|
|
|
|
|
سلام قضيه دور بودن ما از اينترنت و خلاصه كمتر سر زدن به دوستان از اين قرار بود كه .... چند روزيش رو مسافرت بوديم. اول از مسافرت بگم. این كه ديدم به تعطيلي نيمه خرداد نزديك ميشيم، هوس مسافرت به سرمون زد و سه خانواده (خودمون – مادر شوهر – خواهر شوهر) رفتيم سفر. رفتني قرار بود با هم بريم كه نشد و هر كس خودش تنهايي عازم شد. اصولاْ من تو سفر سعي ميكنم راه رو براي خودم و خونواده لذتبخش كنم واسه همين معمولن هر یک يا دو ساعت واميستاديم و يه چايي يا ميوهاي يا.... ميخورديم و دوباره راه ميافتاديم پس نتيجه ميگيريم راه 5 ساعته رو ۱۰تا ۱۲ ساعت طول داديم تا به مقصد رسيدیم. شروعش خيلي خوب بود و تو اون موقع بود كه اينجانب از زمان كاملاً سوء استفاده كرده و تصميم به گرفتن محمدجواد از پنپرز گرفتم و با مشورت جناب همسر زحمت اوليه رو گردن مادر شوهر گرامي انداختيم تو اين 5 روزه فقط ميتونم بگم روز اول بی درد سر بود خلاصه تو اين پنج روزه از مسافرت كمردرد وحشتناكي نصيبمون شد و خدا رو شكر محمدجواد از جيش گرفته شد.... رفته بوديم تو يه باغ و نشسته بوديم و بسني (بستني) ميخورديم كه محمدجواد رفت و بستني گاز شدشو داد به دايي باباش و ازش خواست بستني اونو بگيره بعدشم محمدجواد چون ديگه پنپرز نميشد نتونست خودشو كنترل كنه و جيش كرد و دايي بيچاره از همه جا بيخبر اونو گذاشت رو شونههاش كه من جيغ كشيدم يه بارم رفت تو ماشين مادرشوهرم (مادر وسواسيا) و درست رو صندلي راننده يه جيش كوچولو از نوع حدوداً نيم ليتري كرد ديگه رفت رو پاي عمه جون كه هميشه قربون صدقش ميرفت و لباساي اونم نجس كرد.... كم مونده بود بيچاره از غصه اينكه چه جوري خودشو آب بكشه گريه كنه..... معمولن تو صحبتاي خونوادگيشون از ظرفاي قشنگ و لباساي قشنگ و تناسب اندام حرف هس تا چشم و همچشمي و غيبت و .... خلاصه اين از خاطرات سفرمون. حالا ميرسيم به تعطيلي تابستون و بچههاي ما كارمندا كه نزديك به فاميل يا كسي نيستن و مجبورن يا تنها بمونن يا هي خونه اين و اون مهمون باشن كه از دوميش بيش از حد متنفرم. آخه فكر ميكنم وقتي بچهاي بدون بزرگترش وارد يه خونهاي ميشه روش حساباي ديگه ميكنن يا واسه ميزبان ايجاد مزاحمت ميكنه و ... الحمدلله با جستجويي حدوداً يك ماهه و رايزنيهاي مختلف، بالاخره پيشنهاد يكي از همكارا مورد قبول واقع شد و تصميم بر آن گرفته شد كه ببريمشون مهدكودك. فقط اميدوارم مهدش جاي سالمي باشه آخه من اونقدري كه به رفاه و آسايش فكري اونا فكر ميكنم به رفاه جسمي بچهها زياد اهميت نميدم. خيلي واسم مهمه كه جايي كه بچهها هستن از تبعيض دور باشه و طرز صحبت و برخورد مربيا با اونا سنجيده باشه. اصولاً من واسه بچه لباس گرون قيمت نميخرم چون معتقدم اونا به خاطر اينكه تو سن رشد هستن نميتونن ازش زياد استفاده كنن. شايد نظر مناسبي نباشه ولي هميشه هم سعي ميكنم مرتب باشن. اصلاً هم معتقد به مد و استفاده از اون نيستم. شايد بگين چه آدم املي هست! ولي خوب نظرم اينه ديگه... بدم مياد كه امروز مثلن صورتي مد هست پس بايد همه چيز صورتي باشه و اگه فردا سياه مد شد بايد از اون رنگ استفاده بشه... معتقدم من به عنوان يه موجود مختار، اختيار دارم اون چيزي كه لازم دارم طبق سليقه خودم كنم نه اينكه خودم همرنگ اون سليقه بشم.... ولي هر كسي هم از مد استفاده كنه نفي نميكنم خوب اونم نظر خودشو داره و مجبور نيست از نظر من و امثال من تبعيت كنه... بهرحال طبق نظريه بند بالا من بعضي وقتا مجبور ميشدم كه محمدجواد رو نامرتب از مهدكودك تحويل بگيرم و راستش خيلي واسم گرون تموم ميشد كه جلوي ديگرون (اعم از افراد تو خيابون و همكارا و همسايهها و ...) بچه من اينجوري بگرده. چون خيلي فضول هستم بعضي وقتا بدون اينكه بگم يه هو ميرفتم مهدكودك و چيزايي رو ميديدم كه شايد خيلي از مادرا اصلاً متوجه نشدن!! از مهدكودكايي كه من باهاشون در تماس بودم دل خوشي نداشتم جز تعداد انگشتشماري كه سرآمد اونا مهدكودك خردمند تو خيابون كريمخان خيابون خردمند شمالي هست كه واقعاً به نظر من مهدكودك خيلي خوبيه و ميتونم بگم يكي از دلايل خوبيش اينه كه تقريباً نظارت خانوادگي روي رفتاراي مربيا و مستخدم اون مهد هست. خيلي زياد حرف زدم الانه كه ثمانه دوباره واسم از چشماش بگه و اشكمو در بياره. راستي بهانه جان تو كلماتت چي هست كه وقتي پيامهاتو ميخونم درونم غوغايي ميشه؟؟!! دوستاي خوبم دوستتون دارم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 11:30 توسط شهلا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستاي خوبم چه اونايي كه منو به بازي دعوت كردن مثل سميه جون راستش آرزوهام خيلي زيادن و من موندم كدومشونو بگم؟! - خوب معلومه - ديگه اينكه هميشه سلامت، شاد و سرافراز باشن. به عبارتي سالم و صالح باشن. - يكي از آرزوهام اينه كه مادر خوبي واسه بچههام باشم. نمونهاي از انساني كه بشه اسمشو مامان گذاشت و بار اين كلمه رو به تموم معنا رو دوشش گذاشت. - دیگه اینکه بتونم الگويي شايسته واسه خونوادم باشم. - بتونم تو همه سختيا دوش به دوش همسرم پيش برم و تو زندگي موفق باشم. - آرزو ميكنم هيچ وقت محتاج نباشم و بتونم با قناعت زندگيمو به سرمنزل مقصود برسونم. - دوس دارم خوشبختي و سعادت همه بچهها رو ببينم و روزي رو نبينم كه حتي يكي از اونا مشكل سختي داشته باشه (منظورم همه بابا و مامانا و بچههاي دنياس) - ديگه اينكه مثل هر كسي دوس دارم يه خونه خوشگل و دنج داشته باشم البته من دوس دارم طرفاي چلندر (تو شمال) همچين خونهاي داشته باشم. - يكي از آرزوهاي بچگيم اين بود كه 4 تا بچه داشته باشم ولي فعلن كه تو 2تاش موندم چه برسه به.... - ديگه اينكه از اين كار لعنتي خلاص بشم ايني كه ميگم لعنتي راستش يه روزي آرزوم بود كه كارمند باشم ولي حالا كه ميبينم واسه خاطر اون مجبورم دو تا بچههامو تنها بزارم و بيام ازش متنفر شدم و لحظه شماري ميكنم كه 8 سال ديگه بشه و راحت و بيخيال كنار اونا بشينمو به حرفاشون گوش كنم. - دوس دارم در كارم موفق باشم. موفقيتي كه بتونم بهش تكيه كنم نه موفقيتي كه هر وقت يادش ميفتم دلم بلرزه - هيچ وقت سعي نكردم از ديدن دعوا و يا مشكل هر كس بخصوص قشر جوون لذت ببرم - آرزوم اينه كه برگردم به 6 يا 7 سال قبل. اون موقعايي كه با خيال راحت ميرفتم خونه مامانم اينا و كلي با اونا حرف ميزدم و ... - دوس دارم وقتي ميخوام بميرم با خيال راحت بميرم يعني دغدغه بچههامو نداشته باشم و قبل از مرگم هم واسه كسي دردسر نشده باشم به زبون مامان خدابيامرزم يه شب تب يه شب مرگ. شايد خيلي آرزوهاي ديگه داشته باشم ولي راستش هر چي فكر ميكنم يادم نمياد. برای همه شما آرزوی سلامتی و سعادت همراه با شادی میکنم و از دور چهرههای خندان بچههاتونو میبوسم. دوستتون دارم یه عالمه. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 14:18 توسط شهلا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام من دوباره اومدم تا از شيطونيا و شيرينكاريهام بگم. اينو بگم كه يواش يواش دارم دو كلمه يا سه كلمه پشت سرهم ميگم و با بقيه چيزايي كه مامانم بهش اضافه ميكنه به اصطلاح خودش يه جمله معني دار ميشه. ديروز به قول مامان خيلي شيطون شده بودم. آخه از صبح كه پاشدم بناي ناسازگاري رو گذاشتم و شروع كردم به گريه كردن تو سرويس هم برخلاف چشمغرههاي مامان از يه آقاهه نون گرفتم و شروع كردم به گاز زدن بعدازظهر هم کارت حضور و غیاب مامانم رو از تو پرس اون درآوردم و در جوابش که بهم گفت واسه چی اینکارو کردی؟ اینجوری نگاش کردم همین که رسیدم کفشامو از پام تو آسانسور درآوردم و دراز به دراز تو آسانسور خوابیدم و تا اومدیم پیاده شیم دویدم و کفشامو از طبقه پنجم بین پلهها انداختم طبقه همکف. تو خونه که وارد شدیم آجی فاده داشت سیدی نیگا میکرد و همیچین تو نخش رفته بود که نگو منم نامردی نکردم و رفتم سیدی رو از دستگاه درآوردم مامان خیلی خسته بود همین که رفت بخوابه موهاشو کشیدم و گفتم: مامان باشو (پاشو) و هی نق زدم و گریه کردم تا از خیر خوابیدن گذشت وقتی هم بابام اومد کاری به سرش آوردم که از هول اینکه مامان منو نندازه گردنش و از دستم فرار کنه بنای حموم رفتنو گذاشت و رفت و تا یه ساعت از اون تو بیرون نیومد مامان بیچاره مونده بود چیکار کنه که صدام در نیاد. خلاصه کاری به سرشون آوردم که مامان و آجی فاده از دستم واقعن گریه میکردن و اون وسطا منم هی جیغ میکشیدم. دیگه ساعت ۸ شب بود که مامان پیشنهاد داد تموم برقا خاموش و بریم بخوابیم. مامان واسه تنبیه من رفت و پیش فاده خوابید که وقتی خبردار شدم رفتم رو تختشون و با لگد فائزه بیچاره رو انداختم پائین و اون هم که خوابیده بود حرصش گرفت و منو زد.
راستي مامان موهاي منو كچل كرده و در جواب هر كسي كه بهش ميگفت چرا موهاشو زدين و کلشو مثله تربچه کردین ديگه چيزي كه اتفاق افتاد اين بود كه يه روز رفتيم خونه عمـــــــــــــه جونم، هموني كه اسم دخترش پرستووه. ولي فرداش مامان بهم گفت خدا رو شكر كه ماشين بهت زد تا يه ذره عاقل بشي و هي ندوي طرف خيابون يا ماشين. آخه از اون موقع همينكه ماشين رو از چند متري كه ببينم روشنه ديگه ميچسبم به مامان يا بابام و يه جا واميستم و از اینکه طرف اون برم واقعن میترسم
چند روز پیش هم وقتی مامان میخواست منو تو حموم بشوره به حرفش گوش نکردم و تو اونجا خوردم زمین و دستم خیلی درد گرفت.
جمعه هم با مامان و خاله و بچههاش و فائزه رفتيم پارك و من سوار ترن برقي بچهها شدم و مامان كه فكر ميكرد خيلي بزرگ شدم منو تنها سوار كرد راستي مامان ميخواد منو از پنپرز بگيره ولي من هم از دستشويي و هم از حمام واسه جيش كردن ميترسم. راهي سراغ ندارين؟ خيلي حرف زدم. آخه خاله ثمانه (مامان مهديار) واسه مامان پيغوم داده كه فكر چش و چال اونا باشه و اينقده زياد ننويسه تا بعد خداحافظ. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 12:10 توسط شهلا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خدا رو شكر پست قبلي رو كمتر دوستاني خوندن. همشون يه جورايي ناراحت شدن.
اول از محمدجواد بگم كه الحمدلله بعد از 10 روز يواش يواش داره خوب ميشه. عزيز دل مامان امروز ساعت 6 صبح طبق معمول بيدار شد و بعد از خوردن يه شيشه شير از رختخواب قشنگش بيدار شد اونجا بود كه ديگه داشتم عصباني ميشدم فقط زدمش زير بغل و با دعوا (آخه یادم نبود تازه از بستر مریضی بلند شده) و عزيزم و جانم و فدات شم و .... (یاده مریضی که افتادم) جوراباشو پاش كردم و ده بدو طرف سرويس. توی راه داشتم فكر ميكردم اگه يه وقت يه مهمون غريبه درست بعد از رفتنم از خونه بياد تو ميفهمه من چقده باسليقهام..... راستش صبح ها تنها كاري كه برسم انجام بدم شستن ظرفاي صبحونهاس كه معمولاً اينجانب از خوردنش محرومم با هزار بدبختي و قربون صدقه رفتن بچهها اول فائزه رو سوار سرويس مدرسه ميكنم كه الحمدلله با اومدن تابستون از انجام اين كار راحتم قبل از ساعت هشت كه ميرسم اداره توجه كنين ميييييرسم اداره. حالا كه دارم فكر ميكنم كمترين دغدغهاي كه دارم زمانيه كه از خونه بيرونم و بچهها به يه كاري مشغولن. مثلن فائزه مدرسه و محمدجواد مهدكودكه. بعدازظهرا هم تا ناهاري بخوريم و به اصطلاح نمازي بخونيم ميشه ساعت يك بعدازظهر و اضطراب مياد سراغم.
نيم ساعت مونده به آخر ساعت كاري دوباره دلهره دارم
ديشب كه جناب همسر اومده خونه بهم ميگه شامت كي آماده ميشه؟ از كار روزانه كه فارغ ميشم دلم خوشه كه ميخوام يه سريالي يا چيزي نيگا كنم كه وقتي به خودم ميام ميبينم ساعت 2 نصفه شبه و من وسط پذيرايي خوابم برده بدون هيچ روانداز يا حتي متكايي.... خدا رو شكر به همين خيلي راضيم
چند روز پيش كه محمدجواد مريض بود و فائزه تعطيل مثلن خيره سرم بردمشون خونه مادربزرگشون (مامان بابا) به خودم ميگم تو رو خدا ببين چه شانسي داره اون سگه. بماند تا بعدازظهر چي به سرم اومد در حالي كه صاحب سگه (كه میشه گفت مهمون هميشگي خونه مادرشوهرمه) حيوون مورد علاقشو تو بغلش گرفته و اونم داره با زبونش چونه صاحبش رو ميليسه ولي پيش خودم ميگم من كه يه آدمم چرا بايد خودمو تا حد يه سگ پائين بيارم
چي ميشه گفت؟ شايد من اشتباه ميكنم. اصلن به من چه؟
ولي چشمتون روز بد نبينه هي محمدجواد دست به اين سگه ميماليد و هي من ميرفتم صد دفعه غسلش ميدادم و هنوز ننشسته بودم كه دوباره..... تا وقتي اومديم خونه همش نگام به ساعت بود. ميدونين بچههاي من چه تابستون و چه زمستون وقتي هوا تاريك بشه ديگه حموم نميتونن برن چون ما ساعت 7 كه شام ميخوريم با توجه به مشغوليات روزانمون ساعت 8 يا نهايتاً 9 ميخوابيم (البته به غير از من كه بايد ظرفا رو بشورم و كلي كار دارم كه نهايتاً خودم ساعت 10 يا 11 ميخوابم) خلاصه اينكه اون شب من نتونستم بچهها رو حموم كنم ولي روز بعدش مستقيم رفتيم كجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب حموم ديگه.... و تموم لباسا بعد از آبكشي رفت تو ماشينلباسشويي و امروز كه اومدم تصميم گرفتم تا اون مهمونه تو خونه مادرشوهرمه سروكلم اونجاها پيدا نشه. اينو با تموم قدرت به جناب همسر گفتم و با بدبختيايي كه سرش آوردم فكر نكنم هوس اونجا رفتن بكنه............... اينم از يه روزي كه به خيال خودمون زندگي كرديم...... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 14:25 توسط شهلا
|
|
||