تبليغاتX
ما چهار نفر
فائزه و محمدجواد دو تا فرشته‌اي كه خدا به ما داده.

سلام

 

قضيه دور بودن ما از اينترنت و خلاصه كمتر سر زدن به دوستان از اين قرار بود كه ....

چند روزيش رو مسافرت بوديم. بعدش هم تعطيلي مدارس و مشكلات مربوط به خودش واسه ما كارمندا هم از يك طرف و ..... خلاصه امروز كه اومدم و شروع به نوشتن كردم تقريباً ميتونم بگم 60 درصد از فشار مغزم كمتر شده.....

 

اول از مسافرت بگم. این كه ديدم به تعطيلي نيمه خرداد نزديك ميشيم، هوس مسافرت به سرمون زد و سه خانواده (خودمون – مادر شوهر – خواهر شوهر) رفتيم سفر.

رفتني قرار بود با هم بريم كه نشد و هر كس خودش تنهايي عازم شد.

اصولاْ من تو سفر سعي ميكنم راه رو براي خودم و خونواده لذت‌بخش كنم واسه همين معمولن هر یک يا دو ساعت واميستاديم و يه چايي يا ميوه‌اي يا.... ميخورديم و دوباره راه مي‌افتاديم پس نتيجه ميگيريم راه 5 ساعته رو ۱۰تا ۱۲ ساعت طول داديم تا به مقصد رسيدیم.

شروعش خيلي خوب بود و تو اون موقع بود كه اينجانب از زمان كاملاً سوء استفاده كرده و تصميم به گرفتن محمدجواد از پنپرز گرفتم و با مشورت جناب همسر زحمت اوليه رو گردن مادر شوهر گرامي انداختيم و تو اون گيرودار بود كه محمدجواد 3 قسمت اصلي راهرو – پذيرايي و باز هم پذيرايي رو تحت آب‌پاشي (ببخشين جيش) قرار دادن و ما خوشحال كه خوب شد خونه خودمون نبوديم وگرنه كي حال داشت آب و آبكشي راه بندازه!!!

تو اين 5 روزه فقط ميتونم بگم روز اول بی درد سر بود چون از روز دوم تصميم گرفتيم (من و جناب همسر) كه محمدجواد تو حياط و باغ بگرده و من به عنوان مسئول اول ازش بپرسم محمد جان عزيزم جيش داري و اون با طنازي بگه نه... ولي كو گوش شنوا چون در يه عمليات انتحاري شلوار از پاش دراومده و دو تا پاهاش بالا و فشار واسه جيش كردن از طرف من بهش وارد ميشد بچم حتي شبا تو خواب هم وحشت از جيش گرفتنشو داشت و ما شده بوديم مسخره عام و خاص واسه اينكه تا محمدجواد نيگام ميكرد تنها پرسشم اين بود: محمد جان جيش داري و يه دورخيز واسه برداشتنش.... ديگه اين آخريا اسم هر كسي رو ميبردم اولش رو زبونم بود كه جيش داري.... و بعد با خجالت زبونمو گاز ميگرفتم.

خلاصه تو اين پنج روزه از مسافرت كمردرد وحشتناكي نصيبمون شد و خدا رو شكر محمدجواد از جيش گرفته شد.....

رفته بوديم تو يه باغ و نشسته بوديم و بسني (بستني) ميخورديم كه محمدجواد رفت و بستني گاز شدشو داد به دايي باباش و ازش خواست بستني اونو بگيره و اوني رو كه هنوز گاز نزده بهش بده... بنده خدا مجبور شد دهني محمدجواد رو بخوره .... حالا بهش گير داده كه هر گازي كه محمدجواد به بستني ميزنه دايي جان بياد و با دستمال كاغذي دهن اونو پاك كنه حالا حساب كنين يه بچه چند تا گاز ميتونه به يه بستني عروسكي بزنه .... حالا دائی جان هی میگفت محمدجواد خیلی خودتو ناراحت نکن اگه جیش هم داری بگو یه دفعه سرپات بگیرم خلاصه همين که دايي جان خواست به بستنيش گاز بزنه ديد به قطره‌هاي آبكي تبديل شده و رو شلوارش ريخته.....

بعدشم محمدجواد چون ديگه پنپرز نميشد نتونست خودشو كنترل كنه و جيش كرد و دايي بيچاره از همه جا بيخبر اونو گذاشت رو شونه‌هاش كه من جيغ كشيدم كه بابا اين بچه نجسه و اون وقتي بود كه ديگه كار از كار گذشته بود..... و اين بهانه‌اي شد واسه رفتن به استخر و .... كه تو اون گرما واقعاً لذت‌بخش بود....

يه بارم رفت تو ماشين مادرشوهرم (مادر وسواسيا) و درست رو صندلي راننده يه جيش كوچولو از نوع حدوداً نيم ليتري كرد و ماشين اونا رو متبرك كرد.....

ديگه رفت رو پاي عمه جون كه هميشه قربون صدقش ميرفت و لباساي اونم نجس كرد.... كم مونده بود بيچاره از غصه اينكه چه جوري خودشو آب بكشه گريه كنه..... آخه وقت وقتش دست به هر چيزي بزنه بايد آب بكشه حالا كه ديگه تو باغ بوديم و دسترسي به آب حسابي بسيار كم بود..... ولي خدائيش اصلن به روي من و جناب همسر نياوردن ... ميدونين عادتشونه كه به خودشون سختي ميدن و هرگز كاري نميكنن كه به طرف مقابل بر بخوره... واسه همين من با اونا خيلي راحتم. نه اينكه فكر كنين سوء استفاده ميكنم نه... بلكه ميدونم اگه كاري غير اصولي بكنم خيلي رك و راست ميان و به خودم ميگن اين كارت اشتباه بوده..... من اين مدل رفتار رو خيلي بيشتر ميپسندم تا اينكه پشت سر همديگه حرف بزنن....

معمولن تو صحبتاي خونوادگيشون از ظرفاي قشنگ و لباساي قشنگ و تناسب اندام حرف هس تا چشم و همچشمي و غيبت و .... يعني اگه از كسي ناراحت بشن ميرن و بهش ميگن حالا ميخواد طرف بهش بر بخوره يا بپذيره .... منم عادت كردم كه اگه عيبي داشتم بهم بگن و يا اونا رو مجاب به پذيرش تصميمم ميكنم يا همونجا ازشون عذرخواهي ميكنم و غائله ختم به خير ميشه....

خلاصه اين از خاطرات سفرمون.

حالا ميرسيم به تعطيلي تابستون و بچه‌هاي ما كارمندا كه نزديك به فاميل يا كسي نيستن و مجبورن يا تنها بمونن يا هي خونه اين و اون مهمون باشن كه از دوميش بيش از حد متنفرم. آخه فكر ميكنم وقتي بچه‌اي بدون بزرگترش وارد يه خونه‌اي ميشه روش حساباي ديگه ميكنن يا واسه ميزبان ايجاد مزاحمت ميكنه و ...

الحمدلله با جستجويي حدوداً يك ماهه و رايزني‌هاي مختلف، بالاخره پيشنهاد يكي از همكارا مورد قبول واقع شد و تصميم بر آن گرفته شد كه ببريمشون مهدكودك. حالا امروز صبح رفتم چيزي حدود يه ساعت مخ مدير مهدكودكو زدم تا تونستم يه سري اطلاعات ازش بگيرم و بعد از بازرسي اونجا و سرك كشيدن به همه سوراخ و سنبه‌هاي مهدكودك قرار شده از روز يكشنبه فائزه و محمدجواد با هم برن مهد.

فقط اميدوارم مهدش جاي سالمي باشه آخه من اونقدري كه به رفاه و آسايش فكري اونا فكر ميكنم به رفاه جسمي بچه‌ها زياد اهميت نميدم. خيلي واسم مهمه كه جايي كه بچه‌ها هستن از تبعيض دور باشه و طرز صحبت و برخورد مربيا با اونا سنجيده باشه. ميشه گفت محل كارم تو فرمانيه هست و متاسفانه مهدكودكاي اين منطقه (البته باتوجه به سابقه درخشان اونا تو اين چند ساله كه ما مجبور به تحمل اين منطقه هستيم و خيلي با مديرا و مربياي مهدكودكاي اين منطقه برخورد داشتيم) تبعيض طبقاتي كاملاً مشهوده!!!! خوبه همه ما ايراني هستيم ولي چون فلان بچه مادرش يا پدرش (دكتر، مهندس، كارمند سفارت و ....) هست خوب معلومه بايد اونجا سروري كنه!!! هر كاري دلش خواست بكنه!!!! هر حرفي دلش خواست بزنه!!! و در آخر وقت هم كه موقع تحويل‌گيري بچه‌ها از مهد هست مسلمه كه اونا با سر و وضع مرتب از مهد خارج ميشن و بچه‌هاي ما ژوليده و نامرتب و ....

اصولاً من واسه بچه لباس گرون قيمت نميخرم چون معتقدم اونا به خاطر اينكه تو سن رشد هستن نميتونن ازش زياد استفاده كنن. شايد نظر مناسبي نباشه ولي هميشه هم سعي ميكنم مرتب باشن. اصلاً‌ هم معتقد به مد و استفاده از اون نيستم. شايد بگين چه آدم املي هست! ولي خوب نظرم اينه ديگه... بدم مياد كه امروز مثلن صورتي مد هست پس بايد همه چيز صورتي باشه و اگه فردا سياه مد شد بايد از اون رنگ استفاده بشه... معتقدم من به عنوان يه موجود مختار، اختيار دارم اون چيزي كه لازم دارم طبق سليقه خودم كنم نه اينكه خودم همرنگ اون سليقه بشم.... ولي هر كسي هم از مد استفاده كنه نفي نميكنم خوب اونم نظر خودشو داره و مجبور نيست از نظر من و امثال من تبعيت كنه...

بهرحال طبق نظريه بند بالا من بعضي وقتا مجبور ميشدم كه محمدجواد رو نامرتب از مهدكودك تحويل بگيرم و راستش خيلي واسم گرون تموم ميشد كه جلوي ديگرون (اعم از افراد تو خيابون و همكارا و همسايه‌ها و ...) بچه من اينجوري بگرده. مثلاً بعضي وقتا بچه رو كه از مهدكودك ميگرفتم متوجه ميشدم كه جوراب پاش نيست! يا اينكه لباسش كثيف شده و اونا به خودشون زحمت عوض كردنشو ندادن!! يا صورت بچه كثيفه!!! حتي يه روز متوجه شدم كفش بچه رو اشتباهي پاش كردن يعني لنگه‌ها رو جابجا پاش كردن!!!!

چون خيلي فضول هستم بعضي وقتا بدون اينكه بگم يه هو ميرفتم مهدكودك و چيزايي رو ميديدم كه شايد خيلي از مادرا اصلاً متوجه نشدن!! مثلاً در مورد يه مهدكودكي كه قبلاً فائزه تو همين محدوده ميرفت با كنجكاوي كه به خرج دادم تونستم از خيلي كاراش سر در بيارم و بالاخره منجر به دعواي شديد و در آخر شكايت من از اون مهد شد كه چون ايشون خيلي دم كلفت تشريف داشتن اينجانب نتونستم محكومش كنم و به عبارتي به من پيشنهاد شد پامو از كفش اون خانم در بيارم!!!

از مهدكودكايي كه من باهاشون در تماس بودم دل خوشي نداشتم جز تعداد انگشت‌شماري كه سرآمد اونا مهدكودك خردمند تو خيابون كريمخان خيابون خردمند شمالي هست كه واقعاً به نظر من مهدكودك خيلي خوبيه و ميتونم بگم يكي از دلايل خوبيش اينه كه تقريباً نظارت خانوادگي روي رفتاراي مربيا و مستخدم اون مهد هست. يعني يه خانوم با همسر و خواهر و مادر و ... به طور ثانيه‌اي اين كارا رو كنترل ميكنن و اين باعث ميشه افرادي كه از اين مكانها و ارتباطشون با بچه‌ها به هر دليلي سوء استفاده ميكنن كمتر تو اين مراكز رخنه كنن.

خيلي زياد حرف زدم الانه كه ثمانه دوباره واسم از چشماش بگه و اشكمو در بياره.

راستي بهانه جان تو كلماتت چي هست كه وقتي پيامهاتو ميخونم درونم غوغايي ميشه؟؟!!

دوستاي خوبم دوستتون دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 11:30  توسط شهلا  | 

سلام به همه دوستاي خوبم

چه اونايي كه منو به بازي دعوت كردن مثل سميه جون (ستاره طلايي) چه اونايي كه حالا اومدن و دارن آرزوهاي منو ميخونن.

راستش آرزوهام خيلي زيادن و من موندم كدومشونو بگم؟!

 

-    خوب معلومه اول از همه مثل تموم مامانا آرزوم موفقيت و سربلندي بچه‌هامه. دوس ندارم به همه آرزوهاشون برسن چون شايد آرزوهاي نسنجيده‌اي داشته باشن ولي اونايي كه واقعن به صلاحشونه برآورده بشه.

-         ديگه اينكه هميشه سلامت، شاد و سرافراز باشن. به عبارتي سالم و صالح باشن.

-    يكي از آرزوهام اينه كه مادر خوبي واسه بچه‌هام باشم. نمونه‌اي از انساني كه بشه اسمشو مامان گذاشت و بار اين كلمه رو به تموم معنا رو دوشش گذاشت.

-         دیگه اینکه بتونم الگويي شايسته واسه خونوادم باشم.

-         بتونم تو همه سختيا دوش به دوش همسرم پيش برم و تو زندگي موفق باشم.

-         آرزو ميكنم هيچ وقت محتاج نباشم و بتونم با قناعت زندگيمو به سرمنزل مقصود برسونم.

-    دوس دارم خوشبختي و سعادت همه بچه‌ها رو ببينم و روزي رو نبينم كه حتي يكي از اونا مشكل سختي داشته باشه (منظورم همه بابا و مامانا و بچه‌هاي دنياس)

-    ديگه اينكه مثل هر كسي دوس دارم يه خونه خوشگل و دنج داشته باشم البته من دوس دارم طرفاي چلندر (تو شمال) همچين خونه‌اي داشته باشم.

-         يكي از آرزوهاي بچگيم اين بود كه 4 تا بچه داشته باشم ولي فعلن كه تو 2تاش موندم چه برسه به....

-    ديگه اينكه از اين كار لعنتي خلاص بشم ايني كه ميگم لعنتي راستش يه روزي آرزوم بود كه كارمند باشم ولي حالا كه ميبينم واسه خاطر اون مجبورم دو تا بچه‌هامو تنها بزارم و بيام ازش متنفر شدم و لحظه شماري ميكنم كه 8 سال ديگه بشه و راحت و بي‌خيال كنار اونا بشينمو به حرفاشون گوش كنم. ولي فكر كنم اون موقع ديگه خييييييييلي دير شده؟ نظر شما چيه؟!!! آيا اون موقع گوش شنوايي هس يا بايد دنبالش بگردم؟؟؟؟

-    دوس دارم در كارم موفق باشم. موفقيتي كه بتونم بهش تكيه كنم نه موفقيتي كه هر وقت يادش ميفتم دلم بلرزه و به قيمت زير پا گذاشتن خيلي چيزا باشه.

-    هيچ وقت سعي نكردم از ديدن دعوا و يا مشكل هر كس بخصوص قشر جوون لذت ببرم ولي صد افسوس كه كاره‌اي تو اين جامعه نبودم تا بتونم حداقل يه سنگ ريز رو به خاطر اونا جابجا كنم شايدم اگه بودم مثل اينايي كه حالا هستن يه گوشم در ميشد و يه گوشم دروازه!!

-    آرزوم اينه كه برگردم به 6 يا 7 سال قبل. اون موقعايي كه با خيال راحت ميرفتم خونه مامانم اينا و كلي با اونا حرف ميزدم و ...

-    دوس دارم وقتي ميخوام بميرم با خيال راحت بميرم يعني دغدغه بچه‌هامو نداشته باشم و قبل از مرگم هم واسه كسي دردسر نشده باشم به زبون مامان خدابيامرزم يه شب تب يه شب مرگ.

 

شايد خيلي آرزوهاي ديگه داشته باشم ولي راستش هر چي فكر ميكنم يادم نمياد.

برای همه شما آرزوی سلامتی و سعادت همراه با شادی میکنم و از دور چهره‌های خندان بچه‌هاتونو میبوسم.

دوستتون دارم یه عالمه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 14:18  توسط شهلا  | 

سلام من دوباره اومدم تا از شيطونيا و شيرين‌كاريهام بگم.

اينو بگم كه يواش يواش دارم دو كلمه يا سه كلمه پشت سرهم ميگم و با بقيه چيزايي كه مامانم بهش اضافه ميكنه به اصطلاح خودش يه جمله معني دار ميشه. با اين روش مامان خيلي ذوق ميكنه و ديگه پيشه همه ميگه بچم زبون واز كرده ولي وقتي جلوي ديگرون حرف ميزنم قيافش خيلي بامزه ميشه البته نميدونم چرا ولي بعدش ميگه خودم فقط ميفهمم كه چي ميگه!!!

ديروز به قول مامان خيلي شيطون شده بودم. آخه از صبح كه پاشدم بناي ناسازگاري رو گذاشتم و شروع كردم به گريه كردن و جيغ كشيدن و اون دید دیگه داره دیرش میشه دوباره منو زد زير بغلش و از ترسش  که مبادا همسایه‌ها اول صبحی زابراه بشن و اعتراض کنن در آسانسور كه باز شد مثله يه گربه پريد تو خيابون تا به سرويسش برسه.

تو سرويس هم برخلاف چشم‌غره‌هاي مامان از يه آقاهه نون گرفتم و شروع كردم به گاز زدن. تو خيابون هم اينقدر نق زدم و گريه كردم كه مامان مجبور شد از خير راه رفتنم بگذره و بغلم كنه. به مهدكودك كه رسيدم دويدم طرف تاب و سوارش شدم طوري كه مامان رفت و به مدير مهد گفت: محمدجواد از تاب پائين نمياد ميشه من كه رفتم لطف كنين و بيارينش تو.

بعدازظهر هم کارت حضور و غیاب مامانم رو از تو پرس اون درآوردم و در جوابش که بهم گفت واسه چی اینکارو کردی؟ اینجوری نگاش کردم

همین که رسیدم کفشامو از پام تو آسانسور درآوردم و دراز به دراز تو آسانسور خوابیدم و تا اومدیم پیاده شیم دویدم و کفشامو از طبقه پنجم بین پله‌ها انداختم طبقه همکف.

تو خونه که وارد شدیم آجی فاده داشت سی‌دی نیگا میکرد و همیچین تو نخش رفته بود که نگو منم نامردی نکردم و رفتم سی‌دی رو از دستگاه درآوردم تا اون باشه دیگه زیاد تلویزیون نیگاه نکنه.آخه یه بچه خوب نباید بزاره مامان و باباش راحت باشن دیگه.

مامان خیلی خسته بود همین که رفت بخوابه موهاشو کشیدم و گفتم: مامان باشو (پاشو) و هی نق زدم و گریه کردم تا از خیر خوابیدن گذشت

وقتی هم بابام اومد کاری به سرش آوردم که از هول اینکه مامان منو نندازه گردنش و از دستم فرار کنه بنای حموم رفتنو گذاشت و رفت و تا یه ساعت از اون تو بیرون نیومد

مامان بیچاره مونده بود چیکار کنه که صدام در نیاد. میگفتم آب بده واسم میاورد و منم آب رو با لیوان از روی اپن مینداختم تو ظرفشویی. میگفتم جیشه میسوزه تا میومد عوضم کنم با لگد میزدم به صورتش. غذا میخواستم داغ میکرد بهم میداد یه ذره میخوردم بقیشو بصورت پوره میریختم رو فرش. موهای فائزه رو میکندم. تلفن میدادن تا با مامانیم حرف بزنم تلفن رو از روی میز مینداختم پائین و وقتی میدیدم هیچیش نشده ورش میداشتم و میکوبیدم زمین و ...

خلاصه کاری به سرشون آوردم که مامان و آجی فاده از دستم واقعن گریه میکردن و اون وسطا منم هی جیغ میکشیدم.

دیگه ساعت ۸ شب بود که مامان پیشنهاد داد تموم برقا خاموش و بریم بخوابیم. منم به روی خودم نیاوردم و رفتم برقا رو روشن کردم. مامان دیگه کفری شده بود و هی به خودش بد و بیراه میگفت

مامان واسه تنبیه من رفت و پیش فاده خوابید که وقتی خبردار شدم رفتم رو تختشون و با لگد فائزه بیچاره رو انداختم پائین و اون هم که خوابیده بود حرصش گرفت و منو زد. دیگه اونجا بود که مامان بهم گفت دیگه امروز کفرمو درآوردیا همچین میزنمت که بچسبی به دیوار و ... خلاصه از این حرفا. منم که دیدم قضیه داره جدی میشه چشمامو بستم و مامان بیچاره وقتی فهمید که مثله یه گوله رو تخت خوابش برده بود. آخه رو یه تخت یه نفره من و مامان و فائزه خوابیده بودیم.(خاله شراره بد نیس این مدل خوابیدنو امتحان کنی واسه کیش رفتنتون خوبه)

 

راستي مامان موهاي منو كچل كرده و در جواب هر كسي كه بهش ميگفت چرا موهاشو زدين و کلشو مثله تربچه کردین ميگه: ميخواستم كمتر چشم بخوره ولي راستش خودمم هنوز نفهميدم مامان واسه چي موهامو زد؟

 

ديگه چيزي كه اتفاق افتاد اين بود كه يه روز رفتيم خونه عمـــــــــــــه جونم، هموني كه اسم دخترش پرستووه. اونجا هم كلي كيف كردم و خونه و زندگيشونو بهم ريختم و شايد هم چشم خوردم. چون وقتي از خونشون اومدم بيرون دويدم طرف خيابون (هموني كه هميشه مامان ميگفت خطرناكه) و از قضا سپر يه ماشين بهم خورد و من افتادم زمين. يه كم دست و پام و كمرم زخمي شد  البته رانندهه وقتي به من زد چون خيلي منصف بود پا گذاشت به فرار.... و در جواب توبيخهاي مامان كه سره بابام داد ميزد و غر ميزد بابام گفت: چرا اينقدر شلوغ ميكني!!!!! خوب شايد رانندهه محمدجواد رو نديده و در جوابش مامان گفت: حيف كه اون موقع خودم نبودم وگرنه پدرشو از تو قبر درمياوردم ميزاشتم جلوي چشمش تا چشاش خوب ببینن. اصلن به تو هم ميشه گفت بابا. خوبه يه لحظه به تو سپرده بودمش تا با اونا خداحافظي كنم و از اين چيزا...

ولي فرداش مامان بهم گفت خدا رو شكر كه ماشين بهت زد تا يه ذره عاقل بشي و هي ندوي طرف خيابون يا ماشين. آخه از اون موقع همينكه ماشين رو از چند متري كه ببينم روشنه ديگه ميچسبم به مامان يا بابام و يه جا واميستم و از اینکه طرف اون برم واقعن میترسم. پيش خودم گفتم اگه حالا داري خدا رو شكر ميكني پس چرا ديشب هي بابامو دعوا ميكردي؟؟!

 

چند روز پیش هم وقتی مامان میخواست منو تو حموم بشوره به حرفش گوش نکردم و تو اونجا خوردم زمین و دستم خیلی درد گرفت. و چون من زیاد عادت ندارم گریه کنم و نق بزنم ولی به خاطر دردش تا یه ساعت بعد همش گریه میکردم و میگفتم: افتام (افتادم) زمین - بوو (با فتحه ب).  که با ترجمه مامان میشه: من افتادم زمین و مثله گربه ولو شدم.

 

جمعه هم با مامان و خاله و بچه‌هاش و فائزه رفتيم پارك و من سوار ترن برقي بچه‌ها شدم و مامان كه فكر ميكرد خيلي بزرگ شدم منو تنها سوار كرد اولش فكر كردم ماشينه تكون نميخوره ولي همين كه فرمونشو تكون دادم ماشينه حركت كرد و چشاي من اينجوري شد و در سرازيري نزديك بود گريه كنم كه مامان چون دلش خيلي سوخته بود و دستش به من نميرسيد به جاي من هم و هم گريه كرد. ولي خدائيش يه پيچ خطرناك داشت و با اينكه من كمربند بسته بودم نزديك بود از ماشينه بيفتم بيرون كه مامان داد زد آقا خاموشش كن بچمو ور دارم. من اينقده كيف كرده بودم ولي از ترسم پريدم بغل مامان ولي گريه نكردم كه نكردم. بعدش رفتم تو استخر توپ. اولين باري بود كه اون همه توپ ميديدم و خيلي ذوقيدم ولي چون با بچه‌هاي بزرگتر اون تو بوديم همش ميرفتم زير توپا و در آخر هم باز مامان از آقاهه خواست منو بيارن بيرون.

 

راستي مامان ميخواد منو از پنپرز بگيره ولي من هم از دستشويي و هم از حمام واسه جيش كردن ميترسم. راهي سراغ ندارين؟ يا به نظر شما جايه ديگه هم ميشه اينكارو كرد كه من مجبور به دستشويي رفتن تو اينجور جاها نباشم.

 

خيلي حرف زدم. آخه خاله ثمانه (مامان مهديار) واسه مامان پيغوم داده كه فكر چش و چال اونا باشه و اينقده زياد ننويسه منم به حرفش گوش كردم.

 

تا بعد خداحافظ.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 12:10  توسط شهلا  | 

سلام

خدا رو شكر پست قبلي رو كمتر دوستاني خوندن. همشون يه جورايي ناراحت شدن. از همين جا از همه ميخوام منو ببخشن و ضمنن از همه اونايي كه اومدن و با راهنماييهاي خوبشون سعی کردن ناراحتي رو ازم دور كنن خيلي خيلي ممنون.

 

اول از محمدجواد بگم كه الحمدلله بعد از 10 روز يواش يواش داره خوب ميشه. امروز داشتم به خودم ميگفتم خدا كنه از ديوار راست بالا بري ولي يه لحظه نبينم كه چشمات از زور مريضي و تب خمار باشه.

عزيز دل مامان امروز ساعت 6 صبح طبق معمول بيدار شد و بعد از خوردن يه شيشه شير از رختخواب قشنگش بيدار شد و علائم سلامتيشو بهم نشون داد. بعد از شستن نشانه‌هاي سلامتيش و عوض كردن پنپرزش فقط موفق شدم با صرف 25 دقيقه از 30 دقيقه باقيمانده تا آماده شدن خودم و رسيدن به سرويس مثله تيري كه از كمون در رفته باشه خونه رو ترك كنم. ولي وقتي خواستم از در بيام بيرون ديدم صداي هن و هن محمدجواد مياد اولش فكر كردم دوباره ميخواد منو به فيض شستشو برسونه كه وقتي رفتم پيشش ديدم اي دل غافل آقا صبح رو با بعدازظهر قاطي كرده چون جوراباشو از پاش درآورده و داشت ميرفت كه متكا برداره و بگيره بخوابه.

اونجا بود كه ديگه داشتم عصباني ميشدم فقط زدمش زير بغل و با دعوا (آخه یادم نبود تازه از بستر مریضی بلند شده) و عزيزم و جانم و فدات شم و .... (یاده مریضی که افتادم) جوراباشو پاش كردم و ده بدو طرف سرويس.

توی راه داشتم فكر ميكردم اگه يه وقت يه مهمون غريبه درست بعد از رفتنم از خونه بياد تو ميفهمه من چقده باسليقه‌ام.....

راستش صبح ها تنها كاري كه برسم انجام بدم شستن ظرفاي صبحونه‌اس كه معمولاً اينجانب از خوردنش محرومم چون همش بايد دنبال فائزه و محمدجواد بدوووووم تازه اين وسطا بايد واسه جناب تيمسار (آقاي همسر) هم تغذيه ميان روزشو آماده كنم. اين وقتاس كه اگه كسي دست از پاش خطا كنه مورد جيغ و داد اينجانب واقع ميشه و خيلي راحت دمشو رو كولش ميزاره و يا فرار رو بر قرار ترجيح ميده يا حاضره يه ميليون بده سوراخ موش و از جلوي چشمام دور شه....

با هزار بدبختي و قربون صدقه رفتن بچه‌ها اول فائزه رو سوار سرويس مدرسه ميكنم كه الحمدلله با اومدن تابستون از انجام اين كار راحتم و بعد باباي بچه‌ها رو از خونه ميفرستم بيرون و آخرش محمدجواد رو بغل كرده و با يه ساك و كيف خودم و چادر و چارقد و .... از خونه ميام بيرون.

قبل از ساعت هشت كه ميرسم اداره توجه كنين ميييييرسم اداره. اول كارت رو كه محمدجواد ميزنه و بعدش ميريم طرف مهدكودك كه تقريباً نيم ساعتي بايد زمان صرف كنم. تازه رفت مهدكودك رو كه محمدجواد باهامه و خيلي سخته با ماشين ميرم ولي برگشتن رو كه سه قدم يكي كنم 20 يا 25 دقيقه‌اي ميرسم اداره و ميام به عنوان يه كارمند كوشا ميشينم پشت ميزم.

حالا كه دارم فكر ميكنم كمترين دغدغه‌اي كه دارم زمانيه كه از خونه بيرونم و بچه‌ها به يه كاري مشغولن. مثلن فائزه مدرسه و محمدجواد مهدكودكه.

بعدازظهرا هم تا ناهاري بخوريم و به اصطلاح نمازي بخونيم ميشه ساعت يك بعدازظهر و اضطراب مياد سراغم. آخه فائزه ساعت 1 ميرسه خونه و بايد بهش بگم: دخترم اول لباساتو درآر بعدش دستاتو بشور بعدم ظرف غذاتو گذاشتم تو يخچال يه چهارم ليوان كوچيكه (حساب كنين چه جوري پشت تلفن بايد بهش حالي كنم يه چهارم ليوان كوچيكه چقدر ميشه...) آب توي ظرفت بريز و شعله گازو روشن كن حالا تو اين وسطا فکرشو بکنین که فائزه از گرسنگی کم مونده گوشی تلفنو گاز بزنه و با عصبانیت تموم سعی میکنه یه بار نه دو بار نه سه بار و ..... فندک گازو بزنه تا شعله روشن بشه و از شانس خییییییلی خوبم هم رئيس يا هر كس ديگه‌اي كه پيشم هست ميفهمه كه اولن غذا چي داريم دومن بچم امروز توی خونه تنهاس سومن چقده حوصله دارم كه صبر ميكنم تك تك كارايي كه ميگم رو انجام بده بعد مرحله بعدي كار رو بهش ميگم.بماند كه زير نگاههاي اونا چي ميكشم. همين چند روز پيش بود كه رئيسم ميگه: خانم ... دوباره بچت اومد خونه و داري واسش ديكته ميكني چيكار كنه؟ البته طوری گفت که ظاهرش عصبانیت درونشو نشون نده ها. خدائيش از رئيس قبليم خييييلي فهميده‌تره ولي خوب منم خجالت ميكشم ديگه.یکی بگه مامان کارمند باید چه جوری به وظایفش عمل کنه؟

 

نيم ساعت مونده به آخر ساعت كاري دوباره دلهره دارم برم و محمدجواد رو با خودم بيارم اداره و بدو بدو کنم تا به سرویس لعنتیم برسم و اونم لطف کنه تا من و محمدجواد ننشستیم پا بزاره رو گاز و .....  سعی میکنم کمتر بحث کنم چون حوصله ندارم ولی به یکی از بچه ها گفتم: صبر میکنم ولی وای به روزی که تو این گیرودار من یا محمدجواد تو ماشین بخوریم زمین اونجاس که تا پیش مدیرعامل هم واسه پوست موز گذاشتن زیر پاهای کثیف و بوگندوش میرم...... مرتیکه خیلی بی ادب و بی شعوره. ولی خدائیش اگه دستم بهش برسه دودمانشو به باد میدم. فقط شانس آورده فعلن حوصله بحث و نامه نوشتن و .... ندارم وگرنه پدرشو از تو گور درمیاوردم و با بند تومونش (شلوارش) آویزون شده میزاشتم جلوی چشاش تا بدونه با زن جماعت به دیده تحقیر نیگا نکنه. پدرسوخته وقتی میبینه یه زن پشت فرمونه همچین میپیچه جلوش تا زنه بترسه (قابل توجه شمسی راننده) خلاصه سرتونو درد نیارم تا برسيم خونه جيگرم خون ميشه. و دوباره روز از نو روزي از نو.

 

ديشب كه جناب همسر اومده خونه بهم ميگه شامت كي آماده ميشه؟!!! حالا ساعت 6 بعدازظهر و داداشم با خانمش اومدن يه سر به محمدجواد بزنن!!! آخه آقا عادت كرده نهايتاً ساعت 8 شام خورده و مسواك زده يا ميره تو رختخواب يا ميشينه تلويزيون نيگا ميكنه.

از كار روزانه كه فارغ ميشم دلم خوشه كه ميخوام يه سريالي يا چيزي نيگا كنم كه وقتي به خودم ميام ميبينم ساعت 2 نصفه شبه و من وسط پذيرايي خوابم برده بدون هيچ روانداز يا حتي متكايي....

خدا رو شكر به همين خيلي راضيم ولي شايد يكي از دلايلي كه بعضي وقتا به جناب عمر ميگم برو كنار من هستم همين فشارايي باشه كه روم هس؟ شايدم اخلاقم بده؟ شايد زيادي خودمو واسه زندگي وقف كردم؟ و شايداي ديگه‌اي كه به ذهنم نميرسه....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

چند روز پيش كه محمدجواد مريض بود و فائزه تعطيل مثلن خيره سرم بردمشون خونه مادربزرگشون (مامان بابا) تازه داشتم از روي رضايت لبخند ميزدم كه فائزه زنگ زد...... مامان ..... سلام (حساب كنين يواشكي داشت باهام حرف ميزد) نگران نشو منم فائزه (بچه فكر كرده چون يواش حرف ميزنه صداشو نميشناسم ....) ميگم چي شده كه اينطوري حرف ميزني؟ ميگه ميخوام ماماني نشنوه. مامان اينجا يه چيزيه كه اگه ببيني وحشت ميكني. ترس تموم وجودمو گرفت. خدايا چي شده. با اصرار من و در عين بي‌خيالي ميگه ماماني اينا يه سگ كوچولو تو خونشون دارن اينقده خوشگله!!!! از تعجب چشمام اندازه دره يه قوطي شيرخشك از حدقه در مياد. آخه گفتم كه مادرشوهرم خيلي وسواسيه.... ولي به دلايلي كه از ذكرش واقعن معذورم يه سگ اونم از نوعي كه موهاشون تو صورتشون ميريزه رو آوردن و دارن نگهداري ميكنن.

به خودم ميگم تو رو خدا ببين چه شانسي داره اون سگه. يكي خيلي راحت آورده و ازش پذيرايي ميكنه و انوقت ما يكي رو گير نمياريم كه بچمونو نيگه داره!!!! چه دوره‌ زمونه‌اي شده‌ها!!!!!

 

بماند تا بعدازظهر چي به سرم اومد كه يه وقت نكنه محمدجواد بره بهش دست بزنه. هي زنگ ميزنم به جناب همسر كه برو بچه‌ها رو زودتر ببر خونه كه متاسفانه به دليل دير رفتن به سره كار ميگه تا ساعت 6 بعدازظهر به هيچ وجه امكانپذير نيست. ساعت 5 كه با بدبختي ميرسم خونه اونا با اين صحنه مواجه ميشم:

در حالي كه صاحب سگه (كه میشه گفت مهمون هميشگي خونه مادرشوهرمه) حيوون مورد علاقشو تو بغلش گرفته و اونم داره با زبونش چونه صاحبش رو ميليسه...... ديدن اين صحنه راستش واسم عجيبه. شايدم نبايد بگم عجيبه؟!

ولي پيش خودم ميگم من كه يه آدمم چرا بايد خودمو تا حد يه سگ پائين بيارم و اونو بغل كنم. آخه يكي نيس به اون خانومه بگه: مجبور بودي زندگيتو ترك كردي و بچه‌تو به يكي ديگه سپردي و حالا ميخواي اداي آدماي باكلاس رو دربياري و محبتت رو كه بايد به بچت و خونوادت ارزوني ميكردي به پاي يه سگ ريختي!!!! البته اگه منم جايه اون خانومه بودم اون شوهر بي‌همه چيزمو ميكشتم ولي فكر نكنم عاقبت محبتمو به يه سگ ابراز ميكردم بلكه با تموم قدرت بچه رو از شوهر نامرد و نالايقم ميگرفتم و اونو بزرگ ميكردم.خیلی خوشحالم که هرجا بهم ظلم شده تو فامیل و خونواده هیچ کس جرات نمیکنه رو حرفم حرفی بزنه. حتی جناب همسر. چون چنان جبهه ای میگیرم که یادش میره یا شایدم بهتر میبینه باهام سروکله نزنه

 

چي ميشه گفت؟ شايد من اشتباه ميكنم. اصلن به من چه؟

 

ولي چشمتون روز بد نبينه هي محمدجواد دست به اين سگه ميماليد و هي من ميرفتم صد دفعه غسلش ميدادم و هنوز ننشسته بودم كه دوباره..... تا اينكه صاحبش به حرف اومد و گفت: عيبي نداره همين الان تدي (با كسره ت) رو بردم حموم و پاكه پاكه. منم در جوابش واسه اينكه كم نيارم گفتم: پس موهاشو كه حالت گرفته سشوار كشيدي؟ و اون با كمال خونسردي گفت: ميدوني چقدر وقت واسش صرف كردم تا موهاش اين حالتي شد؟ اينجا بود كه تصميم گرفتم باهاش بحث نكنم. نه اون مجبور به تحمل منه و نه من.

 

تا وقتي اومديم خونه همش نگام به ساعت بود. ميدونين بچه‌هاي من چه تابستون و چه زمستون وقتي هوا تاريك بشه ديگه حموم نميتونن برن چون ما ساعت 7 كه شام ميخوريم با توجه به مشغوليات روزانمون ساعت 8 يا نهايتاً 9 ميخوابيم (البته به غير از من كه بايد ظرفا رو بشورم و كلي كار دارم كه نهايتاً خودم ساعت 10 يا 11 ميخوابم) خلاصه اينكه اون شب من نتونستم بچه‌ها رو حموم كنم ولي روز بعدش مستقيم رفتيم كجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب حموم ديگه.... و تموم لباسا بعد از آب‌كشي رفت تو ماشين‌‌لباسشويي و امروز كه اومدم تصميم گرفتم تا اون مهمونه تو خونه مادرشوهرمه سروكلم اونجاها پيدا نشه. اينو با تموم قدرت به جناب همسر گفتم و با بدبختيايي كه سرش آوردم فكر نكنم هوس اونجا رفتن بكنه...............

 

اينم از يه روزي كه به خيال خودمون زندگي كرديم......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 14:25  توسط شهلا  |