تبليغاتX
ما چهار نفر
فائزه و محمدجواد دو تا فرشته‌اي كه خدا به ما داده.

سلام

امروز كه هوا برخلاف ديروز آفتابيه ولي دل من ابري، همراه با طوفان، رعد و برق و در اوايل صبح گردوغباري و بارونيه.

دارم فكر ميكنم اين روحيه خراب واسه تب و مريضي محمدجواده كه هشت روز طول كشيده؟ يا واسه استرس امتحاناي خردادماه فائزه‌س؟ يا.....

اینا به ذهنم میرسن گوش کنین:

 

اصلن از مريضي بچه‌ها خود خودمو ميخورم. ميخوام ظاهر آرومي داشته باشم ولي درونم غوغاس و متاسفانه چهره‌ام كاملاً درد درونمو نشون ميده. البته از جهاتي خيلي خوبه چون همكارام ميفهمن امروز نبايد زياد باهام حرف بزنن و اين واسم بهترين چيزه.

 

به خيلي وبلاگا سر زدم ولي حالم جا نيومد كه نيومد.

تلفن شراره جون هم تا لحظاتي تونست آرومم كنه ولي بعدش.... راستي صداش شبيه يكي از دوستامه كه بهش خيلي علاقه دارم ولي رودربايستي باعث شده زياد نتونم بهش نزديك بشم. از همين جا ميگم شراره جان به عنوان اولين دوستي كه بدون هيچ اجباري باهام رابطه دوستي برقرار كردي تو رو خیلی دوست دارم. راستش من هيچ وقت نتونستم تو دوستي قدم اول رو بردارم البته برخلاف ظاهرم كه هميشه ميگن تو خيلي سرزبون داري ولي تو اينكار خييييلي با اطرافيان رودربايستي دارم.

 

دارم فكر ميكنم كه با چه مناسبتي ميتونم سرمو گرم كنم و هيچي گير نميارم!!!!! همش چشماي ناراحت و گريون محمدجواد جلوي چشممه. هشت روزه زندگيم فلج شده. بچم تا چيزي بهش ميدم از شدت سرفه برميگردونه و شبا از شدت درد گوش به خودش ميپيچه.

 

فائزه درست تو همين سن همينجور گوش درد گرفت و بعد از سه روز تشنج كرد.

يادمه چهاردهم خرداد ماه بود (و الحمدلله كه وقتي تعطيلي پيش مياد همه جا حتي بيمارستانا و دكترا هم تعطيلند) يادمه سه بار دكتر بردمش و هر دفعه هي گفت خانم شما چقدر عجوليد بريد و داروها رو استفاده كنيد و مطمئن باشيد بچه خوب ميشه. البته يادتون نره كه قطره استامينوفن رو هر 4 ساعت يكبار بدين. و من بيچاره فقط روز سوم يه بار يادم رفت و گفتم خوب 6 ساعت يه بار بهش ميدم مگه دو ساعت چه فرقي داره!!!!!!!!!!! و براي اينكه هوايي بهش بخوره بردميش پارك ملت. اونجا بود كه به زور باباش يه بستني تو دستم گرفتم و همينجور كه سر فائزه رو شونه‌هام بود اولين گاز رو به بستني نزده بودم كه ديدم بچم مثل مرغ پركنده تو دستام تكون خورد. هر چي فكر ميكنم يادم نمياد كه با بستني چيكار كردم فقط جيغي زدم كه اونايي كه اول پارك نشسته بودن صداي منو كه وسطاي پارك بودم شنيدن و همه دويدن. فقط جيغ ميزدم تا نميدونم كي اومد و بچه رو از دستم گرفت و برد با آب جوبي كه كنار درختا بود اونو شست و تونست نفسش رو برگردونه. يعني اگه اينكار رو نميكرد ديگه فائزه‌اي در كار نبود. خدایا شکرت که بچمو بهم برگردوندی. 

يادمه اينقدر به صورت خودم زده بودم كه تا چند روز صورتم درد ميكرد. خدا رو شكر فائزه حالش خوب شد ولي اين تب لعنتي هر وقت به جون اون يا محمدجواد ميفته دست بردار نيس. باور كنين تبشون شايد به 40 هم برسه و اون وقته كه اگر درجه حرارت بدن خودمو بگيرن .....

 

يه چيز ديگه كه قلبم رو فشار ميده دوري از خواهرمه. دوس دارم كنارش باشم تا بتونم بهش تكيه كنم. تا كي بايد تكيه‌گاه واسه ديگرون باشم؟ هان؟ خوب منم خسته ميشم ديگه....

 

چند روزيه كه احساس ميكنم زبون چشماي فائزه ميخوان چيزايي رو بهم بگن ولي يا جرات نميكنن بهم بگن يا اگه هم بگن من نميفهمم. خيلي دوس دارم باهاش دوست باشم ولي بدبختانه نميتونم.... با همه كس حرف ميزنه ولي به من كه ميرسه به تته پته ميفته. اين كارش عذابم ميده. ميدونم طفلكي خيلي بهش استرس وارد ميشه ولي وقت درس كه ميشه ديگه هيچي نمي‌فهمم.

به نظر شما چرا درس خوندن كه بايد واسه همه لذت‌بخش باشه واسه اونا و همينطور ما پدرومادرا اينقده با زجر و داد و بيداد و كتك و .... همراهه؟ مرده شور اون سياست‌گزاريشونو تو نظام آموزشی ببره كه همه چيز رو بهم ريختن.

 

راستشو بخواين امروز صبح داشتم با برادرم صحبت ميكردم. اون داشت ميگفت تو خيابونا دارن با بدحجابا برخورد ميكنن يه خانم سارافون پوشيده بهش گير دادن و .... با اينكه من يه چادري هستم ولي اين روش برخورد رو منسوخ ميدونم به خدا راست ميگم. تو اين زمونه كه نميتوني حرفتو به بچه خودت حالي كني و داريم با چشماي خودمون ناهنجاريهاي خانواده‌ها رو تو اجتماع ميبينيم چرا اومديم و داريم با قشر جوون جامعه اينطوري برخورد ميكنيم. كجا زور تونسته جواب بده كه اينجا بتونه جواب بده؟ از معدود كساني هستم كه سعي ميكنم تلويزيون نگاه نكنم وقتي ميبينم كسي جلوي دوربين واستاده و به راحتي ميگه بايد با اينا برخورد بشه ازش متنفر ميشم يكي نيس بهش بگه كار فرهنگي زمان بره و مستلزم اينه كه رو افكار مردم كار بشه!!!!! خلاصه با برادرم كه صحبت كردم چشماش گرد شده بود!!!! وقتي اونطوري ديدمش بهش گفتم: من بچه دارم و خودمو كه جاي اون ميزارم خوب دوس دارم لباساي خوشگل بپوشم ولي با اعتقاداتي كه از بچگي دارم خودم نمي‌پوشم ولي كسي كه ميپوشه خوشم مياد. البته زننده كه باشه سعي ميكنم بهش نيگا نكنم ولي رنگاي شاد و خانوماي مرتب رو خيلي دوس دارم.

 

بهش گفتم: يه استادي داشتيم كه ميگفت يه روز يه بچه با مادرش رفت خريد ولي وقتي خريدشون طول كشيد بچه كلافه شد و شروع كرد به گريه كردن. مادر كه ديگه عصباني شده بود دولا شد كه بچه رو بغل كنه و جلوي بيقراريشو بگيره كه متوجه يه چيز عجيبي شد كه تا به اون موقع اصلن به فكرش خطور نكرده بود.... ميدونين وقتي اون دولا شد و به اندازه بچه رسيد فهميد كه طفلكي بچه چون به خاطر قد كوتاهش نميتونسته ويترين مغازه‌ها رو ببينه و لذت ببره خسته شده و شروع به بيقراري كرده. اونجا بود كه فهميد همدلي از همزبوني بهتره.

 

بايد خودتو جاي اونا بزاري و بعد تصميم بگيري كه خيلي اينكار سخته. البته نميگم هميشه اينطوري هستم ولي سعي ميكنم خودمو جاي اون طرف بزارم.

 

یادمه دو تا جوون بودن كه پشت سرشون ميگفتن اونا با زنهاي غريبه رفت و آمد دارن و خونه مجردي دارن و .... تا يه روز كه به يكي از اون جوونا رسيدم بحثش رو پيش كشيدم. اول زير بار نرفت ولي دوستانه بهش گفتم من كه نميخوام بازخواستت كنم ولي به نظرم اگه ميخواي تو اجتماعي كه داري زندگي ميكني لااقل به چشم بد بهت نيگا نكنن و معتقدي كه رابطه نامشروع با زنها نداري و فقط يه زن تو زندگيته لااقل برو تو فاميل معرفيش كن. بزار بدونن كه يه زن با تو زندگي ميكنه نه زنهاي ديگه...... نميدونم ولي شايد حرفمو قبول كرد و گفت در اسرع وقت اینکارو میکنه. فکر میکنم تونستم خودمو جای اون طرف بزارم و حرف بزنم ولی اگه میخواستم با اعتقادم بهش حالی کنم که اشتباه میکنه یا دعوامون میشد یا اگه خیلی احترامم رو داشت بهم میگفت به تو چه!!!! ولی اینو که نگفت هیچ در جواب من گفت: هيچ كس مجبور نيست با كسي زندگي اجباري كنه. منم بهش گفتم من هم به این اصل معتقدم و حتي به همسرم گفتم اگه يه روز بفهمم كه از روي اجبار با تو زندگي ميكنم و علاقه‌اي بهت ندارم خيلي راحت‌تر از اوني كه فكرشو بكني تركت ميكنم.

  

 

اصلن اينا چيه كه ميگم.

از زندگي خسته شدم. هر جا ميرم واسم خاطره بدي داره. چرا خوبيا ديگه جلوي چشمام نميان؟! چرا دلم واسه بهشت زهرا تنگ شده؟!!!! چرا دوس دارم برم مرده‌شور خونه!!!!! چرا دوس دارم تنهاي تنها باشم و از بچه‌ها و همسرم فراري شدم؟!!! چرا محمدجواد که امروز واسه گرفتن آزمایش خون گریه کرد منم گریه کردم؟

چرا بعدش بغلش کردم و بوسش کردم؟ چرا امروز اومدم سره این کار لعنتی؟ مگه نباید پیش بچه خودم باشم و نوازشش کنم تا جای آمپول روی دستش کمتر خودنمایی کنه؟ اصلن کی گفته باید به حرف اداره و رئیس و معاون ... گوش کنم؟ چرا مجبور شدم این کار لعنتی رو انجام بدم؟ چرا چرا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

واقعیتش اینه که همش به خودم میگم خوش به حال اونايي كه مردن.

خوش به حال اونايي كه يه جايي دارن برن توش فرياد بزنن كه من تنهام يكي بياد و باهام حرف بزنه. اصلن يكي بياد و بفهمه دردم چيه.

میدونین خیلی احساس تهي بودن ميكنم.

اینو بگم خودمم نميدونم و نفهمیدم چي گفتم و چي ميگم.....

خيلي قاطي‌پاطي بود مگه نه...... ببخشيد چون اگه نميگفتم اين اشك لعنتي و شور دست از سر چشام برنميداشت و ديوونه ميشدم.....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 15:5  توسط شهلا  | 

سلام

من يعني پسر مامان، عشق مامان، يه دونه مامان، از همه مهمتر جيگر مامان بازم اومدم.

 

اومدم تا براتون بگم چه دنيايي دارم تا دل شما بزرگا همش بسوزه. چون اينجوري كه از وبلاگاتون معلومه دل بي‌غصه كيلو چنده؟

در عوضش ما بچه‌ها دلامون از يه چيزايي ميگيره كه اصلن به فكر شماها خطور نميكنه. ميگين چيا؟ خوب از غر زدنا، از چشم غره‌ها، از كم نوازشيا، از بكن و نكنا، و خيلي چيزاي ديگه و یا برعکس یه چیزایی شادمون میکنه که فکرشو نمیکنین. ميخواين بشنوين؟

-    صبحا كه از خونه ميام بيرون چون مجبورم مامان رو همراهي كنم تا به اداره برسه خوب دلم نميخواد كه يه قدم هم از قدم وردارم ولي چون راه نميام مامان وقتي خسته ميشه همش سرم غر ميزنه.

-    وقتي داريم راه ميريم حسابشو بكنين اول صبحه و من خوابالو يه بويي به دماغم ميرسه. اونم بوي نون تازه و از نوع بربريشه. آخه جايي كه ما سوار سرويس ميشيم كنارش يه نونوايي بربريه. منم از اونا دلم ميخواد ولي هركي يه نون دستشه وقتي بهم ميگه وردار پسرم، همش چشم غره‌هاي مامان رو ميبينم. واسه همينم اصلن به حرفشون گوش نميدم.  مامانم هم تازگيا  حل این مشکل تصميم گرفته واسم يه دونه نون بربري بخره و تو سرويس تا اداره من همش نون ميخورم ولي نميدونم بقيش چرا عصرا نيس!!!!!

-    تو سرويس كه مثله يه بچه مودب نشستم همش همكار كناري مامان دلش ميخواد با من بازي بكنه. خوب منم چون خوابم مياد اصلن محلش نميزارم. در عوضش چون ميدونم آقايون كمتر سربه سر بچه‌ها ميزارن ميرم بغل اونا و آروم ميشينم تا اون خانومه دلش بسوزه و بزاره راحت تو بغل مامان بخوابم. ولي بعضي وقتا كه كفري ميشم تا دعواش ميكنم بازم مامان منو چشم غره ميره كه كار بديه. بابا يكي به دادم برسه.

-    بعدازظهرا هم كلي بحث داريم. مامان ميگه راه بيا خسته‌ام ولي من خوب دلم واسش قد بيس نا تنگ شده و ميخوام بپرم بغلش. اصلن اين مامان هيچ حس و حالي نداره. با اينكه ميبينه تا صداشو تو مهدكودك ميشنوم، ميرم و ساكمو آروم برميدارم و ميام جلوي در. تازه كفشامم خودم ميپوشم ولي همينكه ميخوام بغلش بپرم ميگه عزيز دلم ميشه راه بياي. و من انگار نه انگار كه اين حرفو ميشنوم. آخه تعارف اومد و نيومد داره. منم مثل بابام خيلي رك و راست بهش ميگم نه. مامان بغل. مامان ناز.

-    تو سرويس دوس دارم مامان باهام بازي كنه ولي اونجا هم بهم ميگه پسرم آروم بشين. دو سه روز پيش داشتم شيشه آبم رو تو دستم نگه ميداشتم و همون موقع مامان گفت بايد پياده بشيم. همينكه اومديم پياده بشيم شيشه آب از دستم افتاد. مامان كه ميخواست سرويس معطل نشه در ماشين رو بست تا آقاي راننده يه وقت عصباني نشه ولي اون بي‌انصاف بي‌توجه به چشماي من كه دنبال بطري آب بود پاشو رو گاز گذاشت و بطريمو وسط خيابون پرت كرد. حالا مامان مونده بود چه جوري بطري رو از وسط خيابون ورداره كه يه موتوري اومد و بطري رو تو جوب انداخت. منم واسه اين غم بزرگ به مدت 45 دقيقه تمام گريه كردم.

-    ديگه از اينكه وقتي حموم ميرم زود منو بيرون ميارن و همش ميگن خيلي اذيت ميكني بدم مياد. آخه من دوس دارم تو حموم آب رو سرد و گرم كنم. يادمه مامان داشت موهاشو زير آب دوش ميشست كه يه دفعه يه جيغ كشيد. نگو من آب رو كاملاً سرد كردم و اون موقع بود كه داد زد: باباش بيا اينو ببر. اون هم اومد و منو كه مثل يه گنجيشك كوچولو از مامان گرفت و و برد و اينقده نگه داشت تا مامان از حموم اومد بيرون و بعدش لباسامو تنم كرد.

-    مامان ميخواد منو از شيشه بگيره. ولي من از اينكار فراري هستم. آخه عصرا و شبا كه خيلي خسته‌ام و حوصله غذا خوردن ندارم اون تنها مونسمه. وقتي اونو تو دستام ميگيرم انگار دنيا رو بهم ميدن. همچين با ولع شيرشو ميخورم كه واسه اينكه صداي ملچ و ملوچ شير خوردنمو نشنوم يه گوشمو ميگيرم.

-    يكي ديگه از چيزايي كه منو ناراحت ميكنه نوازش آجي فاده توسط مامان يا بخصوص بابامه. مثلن اونا نشستن و فكر ميكنن حواسم نيس كه دارن چيكار ميكنن. بعدش با صداي بلند ميگن:

* الهي فداي اون چشاي خوش‌رنگت بشم فائزه جان

* واي خداي بزرگ چه موهايي به تو داده دختر، فداي اون موهاي پرپشتت بشم فائزه

* فداي اون رنگ لبات بشم فائزه

* مامان فداي اون هيكل خوش‌فرمت بشه فائزه جان

* آخ فداي اون بوساي قشنگت بشم فائزه و .... و منم تو اين موقعا فوري ميام و قربون صدقه هرجاي فائزه برن منم واسشون عشوه ميام مثلن وقتي ميگن چشاي خوش‌رنگت منم حالتي مثل كرشمه ميام و اگه حواسشون به من جمع نشه ميام و تكونشون ميدم كه من من. اونجاس كه نميدونم چرا مامان و بابام و فائزه فقط بهم نيگا ميكنن و ميخندن!!!

- چند وقته پيش مامان بهم گفت برو شلوارتو درآر تا ببرم تو حموم پاهاتو بشورم ولي اونجا تكون نخور. منم كه خيلي ذوق زده شده بودم رفتم و اينكار رو كردم ولي وقتي وارد حموم شدم به حرف مامان كه گفته بود تكون نخور گوش ندادم و محكم خوردم زمين و شروع كردم به گريه كردن. ولي اين جور وقتا مامان اصلن بهم محل نميزاره و ميگه بايد خودت رو پاي خودت وايسي مگه نگفتم تكون نخور حالا كه تكون خوردي دردشم بكش. ولي چند ثانيه بعدش كه البته اولش بايد آبم كشيد و بعدش منو تو بغلش گرفت و گفت چقدر تو شيطوني پسر يه دقيقه آروم بگير. نميگي اگه ميخوردي زمين و دستت ميشكست بايد چيكار ميكرديم؟ منم با اشكايي كه از چشمام سرازير بود گفتم: من افتادم... من موووو (گربه) ... دست درد..... مون (موهام) درد.... پا درد .... چون دقيقن مثل گربه چهار دست و پام رو زمين ولو شده بود. اونجا بود كه مامان از دلم درآورد و همه اونجاهايي كه گفته بودم هي بوس بوسي كرد تا گريه‌ام تموم شد.

- روز جمعه هم مامان تصميم گرفت موهامو با ماشين كوتاه كنه. خلاصه بعد از يه آرايشگاه حسابي ديدم هر كي منو ميبينه همش دست به سرم ميكشه و خودمم دست به سرم ميزنم از موهام خبري نبود. تا امروز كه با مامان سوار سرويس شديم همكارش گفت: وقتي محمدجواد خودشو تو آئينه ديد چيكار كرد؟

مامان گفت: اصلن خودشو تو آئينه بعد از كچل كردن نديده!!! بعد يه آئينه از تو كيفش درآورد و به من گفت محمد اين ني‌ني كيه؟ من تا چشمم به يه بچه افتاد كه مو نداره آئينه رو به مامان پس دادم و گفتم: نه نه. اونجا بود كه مامان فهميد خيلي ناراحت شدم. وقتي هم رفتم مهدكودك خجالت كشيدم و رفتم يه گوشه‌اي مظلوم وايستادم. ميدونم مامان خيييييلي از كارش ناراحت شده ولي من از اون خيلي ناراحت ترم.

 

خيلي ناراحت شدين حالا به دلخوشيام گوش كنين:

-    ولي در عوضه اين دل گرفتنا ميدونين چي خيلي خوشحالم ميكنه؟ پيجو (پژو 206) هر جا كه ببينم همش ميگم: اه پيجو (با كسره الف) و يه خنده‌اي از ته دلم سر ميدم كه هر كي ميبينه ميخنده.

-    بابا كه زنگ ميزنه مثله جرقه ميپرم و ميگم بابا و با آوردن يه صندلي به سمت آيفون ميرم تا در رو باز كنم. وقتي هم كه در باز شد ميدوم اول يه بوس بعد دست تو جيب بابام كه يعني سوئيچ رو بده به من.

-         عشقم سوئيچ ماشينه و هر كي دلش بخواد من بغلش برم يه سوئيچ جور ميكنه و ميده به من.

-    بستني از چيزاييه كه اونو از دست نميدم. يادمه مامان يه روز بهم قول داد اگه يه مسيري رو راه برم موقع برگشتن واسم بستني ميخره. منم همونجوري كه گفته راه رفتم و داشتيم برميگشتيم كه مامان راهشو كج كرد تا من چشمم به مغازه نيفته. منم خيلي زرنگ و باهوش راهمو به سمت مغازه كج كردم. مامان گفت پس يه ذره ديگه راه برو بعد (آخه ميخواست حواسم پرت بشه و به قولش عمل نكنه. اون معتقده بچه نبايد هله و هوله بخوره و پفك و چيپس و بستني جزء آرزوهاي خونوادگي ما هست. پس من نبايد اونو به هيچ قيمتي از دست ميدادم) خلاصه هي مامان راهشو كج و معوج ميكرد و هي من ميرفتم طرف مغازه. مامان ديد كه ديگه نميتونه از زير قولش در بره رفت و تو مغازه به مغازه‌داره گفت: ميخوام ببينم چي واسه اين بچه خوبه واسش بخرم. منم رفتم دم يخچال مغازهه واستادم و گفتم: مامان ان (با كسره الف) و وقتي مغازه‌دار بستني رو بهم داد خيلي مودبانه گفتم: مرسي.

-    اون روز كه من بستني خوردم مامان واسه خودش و فائزه هم يه بستني خريد. (نميدونم آفتاب از كدوم ور در اومده بود!!!!!) وقتي رفتيم تو خونه مامان تا اومد بستني بخوره بهش اشاره كردم كه بستني من و تو عوض. مامان خنده‌اي كرد و منم بستني نصفه نيمه‌ام رو بهش دادم و در عوضش يه بستني كامل ديگه خوردم.

-    عشق ماشين سواري دارم. ولي بيشتر از نيم ساعت نميشه تو ماشين نگهم داشت و شروع ميكنم به خرابكاري. مثلن سي‌دي رو درميارم.... شيشه ماشين رو بالا و پائين ميبرم..... آئينه بغل رو از تنظيم خارج ميكنم...... و در آخر هم در ماشين رو باز ميكنم!!!

-    زندگي و عشق و همه حرفم عمه و پرستووه. آخه من عمه‌ام رو خيلي دوس دارم. پرستو دخترش رو هم خيلي دوس دارم و در جواب مامان كه ميگه عمه بد... پرستو بد... بهش جواب ميدم: مامان بد.... خاله بد..... بابا بد.... ولي يه ذره كه فكر ميكنم ميگم: بابا نازه.... عمه نازه.... پرستو نازه ... مامان بده.

 

مثله اينكه خيلي پرحرفي كردم. منو ببخشين. فعلن خداحافظ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 16:11  توسط شهلا  | 

سلام

چه كيفي داره ها؟ چي رو ميگم؟ خيلي دوس دارين بدونين؟ از گفتن خاطره‌هام خسته نميشين؟ از اينكه وقتتونو ميزارين و به اين اراجيف من گوش ميكنين كسل نميشين؟ اگه نه پس بخونين.

چه كيفي داره!!! صبح ها از خواب بلند شي و يواش يواش كاراتو بكني و به خودت و شانست لبخند بزني كه خوب موقعي بلند شدم همه خوابن و ميتونم با خيال راحت به كارام برسم!!!!!!

به خودت ميگي حواست باشه ظرفا رو يواش جابجا كن نكنه اين پسره يهو از خواب بيدار بشه و كاسه و كوزتو بهم بريزه. پس راحت ميشيني كف آشپزخونه و ظرفا رو جابجا ميكني تا اگه ظرفي از دستت ليز خورد بيفته رو پات و صداش در نياد. همينطور كه تو كارا دقيق شدي احساس سنگيني نگاهي رو ميكني! نگاهه اينقده سنگينه كه شرمت ميشه سرتو بلند كني ولي به طرف يه صداي خيلي قشنگ و نازك كه تو رو به خودت آورده رو ميكني، برميگردي و نيگاش ميكني.

مامان، مامان.

آره محمدجواد از خواب بيدار شده و چون طبق معمول و عادتش كه هميشه تو رختخواب غلت ميزنه تا بري و بوسش كني و دستشو بگيري تا با اتكا به دستات از رختخواب بلند شه و البته تو نبودي و اين كار رو باباش انجام داد و با كمال خونسردي پاسش داد به شما تا بلكه يه كم تو كارا بهت كمك كنه.

از كاري كه كردي خندت ميگيره و بغلش ميكني و يه بوس آبدار اون از تو و تو از اون، بلاخره صبح با همه گرفتارياي ما زنهاي كارمند شروع ميشه. وقتي محمدجواد از خواب بيدار شده تعجب ميكنه كه چرا همه خوابن. يكي نيس بهش بگه تو سحرخيزي به ديگرون چه ربطي داره؟ ولي مگه ميتوني آرومش كني. همش داد ميزنه و ميگه: مامان آجي لالا. مامان بابا لالا. بعدش با يه يورش رو بدن بابا اونو مثل جن‌زده‌ها از خواب بيدار ميكنه ولي با فائزه درست مثله يه عاشق رفتار ميكنه. ميدونين چه جوري!!!!

آروم ميره رو تخت فائزه بعد بوسش ميكنه و نازش ميكنه و دوباره بوس و بعد كه ميبينه بيدار شدني در كار نيس موهاشو تو مشتش ميگيره اونوقته كه با يه صداي وحشتناك ميپري تو اتاق فائزه و موهاشو از دستاي محمدجواد بيرون مياري. حالا حساب كنين ساعت شيش صبحه و جيغ و داد اون دو تا. بابا از خواب دست ميكشه و مياد از هم جداشون ميكنه. فائزه طفلكي با چشماي اشكي ميره و آماده ميشه بره مدرسه.

اين از صبحا كه با چه وضعيتي از خواب بيدار ميشيم. اينم بگم علاوه بر ما همسايه روبرويي، همسايه طبقه پائين خودمون و با خارج شدنش از در خونه و وارد شدنش به آسانسور بقيه همسايه‌ها ميدونن كه صبحه و بايد روز جديد رو اونم اينطوري و با اين تفاسير شروع كنن.

به خدا روم نميشه تو روي همسايه‌ها نيگاه كنم.

صبح به محمدجواد ميگم مامان جان يواش برو بيرون و كفشاتو بپوش (آخه ياد گرفته كفشاشو اونم درست پاش ميكنه و ميشينه رو پله تا من از در بيام بيرون) بريم سره كار. همين كه ميبينم كفشامو درست جفت كرده دم در و آماده هست تا از در بيام بيرون اينجاس كه حس مادريم گل قلمبه ميشه و تا ميام كفشامو بپوشم و بعدش بغلش كنم و يه بوس آبدار ازش بكنم  يكهو شترق، صداي بهم خوردن در آپارتمان به گوشم ميرسه. تندي سوار آسانسور ميشيم. يعني انگار نه انگار كه محمدجواد بوده كه در آپارتمونو محكم بهم زده.

با درد سر سوار آسانسور كه ميشيم آقا تازه يادش ميفته تو آسانسور بپره بالا و بپره پائين. مجبور ميشم بغلش كنم كه صداي جيغ و دادش آپارتمونو ور ميداره. در حياط رو كه باز ميكنم ديگه مثل بچه‌هايي كه اسيرن از بغلم ميدوه تو كوچه، حالا فكر ميكنين چه جوري راه ميره. تو رو خدا چه فكري ميكنين؟؟؟؟؟

خدمتتون عرض كنم كه من بايد به سمت چپ برم ولي ميبينم اي دل غافل محمدجواد از سمت راست رفته و سركوچه بعديه. حالا ديرم شده و بايد دو چهارراه پياده برم. با فلاكت تا سر خيابون پا به پاش و با خواهش و تمنايي از ته دل راه ميريم ولي اونجاس كه كاسه صبرم لبريز ميشه و ديگه طاقتم طاق و ميزنمش زير بغل و شروع به دويدن ميكنم كه مبادا از سرويس جا بمونم. به خدا خيلي خسته شدم از بعد از عيد كه محمدجواد رو ميبرم مهدكودك كمردرد گرفتم. آخه واسه شيطونياش من حاضر نيستم پياده بياد و به خاطر تنبلياش اون حاضر نيس حتي يه قدم از قدم ورداره و راه بياد.

ولي خيلي جالبه كه تو مهدكودك همه ازش راضين. خيلي وقتا بدون هيچ سروصدايي ميرم تو مهد و ميبينم رو ميز مدير مهد نشسته و داره از خوراكياي مديره ميخوره يا تو بغل مربي و كمك مربيشه و دارن نازشو ميكشن.

ديروز داشتم ميرفتم از مهد بيارمش ديدم يه خانومي كه يه دختربچه دستشو گرفته بود داشت با موبايل حرف ميزد و همش ميگفت محمدجواد. دو پا داشتم دو تاي ديگه قرض كردم و دويدم وقتي رسيدم تو مهدكودك بدون هيچ حرفي رفتم طرف اتاق محمدجواد. اونا كه يكه خورده بودن بهم گفتن چي شده؟ گفتم اون خانومه ميگفت محمدجواد. تو رو خدا چيكار كرده؟ بهم بگين چيش شده؟ و خلاصه از اين جور حرفا. مدير مهدكودك كه منو با اين حال ديد بهم خنديد و گفت: خانم ..... مگه فقط پسره شما محمدجواده. ما تو اين مهد سه تا محمدجواد داريم كه الحمدلله اون خانومه بچه شما رو نگفته كه شيطوني كرده و منظورش يه بچه ديگه بوده. اونجا بود كه ديدم با سروصداي من محمدجواد از لاي بقيه آدما سرشو آورده بيرون و داره هاج و واج نيگام ميكنه. حالا اونا دارن با من حرف ميزنن من جوگير شدم و بغلش كردم و حالا ده به بوس. نه يكي،‌نه دو تا اونم پنج تا.

وقتي از در مهد بيرون اومدم يادم افتاد اي بابا من چقده حواس پرتم. نگو اونا داشتن با من حرف ميزدن من بچه رو بغل كردم و از مهد اومدم بيرون اونم بدون خداحافظي. از خجالت سرمو بالا نكردم و برگشتم و عذرخواهي كردم و بعدش يه خداحافظي و دوباره بوس. بوس واسه محمدجواد.

با اينكه محمدجواد به قول خيليا كوچيكه و با اينكه خيلي شيطوني ميكنه ولي كارايي كه مربوط به ادب ميشه و يا باعث بي‌احترامي به ديگران ميشه رو براش قدغن كردم.

يه همكاري دارم تو سرويس كه داشت بهش ياد ميداد كه وقتي اون آقاهه كه جلو ميشينه، خوابش برد تو برو موهاشو بكش. اينجا بود كه خدا رو شكر محمدجواد به من نيگا كرد و وقتي ديد چشمام واقعن از حدقه دراومده و ابروهام مثله دو تا شمشير تو هم رفته از پيشنهاد اون همكارم صرف نظر كرد.

يا اينكه وقتي همكارا لپاشو ميكشن دستشو بلند ميكنه و اونا رو ميزنه همين چند وقته پيش يكي از همكارامو كه داشت اينكار رو ميكرد، كتك زد. اينجا بود كه دعواش كردم و تا خونه باهاش حتي يه كلمه حرف نزدم. ولي هنوز اين اخلاق از سرش نپريده. منتها من اينقده لجبازم كه هر وقت اينكار رو بكنه دعواش ميكنم و بهش ميگم مامان محمدجواد رو دوس نداره. محمد جان خاله نازه. ديگه نزنيا. اگه بزني ميزنم رو دستت و از اين حرفا......

يه روز سر سفره نشسته بوديم رفته بود يكي از مهمونا رو ميزد، حالا اون بنده خدا يه آدم خيلي محتاط و مودب و خلاصه به دلايلي با ما رودربايستي داشت. اولش متوجه نشدم ولي وقتي يكهو ديدم داره اينكار رو ميكنه از اون اخماي حسابي بهش كردم كه مثل يه موش رفت رو پاي آقاهه نشست و ديگه جيكش در نيومد. بقيه و حتي خود اون آقا ميگفت بچه هست و متوجه كارش نشده بود. شما چرا اينقدر سخت ميگيرين؟ بهش گفتم بچه جاي خودش و تربيت از خودش مهمتر. ولي خدا رو شكر ديگه اينكار رو هرگز تكرار نكرد.

بهرحال اميدوارم بچه‌هام از نظر اجتماعي و اخلاقي مثبت باشن.

 

خيلي حرف زدم و خستتون كردم. ببخشيد. دوستتون دارم بيست تا.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 14:51  توسط شهلا  | 

سلام

 

از شروع زندگي مشتركمون يكسال و  چند ماه گذشته بود ولي خدا خواست كه زود متوجه بشيم وگرنه ....

از اين موضوع هيچ كس خبر نداشت حتي مادرم!!!! آخه من و همسرم معتقديم بعضي چيزايي كه ممكنه زندگيمونو دچار استرس كنه نبايد به كسي حتي نزديكترينمون بگيم و معمولن بين خودمون حل و فصلش ميكنيم.

آخه تو زماني كه ديگه دكتر از معالجاتش نااميد شده بود و ميخواست پيشنهاد استفاده از آمپولاي هورموني رو بده دست به دعا شديم. مطمئن هستم دعاي پدرش مستجاب شده كه خدا به اين زودي به ما يه بچه داد. اون معتقده هر وقت دعاي توسل روز سه‌شنبه اداره‌شون رفته و چيزي رو از خدا خواسته رد خور نداشته و حاجتش برآورده شده ولي من معتقدم چون دلش خيلي پاكه خدا بهش حاجتشو داده.

دوران بارداري رو شروع كردم و از ذوقمون به همه گفتيم كه داريم مامان و بابا ميشيم. واسه همه تعجب داشت كه چرا ما اينقده ذوق‌زده شديم ولي خودمون ميدونستيم كه خدا رو شكر مشكلاتي كه سر راه بچه‌دار شدنمون بود رفع شده. راستش من از بچه‌دار شدن اصلن خوشم نمي‌اومد ولي برعكس همسرم عاشق بچه بود. خدائيش حالا هم با بچه‌ها ارتباطي ناگسستني داره و حرفش پيش همه خريدار داره. اون معتقده حرفي رو بايد زد كه بدوني ميتوني بهش عمل كني و تنها يه حرف نباشه و اگه نتوني به اون عمل كني در اصل خلاف حرفت رو به همه ثابت كردي.

 بگذريم،

ششم ارديبهشت ماه 1377:

دوران سختي رو تحمل ميكنم. آخه نوزاد درون شكمم ديگه يواش يواش ميخواد به دنيا بياد. ميخواد بياد و جمع دو نفره ما رو سه نفره كنه. ميدونم قدمش خيره. چندين بار خوابايي ديدم كه برام يه حسي رو داشت.

با اين وياري كه نسبتاً بده هنوزم ميام سره كار. دكتر برام پيش‌بيني كرده كه نوزادم كه نميدونم جنسيتش چيه دهم ارديبهشت با عمل سزارين به دنيا مياد.

شايد تعجب كنين كه چرا نميدونستم دختره يا پسر. راستش دوس داشتم وقتي به دنيا مياد واسم سورپرايز بشه. هيچ كس ندونه بچم چيه؟

دوشنبه روز هفتم ارديبهشت اومدم سره كار. از رئيسم مرخصي خواستم واسه استراحت قبل از زايمان ولي اون بي‌انصاف قبول نكرد و گفت بايد تا نهم ارديبهشت بياي سره كار. منم يه بچه ترسوي بزدل به حرفش گوش كردم. بعد از اينكه از سره كار اومدم احساس خستگي شديد ميكردم. شبش خونه‌ي عمه ني‌ني دعوت بوديم. به همسرم گفتم خيلي هوس كردم برم يه قدمي بزنم در ضمن عجيب هوس گوجه‌سبز كردم.

آخه من همه ميوه‌اي سره ني‌ني خورده بودم به جز گوجه‌سبز. اصلن ويارم فقط ميوه بود و سبزي و شير. يعني اين چيزا رو ميخوردم مثل ..... ولي از غذا و بوي اون بخصوص مرغ متنفر بودم. خيار رو كه نگو روزي يه كيلو خيار ميخريدم و ميخوردم ولي وقتي از در مغازه ميوه‌فروشي رد ميشدم تا خيار ميديدم پاهام سست ميشد و آقاي همسر مجبور به خريد يه كيلو ديگه خيار ميشد.

يادمه دو سه روز قبلش مادرشوهرم رفته بود خيار خريده بود. منم طبق معمول اين ميوه رو تو يخچال داشتم ولي هوس خريد اونو كرده بودم. حالا هرچي بنده خدا بهم ميگه بخور ميگم يه دونه خوردم ديگه ميل ندارم. خلاصه ديدم اي بابا اين هوس منو ول نميكنه ظرف ميوه رو به عنوان كمك بردم كه بزارم تو يخچال، تو اين وسط مسطا سه يا چهار تا خيار رو برداشتم و زير لباسم قايم كردم و يه دونه هم برداشتم كه گاز بزنم. هنوز گاز اول رو قورت نداده بودم كه مادرشوهرم صدام كرد كه چرا از آشپزخونه نمياي بيرون. بابا كاري به ظرفا نداشته باش. منم ديدم چه بهونه‌اي از اين بهتر گفتم نه بابا اين چند تا ظرف چيزي نيس ميشورم. خودتون ميدونين كه ديگه علاوه بر شستن ظرفا چند تا خيار ديگه زدم تو رگ و اومدم از مادرشوهرم خداحافظي كردم و رفتم طبقه پائين كه منزل خودمون بود. آقاي همسر يه نگاه عاقل‌اندر سفيه بهم انداخت و يه لبخندي زد و گفت بيا بشين ديگه. اومدم بشينم خيارا از زير لباسم بيرون اومدن. حالا اون با تعجب بهم نگاه ميكنه و ميگه اينا چيه؟ منم كه ديگه رسوا شده بودم گفتم به خدا چيكار كنم هوس كردم. اونم گفت بابا چقدر بالا خيار خوردي كه بوش تا تو پذيرايي مامان اينا ميومد!!!!!!!!!

 

داشتم واستون ميگفتم كه هوس گوجه‌سبز كرده بودم. ساعت 6 بعدازظهر با آقاي همسر رفتيم بيرون و داشتيم قدم ميزديم و چشم من به مغازه‌ها بود كه گوجه‌سبز كدوم مغازه درشت‌تره. يكهو پام پيچ خورد و .... اينجا بود كه صداي آقاي همسر دراومد بابا به خدا واست گوجه‌سبز ميخرم تو كمتر به اين مغازه‌ها نيگا كن.

گوجه‌سبز خيلي درشتي خريديم و داشتيم ميرفتيم خونه عمه ني‌ني كه باروني گرفت از اون بارونا. خستتون نكنم شديم مثله موش آب كشيده و رفتيم خونه اونا. قبلش بهتون بگم خيس شدم ولي سرماي خيس شدن بعد از بارون رو اصلن حس نكردم ميگين چرا؟ آخه همه هواسم به اين بود كه چه جوري آبي پيدا كنم و يه گوجه‌سبز بشورم و بكنم تو دهنم و صداي قرچ قروچ گوجه‌سبز تو گوشام بپيچه.

قبل از رفتن هي به آقاي همسر ميگفتم: بهتر نيس بريم خونه خودمون لباسامو عوض كنم آخه علاوه بر اينكه خيس شدم ميدوني كه اون بنده خدا خيلي وسواسيه و اگه كسي لباسش خيس باشه وارد خونش بشه خيلي عذاب ميكشه.

اونم گفت: نه بابا به اندازه كافي دير شده. بريم خونه اونا و برگرديم كه زودتر بخوابيم. ميدوني كه فردا بايد بريم سره كار.

خلاصه رفتيم خونه اونا و اون بنده خدا ديگه رودربايستي افتاد و يه جفت دمپايي داد به من و يه سري لباس بهم دادن تا عوض كنم و اجازه نشستن به ما دادن.

اونجا كه نشستيم آقاي همسر بهم گفت ميخواي گوجه‌سبزا رو بشور و بخور منم بهش يه چشم غره رفتم و بهش گفتم اون يه ذره (يك كيلو) به كي ميرسه كه من بيارم و بخورم. نه ميبرم خونه و شب ميخورم.

همينكه سر سفره شام نشسته بوديم احساس كردم يه دردي تو ستون فقراتم پيچيد. به روي خودم نياوردم ولي نگو چند تا از خانمايي كه مهمون عمه خانم بودن متوجه اين تغيير حالتم شده بودن. دوباره يه درد ديگه و .... گريه‌ام گرفته بود از اونا اصرار كه پاشو بريم بيمارستان و از من انكار كه من از شب بيمارستان و اتاق عمل ميترسم و هر جوري شده تا صبح تحمل ميكنم. (به اين ميگن ديوانگي محض) خونه كه رسيديم تا صبح خوابم نبرد.

 

سه‌شنبه 8/2/77 :

صبح كله سحر از جام بلند شدم و اصرار كه بايد برم سره كار و حالا بهترم و تا دهم ارديبهشت دو روز مونده. بالاخره رفتم سره كار. ولي درد امانمو بريده بود. به خودم ميپيچيدم و لب به هيچ غذايي نميزدم. ظهر شد ديگه طاقتم طاق شد. رفتم از رئيس اجازه بگيرم كه قبول نكرد و مرخصي رو امضا نكرد. بنده خدا يه همكار خانم داشتم كه خيلي با هم عياق بوديم رفت و به يه خانم همكار ديگه كه داداشش تو دفترمون معاون بود گفت كه خانم .... درد داره و آقاي رئيس اجازه مرخصي نميدن. بابا اگه مسئله‌اي واسش پيش بياد زشته و خطرناكه. اونم به برادرش گفت و با اجازه اون معاون تونستم از اداره بيام بيرون. حالا فكر ميكنين ساعت چنده: 2 بعدازظهر.

به همسرم زنگ زديم و گفتم بايد برم بيمارستان. اونم بنده خدا آژانس گرفت و اومد. حالا محل كارم تو خيابون قائم‌مقام هست و بهم ميگه سوار شو من ميگم پياده ميتونم تا بيمارستان طوس كه اولاي مطهريه راه برم به آژانس بگو بره. آژانسي رفت و من با اون وضع ولي قبراق و سرحال و با پاي پياده راه افتادم. تا ميرزاي شيرازي بيشتر نتونستم راه برم و ديگه افتادم به گريه.

بيمارستان كه رسيديم ساعت 3 بود و پزشكم داشت بيمارستان رو ترك ميكرد كه پيجش كردن. رفتم تو اتاق عمل و تا معاينه كردن دكترم گفت بچه داره به دنيا مياد. ميخواستن از كمر بي‌حسم كنن كه به دليل ترس زيادم از آمپول موفق به اينكار نشدن يعني با لجاجت تمام نگذاشتم اينكار رو بكنن. هرچي ميگفتن واسه بچه خطرناكه قبول نكردم تا آخر دكترم اومد و گفت سريع بيهوشش كنين. يادمه ساعت 40/03 بعدازظهر بود و داشتم بيهوش ميشدم ولي غصه ميخوردم ميدونين واسه چي؟ واسه اينكه به خاطر 20 دقيقه يعني تا ساعت 4 بعدازظهر يه روز مرخصي زايمانم كمتر ميشه و اگه فردا بچه به دنيا ميومد چقدر خوب بود اصلن چرا امروز كه سه‌شنبه هست داره به دنيا مياد ميذاشت يكشنبه هفته بعد به دنيا ميومد كه به تعطيلي جمعه و شنبه اداره برنخوره!!!!!!!!!!!!!

 

فائزه به دنيا اومد اونم ساعت 45/03 بعدازظهر روز سه‌شنبه 8/2/۷۷ با وزن 2 كيلو و 650 گرم.

 

اولين خاطره بعد از تولد فائزه اين بود كه وقتي به هوش اومدم بهم گفتن بچه رو بياريم كه ببيني با كمال عصبانيت گفتم نه خير!!!!!  

دوميش اين بود كه وقتي آوردنش و گفتن شيرش بده قبول نكردم. !!!!!!!

سومين خاطره اين بود كه اون شب مامان خدابيامرزم گفت شب پيشت ميمونم گفتم نميخوام. كاري ندارم كه بموني.

و چهارمين خاطره هم ديگه غرورم رو شكوند اين بود كه تو تختم دراز كشيده بودم و به دردم فكر ميكردم. تخت بچه كنار تختم بود ولي هنوز چهره اونو تا اون ساعت نديده بودم (ساعت 6 اومدم بخش و حالا ساعت 8 شبه) بچه هم اصلن گريه نميكرد و ساكت بود. ديدم هر مادري يه بچه بغلشه و داره شيرش ميده ولي من انگار نه انگار!!!!!!! خلاصه داشتم به سقف اتاق نيگاه ميكردم كه يه دفعه چرخيدم و يه درد وحشتناك تو بدنم پيچيد هنوز اخمام واز نشده بود كه چشمم به تخت بچه افتاد. ديدم دو تا چشم سياه كه تو اون صورت خيلي كوچيك بزرگ نشون ميداد داره همينطوري بهم نگاه ميكنه. حتي پلك هم نميزد. اونجا بود كه داد زدم بچه منو بهم بدين ميخوام شيرش بدم. اونوقت همراه تخت كناريم بچه رو از تو تختش درآورد و داد بهم حالا ديگه ول كن نبودم و نميزاشتم ازم بگيرنش و ببرن تو اتاق نوزادا. تازه وقتي هم بردن تا صبح نخوابيدم و هي پرستارا رو صدا ميزدم و ميگفتم  فكر كنم بچه‌ منه كه داره گريه ميكنه بدين بهم تا شيرش بدم!!!!!!!!!

 

حالا كه به اون وقتا و اون كارا فكر ميكنم واسم همشون عجيب و غريبه. چرا؟ چرا؟ چرا؟

و حالا هست كه ميفهمم خدا به من چه نعمتي عطا كرده. نعمت مادر شدن. خدايا هزاران مرتبه شكرت البته ميدونم كه بنده ناشكري هستم ولي خودت از تقصيراتم بگذر.

 

اينم آخرش بگم كه داغ اون گوجه سبزا به دلم موند و هنوزم چشمم دنبال يه دونه از اون گوجه‌سبزايي هست كه اون شب خريديم و حتي بعد از به دنيا اومدن فائزه به دليل زايمان سخت و فشار خيلي پائين تا چهل روز نتونستم حتي يه دونه از اونا رو بخورم. نميدونم نصيب كي شد ولي زماني تونستم گوجه بخورم كه ديگه گوجه سبز نبود و گوجه زرد شده بود.

 

فائزه عزيزم، دختر دردونه من، مهربون و هم زبون من، همدل مادر، تولدت مبارك. مبارك . مبارك

دخترم ميدونم مامان خوبي واست نبوده و نيستم ولي منو به خاطر بزرگي دلت ببخش.

 

نوشته شده ساعت 10:43 روز 6/2/86

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 12:11  توسط شهلا  | 

سلام

مادر جون هيچ وقت نتونستم واست بچه خوبي باشم. درسته كه هميشه واسم دعا ميكردي كه دخترم هرچي از خدا ميخواهي بهت بده. و هميشه بهم ميگفتي ازت راضيم و خدا ازت راضي باشه.

مامان به خدا دلم واسه يه صحبت هرچند كوتاه باهات تنگ شده. يادمه هر وقت از در خونت وارد ميشدم هرچي دستت بود ميذاشتي زمين و دوان دوان ميومدي جلوم و استقبالم. اول فائزه رو از دستم ميگرفتي يه بوس محكم و بعدش منو مثله يه بچه تو بغلت نگه ميداشتي. ميدونستي واسه بوي تنت له له ميزنم. ميدونستي تو چشمات دنبال يه هاله از ناراحتي درونتم. ولي تو چه ماهرانه اونا رو از چشمام دور ميكردي!!!!

تو چشمام زل ميزدي و با يه خنده سروته همه چيز رو بهم مياوردي. از غصه‌هات واسم نميگفتي چون معتقد بودي خيلي زودرنجم و از ذهنم دور نميشه.

جمعه شبي بود كه همه بچه‌ها رو دعوت كردي خونتون. دعوت لازم نبود كار هر پنج‌شنبه و جمعه بود كه با برادرا و خواهرا ميومديم خونتون و تا شام جمعه‌شب رو نخورده بوديم از خونتون نمي‌رفتيم كه نمي‌رفتيم.  بدبختانه اون جمعه مهمون داشتم و هرچي زنگ زدي كه حداقل شام بيا گفتم مامان جان نميتونم و مهمون دارم. يكي نبود بهم بگه گور پدر مهمون، بابا فردا قراره مامانت رو،‌ همه چيز و همه دارائيتو ببرن بيمارستان و تو حالا داري مهموني ميدي؟ واسه چي؟ واسه كي؟ اصلن كي گفته تو اون شب تنهاش بزاري و تنها بچه‌اي باشي كه تو اون جمع نيومده باشي. مگه نميدوني حرفت واسش حرفه و رو كلامت هيچ كدومشون حرف نميزنن. حالا واسه خودت آدم شدي و مهموني راه انداختي؟

روز شنبه به همراه بابا اومدي خونمون. آخه قرار بود تو اونو راهي بيمارستان كني و باهاش بري بيمارستان تا كاراشو انجام بدي واسه پذيرش. ميدوني واست چي آورده بود. حليم اونم حليمي كه با دستاي خودش پخته بود و چون روز جمعه پيشش نبودي بهت گفت از گلوم پائين نمي‌رفت اگه واست نمياوردم. ظرف حليم رو ازش گرفتي و گذاشتي تو يخچال. وضو گرفتي چون خيلي به وضو معتقد بودي . قرآن اوردي و از زير قرآن ردش كردي. تو چشماش و تو چشمات اشك بود ولي از هم قايم ميكردين. رفتي بيمارستان و از قضا اون روز پذيرش ندادن و افتاد به روز يكشنبه. وقتي نگراني رو تو چشمات ديد بهت گفت: دخترم فردا ميام من كه اولين بارم نيس. در پاسخ تو كه گفتي آخه فردا روز اول كاري منه و نميتونم مرخصي بگيرم بهت گفت مگه بچه هستم كه يكي دنبالم باشه. بابات هست و همين بسه.

با خودت عهد كردي كه شبا نزاري تو بيمارستان تنها باشه و اينكار رو كردي. تا سه‌شنبه شد. شبي كه فرداش عمل جراحي داشت. وقتي تو بخش دختري رو ديدي كه بعد از عمل مادرش كه رفته بود تو كما و داشت از مادرش پرستاري ميكرد به خودت گفتي چه قدرتي داره اين دختر و چه ايماني داره كه مامانشو اينجوري ميبينه ولي نمازش اول وقتش ترك نميشه.

اون شب گفتن بايد برين يه دكتري خارج از بيمارستان تا نظر اونو راجع به عمل جراحي بيگيرين و واسمون بيارين. يه آمبولانس گرفتي و برديش. رفتي واسش آمپولي رو كه لازم بود واسه سي‌تي‌اسكن تزريق كنن بازم خارج از بيمارستان واسش گرفتي و موقع زدنش به پرستار سفارش ميكردي تو رو خدا يواش بزنين. نيگا كنين دستش كبود شده و رگش خوب گير نمياد و اونجا بود كه مادر بهت فهموند تو كار اين جماعت نبايد دخالت كني وگرنه.....

لب به سكوت بستي و هيچ نگفتي. بعد از سي‌تي‌اسكن وقتي ميخواستين وارد بخش بشين مادر بهت گفت: .... تلفن خونه برادرتو بگير ميخوام قبل از عمل باهاش حرف بزنم. حرف زد و چه حرف زدني. ولي گوش تو نشنيد كه او با زبون دلش و نگاهش چه ميگفت. حتي برادرت هم نفهميد.

وارد بخش شدين و بعد از نماز كه هميشه ميگفت سروقت بايد بخوني، بهش گفتي مامان چيكار كنيم. بهت گفت: دلم ميخواد زيارت عاشورا، دعاي توسل، ..... بخونم و خوندين. بيدار بودي و به روي خودت نياوردي كه مامان تا صبح چشم بر هم نزاشت و نگران وسواس تو بود كه هرگز بيمارستان نمي‌خوابي. صبح واسه نماز بيدار شدين و بعدش دوباره مامان وضو گرفت و سوار بر برانكارد به سوي اتاق عمل.

پشت در اتاق عمل خودت بودي كه صدات كردن بيا تو. رفتي و مامان رو ديدي كه صدات ميكنه و ميخواد دستاتو دوباره تو دستش بگيره. بهش دلداري دادي ولي از تو داغون بودي. همينكه از در اتاق عمل بيرون اومدي زار ميزدي و جيغ ميكشيدي. تنهاي تنها. تا اينكه بقيه اومدن.

تو اين اثني صداي گريه و ناله شنيدي. دويدي و ديدي سه بچه واسه ملاقات مادر اومدن و با تخت خاليش روبرو شدن آخه قبل از اومدن اونا مادر مرده بود. به خودت گفتي چه حكايته كه هر وقت به عمل مامان فكر ميكنم يه مرگ رو جلوي چشمام ميبينم. دختر زبونت لال. اونا هر كدوم مشكل ديگه‌اي داشتن.

تا شيش روز تو آي‌سي‌يو بودي و هر روز بهت سر ميزدم ولي نميذاشتن پيشت بمونم.

روز دوشنبه بود كه اومدم بيمارستان پيشت. توي بخش آي‌سي‌يو بودي و من تنها مراقبت. به خودم ميباليدم كه كنارتم. بهم گفتي دكتر گفته بايد شير و آناناس بخوري. با اينكه رمقي واست نمونده بود رفتي و خريدي و به خوردن مامان نيگاه ميكردي. چه لذتي داره كه از دسترنج تو شير بخوره. با رضايت ازش خداحافظي كردي و اومدي خونه. ولي چرا دلت اينقده شور ميزنه. تو كه به همه دلداري ميدي چرا خودت قاطي كردي؟ چرا ديگه خنده‌هاي فائزه واست جلوه‌اي نداره؟ چرا تا ميخواي حرف بزني اشكت ميريزه پائين؟ كسي به خاطر نداره كه تو گريه كرده باشي!!!!! از اينكه اشكت جلوي كسي در بياد از خودت شرم ميكني. بهترين جا زير پتو، شب وقتي همه خوابن. به اشكت ميگي تا دلت ميخواد بيا تا كسي نديده. داغوني و هيچ كس جرات همكلام شدن باهات رو نداره.

سه‌شنبه دوباره بيمارستاني و ميگن بايد يه سي‌تي‌اسكن ديگه بشي. مامان يادت باشه اين دفعه هم فقط خودم باهات بودم نه كس ديگه. سوار برانكارد ميشي و خيلي كم كمكت ميكنم تا بري زير دستگاه. ناله ميكنه كه پام درد گرفت و تو اينجا نمي‌فهمي كه پاي مادر به كنار تخت گرفته و به اندازه 4 سانت پاره شده. وقتي متوجه ميشي كه ديگه اون كنار تو نيست.

رو به امامزاده صالح ميكني و از ته دلت ميگي يا امامزاده صالح اگه يه بار ديگه ميخوان مامان رو عمل كنن از خدا بخواه ببرش پيش خودش آخه اون تحمل عمل رو نداره. خدايا ميدوني مامان از زمين‌گير شدن گريزونه بهش رحم كن. ولي واقعن تحمل پذيرش اين خواسته رو داري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ احمق ميدوني از خدا چي ميخواي؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه حرفت به گوشش برسه فكر ميكني چي ميشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ماماااااااااااااان پنج سال پيش درست يه همچين روزي يعني چهارشنبه تو اداره بودم كه بابا اومد و بهم گفت مامان رو از آي‌سي‌يو بردن تو بخش. از خوشحالي نفهميدم چه جور مرخصي رد كردم و سوار ماشين با برادرم شديم و رهسپار اون بيمارستان خراب شده (شهداي تجريش) شديم. تو راه داداش خيلي ناراحت بود ولي من از ماجرا بي‌خبر. جاي پارك رو به سختي گير آورديم و به سمت بيمارستان رفتيم. ميدونستم واسه اون سر بيمارت و التيام اون زخماي عملت فقط كمپوت آناناس خوبه.

حالا تو بخش سي‌سي‌يو اومدي. تا به حال به اينجا پا نگذاشته بودي. مادر روي تخت خوابيده. تا چشمش بهت ميخوره ميگه آب. قاشق قاشق آب به دهنش ميريزي و ميگه تشنگي امانم رو بريده. ميگي تا دلت ميخواد بهت آب ميدم. به لحظه‌اي ميرسين كه بهت ميگه ديگه تشنم نيست. صداي باد از پنجره‌ها شنيده ميشه. دچار ترس ميشي. به خودت ميگي بين اين همه مريض چرا ميترسي. انگشتاتو تو انگشتاي مادر قلاب كردي. با يه دست ديگه لباساشو چك ميكني كه نياز به عوض كردن نداشته باشه و رطوبتي رو حس ميكني. آخه نفهم ميدوني اين عرق چيه؟ تا به حال به گوشت نخورده نه؟ اين عرق مرگه. ترس وادارت ميكنه واسه يه لحظه از بخش بري بيرون ولي همينكه از اتاق بيرون مياي كد 99 رو اعلام ميكنن. يه عده دكتر ميريزن تو بخش. اينجاس كه معناي همه چيز رو ميفهمي ولي مثل هميشه خودت تنهاي تنها.

به دنبال تكيه گاهي هستي. برادر رو ميبيني كه به ديوار تكيه داده و ميگه مامان رفت. ديگه پشت و پناهي نداريم. بعدش يه دفعه تو رو تو بغلش ميگيره. انگار گمشده‌اي رو پيدا كرده. آره درست پيدا كرده. آخه تو تنها همدم مامان حتي تو آخرين لحظه‌هاي عمرش بودي. آخه تو تنها بچه‌اي بودي كه روزي چندين دفعه بهش زنگ ميزدي. آخه تو تنها فرزندي بودي كه هفته‌اي تو خونه مامان پيش اون ميموندي و از همه مهمتر تو تنها بچه‌اي هستي كه شبيه ماماني. چشمات،‌ ابروهات، نگاهات، حرف‌زدنت، هيكلت، اخمات، خنده‌هات، تصميماتت و حتي عصبانيت‌هات.

و امروز پنج سال از اون خاطره ميگذره. ثانيه‌ ثانيه‌ خاطره‌هاي با اون بودن رو به خاطر مياري و به يادت مياد كه بعدش چي شد و به خونواده چي گذشت. بعدش پدر سكته كرد و ..... اينجوري ميشه كه يه خونواده هر چند به ظاهر خوش از هم پاشيده ميشه.

مادر مادر مادر           شبی دیگر         به کنار من جان‌برلب باش

مادر مادر مادر                                   دو سه روز دگر با زینب باش

مادر بیمارم     

ای همه هست من                           نروی تو از دست من

که دلم توان بی‌مادری ندارد               بی‌تو زینبت یاوری ندارد.                

مادر مادر مادر         شبی دیگر         به کنار من جان‌برلب باش

اما اين روزا خيلي دلم گرفته. راستش با كوچكترين تلنگري اشك ميريزم. عاشق بارونم ولي اين روزا از اومدنش ديگه خوشحال نميشم. دلم واسه اون روزا گرفته. واسه اون درد دلا گرفته. واسه اون اشك ريختا گرفته. واسه اون نوازشا گرفته. واسه اون روزايي كه ميرفتم بغلش ميخوابيدم، بوسش ميكردم ولي با خجالت. تا لب تر ميكرد كه فلان چيز رو بخر، ميخريدم. بهم ميگفت خدا خيرش بده هر چي ميخوام واسم تهيه ميكنه. خودش خيلي گرفتاره ولي حتي به فكر ريكاي خونه ماست. نه اينكه فكر كنين ميذاشت من حساب كنم ها نه. حتي پول يه دونه نون رو كه ميگرفتم باهام حساب ميكرد ولي ميگفت تو روحيه مردونه داري. اصلن تو مثل يه دختر نيستي.

بدبختانه من تو خونواده شبيه دو نفرم كه ديگه نيستن. يكي مامان و يكي برادري كه 22 ساله گم شده. به نظرتون اين بدبختي نيست. هر كدومشون دلشون ميگيره مياد منو بغل ميكنه و بوسم ميكنه. داداشم كه وقتي بوسم ميكنه حس اينو ميكنم كه با اينكه بزرگتر از منه ولي اين حس رو داره كه مامانشو داره ميبوسه. خواهرم كه بنده خدا رو حرفم به احترام مامان حرف نميزنه.

 

روز سالگرد فوت مادر خدابيامرزمه. مامان قشنگم،‌ مامان مهربونم، مامان قصه‌دارم، مامان چشم‌به‌راهم، مامان مريضم، مامان صبورم، مامان دل‌نازكم، ماماااااااااااان .............. ممممم    روحت شاد و با امام‌حسين‌(ع) محشور باد.

 

آنكه ناز ما را مي‌كشيد مادر بود                     آنكه بهر مراد دل من ميدويد مادر بود

 

نوشته شده ساعت 11:42 مورخ 5/2/86

__________________________________

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 12:0  توسط شهلا  | 

سلام خدمت دوستان عزیز

راستش یه زمونی وبلاگی داشتم به اسم وقتی دلم تنگه با این آدرس http://www.shahla_smfm.persianblog.com/ ولی متاسفانه وسطاش واسه بعضیا فیلتر شد به همین دلیل این وبلاگ رو درست کردم. البته متن هر دو تا شبیه همدیگه هست.

خیلی دوستتون دارم. فعلن

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 12:49  توسط شهلا  | 

سلام و صد سلام خدمت هممممه دوستاي خوبم چه كوچيك چه بزرگ.

اينو از ته دلم ميگم كه همممتونو خيلي خيلي دوس دارم. دوستايي كه تونستم باهاشون تو اين چند ماهه صميمي بشم. از احوالاتشون باخبر بشم و اونا هم از حال من و خواهريم و خانوادم مطلع هستن.

اين روزا ديگه شيطونيامو به حد اعلا رسوندم. هيچ چيز از دستم در امان نيس به اضافه اينكه اگه يه وقت خداي نكرده زبون شيطون لال و گوشش كر و چشمشش كور، مامانيم يه دست كوچيك نوازش سر خواهريم بكشه كه ديگه خودمو ميكشم و با ادا و اطواري خيلي خوردني بهش حالي ميكنم زمونه خواهريم گذشته و بايد هواي ما رو داشته باشه و دل ما رو به دست بياره.

اول از حموم رفتن بگم كه عشقمه و بيشتر هم دوس دارم با مامانم برم چون تا داره سرشو ميشوره منم كه حس كنجكاويم خيلي بالا گرفته دستمو ميكنم تو سوراخ راه آب. وقتي مامانيم جيغ ميزنه كه پسر تو اونجا چي ميخواي نكنه يه موقع دستت اون تو گير كنه و حالا بيا درستش كن فوري دستمو در ميارم و پنجره‌هاي روي اونو ميندازم تو لگني كه مامانم آب از توش درمياره و ميريزه سرش. اونم كه بدقلق ده دفعه آب توشو خالي ميكنه و هي غر ميزنه.

بعد از حموم كه مامان منو پنپرز ميكنه فوري چسباي پوشكو واز ميكنم و ده فرار. حالا اون بدو من بدو. حساب كنين ماماني كه اين همه وسواس داره كه حولش به جايي ماليده نشه بعضي وقتا واسه اينكه منو بگيره مجبوره از مبل و تخت و ... بالا بره تا منو بگيره كه چي؟ مبادا من يه وقت جيش كنمو و زندگيشو به نجاست بكشم.

مامان بزرگم كه من عمر و نفسشم هم ديگه حاضر به نگهداري از من نيس. چون هر وقتي خونه اونا برم اينقده يخ‌ساز يخچالشونو ميزنم كه آشپزخونش ميشه پر از قالباي يخ يا اينكه يخا آب ميشن و اونجا بايد با احتياط كامل راه رفت واسه همين ديگه حتي پيشنهادم نميكنه كه منو واسه يه نصفه روز نيگه داره.

چند روز پيشا رفتم و كيف مهمونايي كه خونمون اومده بودن واز كردم و هر چي پول توشون بود آوردم دادم به بابام. واسه اينكارم دو كتك جانانه خوردم و از اون به بعد ديگه هر كي مياد مامانم فوري كيفاشونو ميگيره و آويزون ميكنه تا ديگه مجبور به دعواي من اونم جلوي مهمونا نشه.

تازگيا مامانم داره حرصي ميخوره از اون حرصا. ميدونين واسه چي ؟!!!

اول اينكه ياد گرفتم ناخوناي دو تا شصتمو ميخورم. ديروز كه شنبه بود و مامان خونه يه فكري به ذهنش رسيد و رفت يه شيشه‌اي رو آورد و به من گفت محمدجواد انگشتاتو بكن تو اين. وقتي دستمو از توش درآوردم فوري كردم تو دهنم و بعدش چشمامو با دستام پاك كردم و يكهو چشمام سياهي رفت . مامان بهم خنديد و گفت حقته تا ديگه اون انگشتاتو نخوري. منم كه سمج و يك دنده بهش خنديدم و گفتم به به و ديگه انگشتمو از دهنم بيرون نياوردم كه نياوردم. اونجا بود كه مامان فهميد دوران اين كارا گذشته.

بعدش مامانم دلش سوخت و خواست از دلم در بياره منو برد بيرون تا سوار وي (اتوبوس) بشيم. تو اتوبوس يه بليط از يه خانم گرفت و تا اومد پولشو بده من از دست خانومه قاپيدم ولي وقتي پياده شديم كه بليط رو به آقاي راننده بديم پامو كردم تو يه كفش و گفتم: ماله منه. هر كاري كردن نتونستن از دستم بليط رو بيرون بكشن و مامان ديگه عصباني شده بود چون بليطي نداشت به راننده بده ولي من كه ميدونستم اين كار يعني مال حروم تو زندگي وقتي پياده شديم بليط رو انداختم تو جوبي كه پر از لجن بود و اينجا بود كه يه كتك مفصل ديگه خوردم.

 و اما دومين كاري كه لج مامان رو بدجوري درآورده اينه كه به هيچ ترفندي حاضر به پياده‌روي نيستم و بايد حتماً تو بغل باشم به قول خودم كه ميگم دست بده و بغل نازه. اين كارمو اينجوري مجسم كنين كه صبحا كه بايد از خونه تا دم سرويس پياده‌روي كنيم (تقريباً دو خيابون) من اصلن حاضر به پياده‌روي نيستم و با هيچ كلكي راضي به حتي يه قدم پياده‌روي نميشم كه نميشم. بعضي روزا كه سرم گرمه و حاليم نيس دارم راه ميرم يه دفعه وسط راه يادم ميفته و قدم از قدم بر نميدارم و مامان كه ميترسه از سرويس جا بمونه منو ميزنه زير بغلش و ده بدو طرف سرويس. دوشنبه‌ايه ديگه كفرش دراومده بود و با خستگي منو بغل كرد و تا سرويس برد و از اون به بعد دعوام كرد و گفت ديگه مامانم نيس منم انگار نه انگار كه تهديدي شدم حتي تو سرويس حاضر به بغل كردنم نشد كه نشد. هر چي هم همكار مامانم بهم ميگفت واسه مامان يه بوس بفرست تا با هم آشتي كنين سرمو برميگردوندم و همونجور سرپا تا نزديكياي اداره مامان تو سرويس واستادم آخرش مامان دلش سوخت  و منو بغل كرد اينجا بود كه ديگه نتونستم اشكايي كه تو چشمام حلقه زده بود رو ازش مخفي كنم. بابا يكي به اون بگه من چه گناهي دارم كه بايد صبح زود از خواب ناز بيدار بشم و بيفتم به پياده روي.

بعدازظهرا هم يه سري دردسر داريم منم ياد گرفتم و تا يكي دو چهارراه مونده به خونمون خودمو لوس ميكنم و از سر و كول مامان بالا ميرم و هي ميگم مامان نازه. بابا نازه و آجي نازه (آخه مامان رو دوس داشتنش توسط من خيلي حساسه و وقتي اين حرفو ميزنم به هر چي بخوام ميرسم) بالاخره با اين كلكا ميرمو سرمو ميزارم رو شونه‌هاش ولي اون وقتي متوجه منظورم ميشه كه وقت پياده شدنه و ميخواد باهم پياده‌روي كنيم ولي كو گوش شنوا. من از بغل مامان به هيچ قيمتي حاضر به پياده شدن نيستم.

از طرف مامان: تو رو خدا يكي به دادم برسه و يه چاره‌اي واسم پيدا كنه آخه مجبورم روزي يكساعت راه برم و با اين بچه گردن دردي دچارم شده كه نگو!!!!!

ديگه اينكه از قرص و قطره و دوا خيلي خوشم مياد و تا چشم بهم بزني رفتم يا قطره بيني رو از تو يخچال ورداشتم و ريختم رو سر و كلم يا قطره استامينوفن كه عشقمه رو لباسام خالي كردم. قرص رو هم خيلي دوس دارم بخصوص قرصاي قرمز و خوشگل مشگل. ولي هر دفعه رفتم سراغ اونا. خدا وكيلي مامان جيغ بنفش كشيده و پريده از دستم گرفته واسه همين معمولن اونا رو ميبرم تو مخفيگاه اختصاصيم قايم ميكنم. ميدونين كه كجا رو ميگم !!! بابا همون دستگاه ويدئو و سي‌دي.

دو سه روز پيش يه چيز ديگه كشف كردم و اين بود كه از پشت ميز تلويزيون سر درآوردم (چگونگيشو ديگه نميتونم بگم چون واسه مامانم يه مسئله لاينحله و گذاشتم تو خماري بمونه تا بعد ) خلاصه وقتي از پشت اون وسیله سر در آوردم ديدم اي بابا چقده سيم (رنگ و وارنگ) از اون آويزونه حالا اين وسطا مامان دنبالم ميگرده كه محمدجواد جان كجايي و منم از همه جا بيخبر ميگم بل (يعني بله) تا اومدم اولين طناب رو از پشت تلويزيون در بيارم ديدم مامان با اون چشماي از حدقه دراومده و صورتي كه از خوشحالي اين كشف جديدم به سياهي ميزد و دستايي كه از ابتكار جديدم از خوشحالي ميلرزيد جلوي تلويزيون واستاده و ... خودتون ميدونين بعدش چي شد. اولش يه كتك جانانه نوش جان كردم و بعدش بابام بود كه واسه مامان شربت قند درس ميكرد يكي نيس بگه كتكو من خوردم شربت قند رو چرا اون ميخوره؟!!!!

یه کار دیگه هم که به قول مامان خیلی خطرناکه اینه که میرم صندلی ناهارخوری رو میکشم میارم دم آیفون و چون کلیدای اصلی برق آپارتمانمون درس نزدیک این آیفونه اول در خونه رو با آیفون واز میکنم و بعدش در جعبه کلیدای اصلی برق رو باز میکنم و شروع به زدن کلیدای اون میکنم که با این کار خیلی کیف میکنم چون یه دفه همه برقامون با هم روشن یا خاموش میشن.

راستي تو اين عيديه يه كار ديگه هم كردم اونم اين بود كه يه روز صبح كله سحر با مامانيم رفتيم نون بخريم (اينو بگم كه به نون ميگم نن با ضمه نون اول) ديگه خيلي كيف كرديم و بعد از خريدن نون و سبزي و ... برگشتيم خونه و مامانيم كليد خونه رو واسه اينكه من گول بخورم و پياده راه بيام تا اون مجبور به بغل كردنم نشه داده بود به من . وقتي رسيديم از اون اصرار كه كليد رو بده و از من انكار كه يه ذره ديگه پياده روي كنيم. القصه مامان مجبور شد چادرشو در بياره و بزاره تو ساك و وسايلي رو که خريده تو يه دستش بگيره و منو بزنه زير بغل تا وارد آپارتمون بشيم. منم كه خيلي از اين بي‌حرمتي كه بهم شده بود كلافه بودم وقتي سوار آسانسور شديم با كمال خونسردي كليد رو انداختم تو چاله آسانسور. حالا بيا درستش كن كه نميتونستيم وارد خونه بشيم اونم با اون همه بار. بالاخره مامان مجبور به زدن زنگ شد و هي ميگفت چرا اين مرد بيدار نميشه. بعد از يه ربع ساعت كه معطل شديم و بابا درو باز كرد ماماني به شدت منو تو اطاق هتل داد و گفت از اين به بعد غلط بكنم و به گور ... بخندم اين پسره رو با خودم ببرم خريد.

بالاخره اينو بگم يه دادگاهي چيزي سراغ ندارين من از اونا شكايت كنم. بابا يكي نيس به اينا بگه بچه كه زدن نداره. مگه خودتون بچه نبودين و از اين كارا نميكردين. اصلن سر هر چيز كوچيكي اين منم كه بايد كتك بخورم. هر چي ميگم اين پنجره رو فاده (فائزه) باز گذاشته و بارونايي كه شب قبل اومده تو اطاق به خاطر كم توجهي اونه بازم چشم غره به طرف من ميره!!!!!!! كاكائوهاي نصفه نيمه كه رو فرشاي مامان ريخته كار من نيس ولي به گوش هيچ كي نميره!!!!!!!!!!! سوئيچ بابا كه از طبقه پنجم تو پاركينگ افتاده كار من نيس!!!!!!!! ريموت پاركينگ رو نميدونم كي دل و رودشو درآورده؟؟؟؟؟؟ پولاي مامان رو نميدونم كي از وسط دو تا كرده تازه بعضياشونو از تو بالكن انداختن تو خونه و پشت بوماي همسايه‌ها؟؟؟؟؟؟؟ لباسا رو كي انداخته تو بالكن همسايه پائيني كه مامانم چشم ديدنشو نداره!!!!!!!! و حاضر نيس بره اونا رو ازش تحويل بگيره و همش واسش پيغام و پسغام ميدن كه بياين اين لباساتونو ببرين و اون ميگه واسه ما نيس. هر چي هم كه پول ميده و گيره لباس ميخره نميدونم كدوم از خدا بيخبري اون گيره‌ها تو خونه همسايه‌ها ميبره و يا تو راه آبا بايد دنبالشون بگردن و خييييييييلي كاراي ديگه كه نميدونم كي مقصره و همش من بايد بخاطر اونا تنبيه بشم.

يكي نيس منو كمك كنه و به دادم برسه تا از دست اين بابا و مامان کم طاقت راحت بشم.

 

نوشته شده ساعت 09:30 مورخ 27/1/86

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 12:38  توسط شهلا  |