كردم سرم داد زده كه ماماني منو زد و شروع به جيغ و داد كرده... تازه در آپارتمونو واز كرده و كفشامو جفت كرده و ميگه ماماني آفس (خداحافظ) منم چادر سرم كردم كه برم ديدم پشت سرم درو بست... اين پسره چقده بي‌چشم و رو هست...

ديدم طاقتش طاق شده بهش گفتم خيلي دوس داريم پيشمون باشي حالا شمام به دل نگير ولي كارساز نبود كه نبود آخرشم برديم رسونديمش. تازه تو ماشين هي ميگه مامانيم منو زد ... خدائيش مادرشوهرم خيلي صبوره و اصلاً دست به كتك نميبره ولي اين پسره بي‌حيا هي زد و گريه كرد كه ديگه داشت باورمون ميشد... اونم خجالت زده هي ميگفت به خدا فائزه شاهده من اصلاً اونو نزدم و اونجا بود كه بهش گفتم حالا فرض كنيم زدينش چرا اينقده ناراحتين خوب منم اگه عصباني بشم خيلي محكم‌تر ميزنمش و اين حرفم انگار شعله خشمشو بيشتر كرد و ديگه حرفي نزد...

 

كلاً خيلي لجوج شده. ميدونين يه ماه پيش از در خونه كه اومديم تو گير داد كه بريم حموم. گفتم: مامان جان صبر كن لباساتو آماده كنم بعد ميريم. وقتي ديد دارم سرشو كلاه ميزارم لج كرد و رفت طرف جاكتابي و خيلي راحت شلوارشو درآورد و به اندازه 2 ليتر جيش كرد...... شما بودين چيكار ميكردين.... مونده گريه كنم يا بزنمش كه ترجيح دادم كاري به كارش نداشته باشم حالا هم فهميده به چي حساسم تا دعواش ميكنم همين كار رو تكرار ميكنه....

 

در آخر اينكه ما 20 مرداد عازم مشهديم اگه خدا بخواد و امام‌رضا بطلبه. اگه فرمايشي دارين بگين البته من كه لايق نيستم ولي شايد اسم شما رو كه ببرم خدا نظري كنه و حاجت ما رو هم بده. دعا ميكنم خدا به هر كي صلاح ميدونه خواسته‌شو اجابت كنه. مثلاً اونايي كه بچه ندارن يه بچه سالم و صالح بده..... اونايي كه خونه ندارن يه خونه مناسب بده ..... قرض اونايي رو كه قرض دارن ادا كنه تا جلوي خونواده و فاميل و دوست و آشنا سربلند بشن..... مريضا رو شفا بده كه واقعاً تو اين زمونه هر كي مريض داشته باشه خيلي سخته ..... همه بچه‌ها رو سر به راه كنه و راه خوب رو جلوي پاشون قرار بده..... هيچ كجا دل غمگيني نباشه.... مشكلات زندگي خيلي از دوستاي خوبم رو حل كنه اونايي كه يه روزي با هزار اميد و آرزو رفتن و يه زندگي تشكيل دادن و حالا به مشكلات عديده‌اي خوردن..... خدايا همه بچه‌ها رو زير سايه مهربون پدر و محبت بي‌شائبه مادراشون قرار بده.... خدايا من خيلي ضعيف و كوچكم ازت ميخوام تو با اون بزرگيت و مهربونيت مشكلات همه رو حل كني. انشاءالله.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 13:17  توسط شهلا  | 

سلام دوستاي خوبم

خدمتتون عرض كردم كه سرم شلوغه و نميتونم بيام آپ كنم. تيرماه امسال واسه من خيلي شلوغ و پلوغ بود. آخه 15 تيرماه كه روز زن و روز مادر بود و امسال يه سري ظرف تفلون به اين مناسبت دريافت نمودم و چون اين نيمه تيرماه با سالروز تولد مادرشوهر گرامي مصادف ميشد در پي آن بودم كه واسش كادوي تولد و روز مادر بگيرم و نهايتاً تصميم بر آن شد كه دو دست فنجان واسش خريد نمودم.

 

اين تا نيمه تيرماه. از اون به بعد كه در پي جمع‌آوري وسايل سفر به شمال بودم و روز سه‌شنبه 19 تير ساعت 30/07 صبح عازم نوشهر شديم. راستش از سفر به شمال خيلي لذت ميبرم يعني يكي از همكارام ميگه سر و دمت رو بزنن راهي شمالي. خوب چيكار كنم تو اين همه شهر و مناطق كشور، من فقط و فقط از شمال و آب و هواش خوشم مياد. حالا بعضيا ميگن واسه چند روز ازش لذت ميبري ولي خودم ميدونم كه اگر شرجي نباشه مثل پارسال هيچ وقت از بارونش ذله نميشم هیچ تازه عاشقشم. شانس منم هروقت ميريم شمال هواش خدا رو شكر عاليه. خلاصه از طرف اداره يه ويلاي سه خوابه بهمون دادن و صبح اول وقت رفتيم كه رفتيم. صبحانه رو تو پارك چيتگر خورديم و دوباره عزم سفر كرديم. ديگه تو راه زياد وانستاديم فقط بعد از كندوان يه ايست كوچولو كرديم و مقداري گردو زديم تو رگ.

 

واسه نهارم استامبولي‌پلو درست كرده بودم و رفتيم نزديكاي چالوس و يه آلاچیق كرايه كرديم و بساط چایی و غذا رو راه انداختیم.

سرتونو درد نيارم وقتي واسه نهار پياده شديم اون جايي كه مدنظرمون بود پر از تاب و سرسره و چرخ و فلك و ... واسه بچه‌ها بود و هوا كه ابري بود اين امكانو به بچه‌ها داد كه تا گرم شدن غذا از محيط اونجا لذت ببرن و كيف كنن و متوجه گذر زمان نشن. نهار هم خورده شد و بچه‌ها (فائزه و محمدجواد و محمدرضا پسرخاله بچه‌ها) كه تقريباً همسن فائزه هست رو تاب خوردن و آماده شديم تا بقيه راهو بريم و به ويلا برسيم.

 

خيلي دوس دارم بعضي جاها تو شمال واستم و از مناظرش لذت ببرم ولي با بچه كوچيك امكانش نيست. مثلاً تو جاده چالوس بعضي جاهاش واقعاً ديدن داره و يه چايي داغ كنارش ميچسبه ولي همش بايد نگران بچه‌ها باشم يا اينكه يه وقت نياز به دستشويي نداشته باشن و اون وقت مجبور باشيم با سرعت غيرمطمئن رانندگي كنيم. يا مثلاً از جاهايي بالا بريم كه امكان افتادن بچه‌ها هست و ترجيح ميدم اون طرفا رو بزارم وقتي بزرگ شدن بريم. اهل مسافرت تنهايي و يا دو نفره هم به هيچ وجه نيستيم. يعني كلاً حتي سعي ميكنيم مهماني كه حتي يكي از ما چهار نفر هم مجبور به تنها موندن بشه نريم و اين يه قانونه تو جمع  كوچيك خونواده ما.

 

تو راه همش از بچه‌ها ميپرسيدم كه تو اين دو سه روزه دوس دارين چيا بخورين و چه كارا بكنين يعني سعي كرديم مسافرت جوري باشه كه واسه بچه‌ها دلچسب باشه و با لذت اونا ما هم از مسافرت لذت ببريم.

 

وقتي رسيديم ويلا خدا رو شكر اونجا هم پر بود از تاب و سرسره و ... و ما با آوردن دوچرخه فائزه شادي بچه‌ها رو دوچندان كرديم و ديگه با خيال راحت رفتيم و آماده شديم واسه جابجا كردن وسايل و درست كردن شام. طبق خواسته بچه‌ها چلوگوشت درست كرديم و ديگه هر كي دنبال كار مورد علاقه خودش رفت و برنامه اين شد كه فردا نهار جنگل سي‌سنگان بريم.

 

قبل از اينكه كسي واسه خواب بره به همه گفتم ما تعطيلي و غيرتعطيلي نداريم و از خواب ساعت 9 صبح خبري نيست هر كي صبح زود پا شد و صبحانه خورد ميتونه با ما بياد و ما هم معطل كسي نميمونيم و اگه جا موند مجبوره خودش بگرده و ما رو پيدا كنه. و چون حرفي كه ميزنم سعی میکنم بهش عمل ميكنم و اين تقريباً يه اولتيماتوم بود صبح زود رفتم و هم يه پياده‌روي كردم و هم نون تازه خريدم و وقتي اومدم ديدم خواهرم چايي رو دم كرده. منم طبق معمول با درست كردن برنج واسه نهار و آماده كردن صبحانه و صرف اون تو بالكن به اتفاق جمع (البته به جز برادر سومم چون اون تهديد منو جدي نگرفته بود و به خوابش ادامه داد) آماده جابجا كردن وسايل پشت ماشين شدم و وسايل صبحانه رو جمع كردم. وقتي برادرم از خواب بيدار شد و چايي خواست بهش گفتم وسايل رو جمع كردم و گذاشتم پشت ماشين پس از صبحانه خبري نيس و برو يه تيكه از نون اگه مونده بخور و واسه فردا يادت باشه من با كسي شوخي ندارم.

 

روز دوم سفر رو شروع كرديم. وقتي وسايل پخت و پز غذا رو تو ماشينا گذاشتيم تقريباً حدوداي ساعت 11 رسيديم جنگل. خيلي خوش گذشت و حدوداي ساعت 4 اومديم ويلا و دوباره وسايل شنا رو آماده كرديم و بچه‌ها زدن به دريا. ديگه وقتي ساعت 8 شب اومديم خونه حال و جون واسه كسي نمونده بود. بعد از شستن لباسا و خوردن غذا نفهميديم چطوري خوابمون برد.

 

روز سوم تصميم گرفتيم نهار رو كنار دريا بخوريم. راستش من از دريا زياد خوشم نمياد و هر وقت ميريم شمال سعي ميكنم حتي پامو تو آب دريا نزنم. از خيسي لباسا و ... اصلاً خوشم نمياد و ترجيح ميدم حتي به دريا نگاه نكنم تا دچار سرگيجه نشم ولي برعكس از تماشاي درختا و سبزه‌ها لذت ميبرم. خلاصه چون بچه‌ها دوس داشتن رفتيم كنار ساحل و نهار رو خورديم ولي چون يه لحظه آفتاب شد همگي آفتاب‌سوخته شديم و نشوني از شمال واسه خودم برداشتيم.

 

بعدازظهر كه اومديم ويلا تصميم بر اين شد كه غروب رو بريم كنار ساحل و بلال بخوريم. همگي كنار ساحل و زير نم‌نم بارون تو اون غروب قشنگ بلال خورده برگشتيم خونه.

 

بعد از خوردن شام تو فكر بودم كه اين سه روز چه زود گذشت و دوباره مجبورم اين هوا رو ول كنم و برگردم تهران. همسري همش ميگفت نميشه يه روز ديگه بيشتر بمونيم آخه نميدونم چرا وقتي ميام دلم نميخواد برگردم اگه ميتوني با مسئولين اداره صحبت كن و يه روز ويلا رو ديرتر تحويل بده. بهش گفتم فكر اونايي رو كن كه تصميم گرفتن فردا بيان و از اين مكان لذت ببرن مطمئن باش اگه محدوديتي نبود مسئولين هم قبول ميكردن و من به خودم اجازه نميدم رو بريزم در صورتيكه ميدونم با جواب منفي مواجه ميشم.

 

فرداي اون روز يعني جمعه همگي به نحوي ناراحت بوديم. بچه‌ها از اينكه مجبورن از اون جا دل بكنن و برگردن تو آپارتموناي فسقلي و ديگه از اون محيط باز و راحت خبري نبود.... من و همسرم كه مجبور بوديم دوباره برگرديم اداره و همون روزمرگي‌هاي هميشگي..... خواهري كه فكر ميكرد برگرده تهران مجبوره تو خونه بدون هيچ تفريحي چشم انتظار جمعه‌ها بمونه..... بقيه هم فكر اينو ميكردن كه مجبورن به زندگي با جديت بيشتري نگاه كنن و از تفريح اينجوري تقريباً خبري نيس .....

 

خلاصه سفر چهار روزه ما به شمال تموم شد.

 

روز 27 تير يادمون رفته بود كه يه نفر اون روز 33 ساله ميشه و بعدازظهر با تبريك جناب همسر و فائزه فهميديم اي بابا تولدمون بوده و خودمون خبر نداشتيم. فرداش كه اومديم سره كار دوستاي خوبم رها (ستايش) و سجاد تولدمو بهم تبريك گفته بودن و منو شرمنده كرده بودن. همين جا از دوستاي خوبم تشكر ميكنم كه به يادم بودن.

 

امروزم که اومدم و تصمیم گرفتم وبلاگمو به روز کنم و حرفی زده باشم.

 

واسه همتون آرزوي سلامتي - شادي و خوشبختی ميكنم آرزو میکنم سفرهاتون خيلي خيلي شاد و دلچسب باشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 11:20  توسط شهلا  |