تبليغاتX
ما چهار نفر
فائزه و محمدجواد دو تا فرشته‌اي كه خدا به ما داده.

سلام دوستاي خوبم

خدمتتون عرض كردم كه سرم شلوغه و نميتونم بيام آپ كنم. تيرماه امسال واسه من خيلي شلوغ و پلوغ بود. آخه 15 تيرماه كه روز زن و روز مادر بود و امسال يه سري ظرف تفلون به اين مناسبت دريافت نمودم و چون اين نيمه تيرماه با سالروز تولد مادرشوهر گرامي مصادف ميشد در پي آن بودم كه واسش كادوي تولد و روز مادر بگيرم و نهايتاً تصميم بر آن شد كه دو دست فنجان واسش خريد نمودم.

 

اين تا نيمه تيرماه. از اون به بعد كه در پي جمع‌آوري وسايل سفر به شمال بودم و روز سه‌شنبه 19 تير ساعت 30/07 صبح عازم نوشهر شديم. راستش از سفر به شمال خيلي لذت ميبرم يعني يكي از همكارام ميگه سر و دمت رو بزنن راهي شمالي. خوب چيكار كنم تو اين همه شهر و مناطق كشور، من فقط و فقط از شمال و آب و هواش خوشم مياد. حالا بعضيا ميگن واسه چند روز ازش لذت ميبري ولي خودم ميدونم كه اگر شرجي نباشه مثل پارسال هيچ وقت از بارونش ذله نميشم هیچ تازه عاشقشم. شانس منم هروقت ميريم شمال هواش خدا رو شكر عاليه. خلاصه از طرف اداره يه ويلاي سه خوابه بهمون دادن و صبح اول وقت رفتيم كه رفتيم. صبحانه رو تو پارك چيتگر خورديم و دوباره عزم سفر كرديم. ديگه تو راه زياد وانستاديم فقط بعد از كندوان يه ايست كوچولو كرديم و مقداري گردو زديم تو رگ.

 

واسه نهارم استامبولي‌پلو درست كرده بودم و رفتيم نزديكاي چالوس و يه آلاچیق كرايه كرديم و بساط چایی و غذا رو راه انداختیم.

سرتونو درد نيارم وقتي واسه نهار پياده شديم اون جايي كه مدنظرمون بود پر از تاب و سرسره و چرخ و فلك و ... واسه بچه‌ها بود و هوا كه ابري بود اين امكانو به بچه‌ها داد كه تا گرم شدن غذا از محيط اونجا لذت ببرن و كيف كنن و متوجه گذر زمان نشن. نهار هم خورده شد و بچه‌ها (فائزه و محمدجواد و محمدرضا پسرخاله بچه‌ها) كه تقريباً همسن فائزه هست رو تاب خوردن و آماده شديم تا بقيه راهو بريم و به ويلا برسيم.

 

خيلي دوس دارم بعضي جاها تو شمال واستم و از مناظرش لذت ببرم ولي با بچه كوچيك امكانش نيست. مثلاً تو جاده چالوس بعضي جاهاش واقعاً ديدن داره و يه چايي داغ كنارش ميچسبه ولي همش بايد نگران بچه‌ها باشم يا اينكه يه وقت نياز به دستشويي نداشته باشن و اون وقت مجبور باشيم با سرعت غيرمطمئن رانندگي كنيم. يا مثلاً از جاهايي بالا بريم كه امكان افتادن بچه‌ها هست و ترجيح ميدم اون طرفا رو بزارم وقتي بزرگ شدن بريم. اهل مسافرت تنهايي و يا دو نفره هم به هيچ وجه نيستيم. يعني كلاً حتي سعي ميكنيم مهماني كه حتي يكي از ما چهار نفر هم مجبور به تنها موندن بشه نريم و اين يه قانونه تو جمع  كوچيك خونواده ما.

 

تو راه همش از بچه‌ها ميپرسيدم كه تو اين دو سه روزه دوس دارين چيا بخورين و چه كارا بكنين يعني سعي كرديم مسافرت جوري باشه كه واسه بچه‌ها دلچسب باشه و با لذت اونا ما هم از مسافرت لذت ببريم.

 

وقتي رسيديم ويلا خدا رو شكر اونجا هم پر بود از تاب و سرسره و ... و ما با آوردن دوچرخه فائزه شادي بچه‌ها رو دوچندان كرديم و ديگه با خيال راحت رفتيم و آماده شديم واسه جابجا كردن وسايل و درست كردن شام. طبق خواسته بچه‌ها چلوگوشت درست كرديم و ديگه هر كي دنبال كار مورد علاقه خودش رفت و برنامه اين شد كه فردا نهار جنگل سي‌سنگان بريم.

 

قبل از اينكه كسي واسه خواب بره به همه گفتم ما تعطيلي و غيرتعطيلي نداريم و از خواب ساعت 9 صبح خبري نيست هر كي صبح زود پا شد و صبحانه خورد ميتونه با ما بياد و ما هم معطل كسي نميمونيم و اگه جا موند مجبوره خودش بگرده و ما رو پيدا كنه. و چون حرفي كه ميزنم سعی میکنم بهش عمل ميكنم و اين تقريباً يه اولتيماتوم بود صبح زود رفتم و هم يه پياده‌روي كردم و هم نون تازه خريدم و وقتي اومدم ديدم خواهرم چايي رو دم كرده. منم طبق معمول با درست كردن برنج واسه نهار و آماده كردن صبحانه و صرف اون تو بالكن به اتفاق جمع (البته به جز برادر سومم چون اون تهديد منو جدي نگرفته بود و به خوابش ادامه داد) آماده جابجا كردن وسايل پشت ماشين شدم و وسايل صبحانه رو جمع كردم. وقتي برادرم از خواب بيدار شد و چايي خواست بهش گفتم وسايل رو جمع كردم و گذاشتم پشت ماشين پس از صبحانه خبري نيس و برو يه تيكه از نون اگه مونده بخور و واسه فردا يادت باشه من با كسي شوخي ندارم.

 

روز دوم سفر رو شروع كرديم. وقتي وسايل پخت و پز غذا رو تو ماشينا گذاشتيم تقريباً حدوداي ساعت 11 رسيديم جنگل. خيلي خوش گذشت و حدوداي ساعت 4 اومديم ويلا و دوباره وسايل شنا رو آماده كرديم و بچه‌ها زدن به دريا. ديگه وقتي ساعت 8 شب اومديم خونه حال و جون واسه كسي نمونده بود. بعد از شستن لباسا و خوردن غذا نفهميديم چطوري خوابمون برد.

 

روز سوم تصميم گرفتيم نهار رو كنار دريا بخوريم. راستش من از دريا زياد خوشم نمياد و هر وقت ميريم شمال سعي ميكنم حتي پامو تو آب دريا نزنم. از خيسي لباسا و ... اصلاً خوشم نمياد و ترجيح ميدم حتي به دريا نگاه نكنم تا دچار سرگيجه نشم ولي برعكس از تماشاي درختا و سبزه‌ها لذت ميبرم. خلاصه چون بچه‌ها دوس داشتن رفتيم كنار ساحل و نهار رو خورديم ولي چون يه لحظه آفتاب شد همگي آفتاب‌سوخته شديم و نشوني از شمال واسه خودم برداشتيم.

 

بعدازظهر كه اومديم ويلا تصميم بر اين شد كه غروب رو بريم كنار ساحل و بلال بخوريم. همگي كنار ساحل و زير نم‌نم بارون تو اون غروب قشنگ بلال خورده برگشتيم خونه.

 

بعد از خوردن شام تو فكر بودم كه اين سه روز چه زود گذشت و دوباره مجبورم اين هوا رو ول كنم و برگردم تهران. همسري همش ميگفت نميشه يه روز ديگه بيشتر بمونيم آخه نميدونم چرا وقتي ميام دلم نميخواد برگردم اگه ميتوني با مسئولين اداره صحبت كن و يه روز ويلا رو ديرتر تحويل بده. بهش گفتم فكر اونايي رو كن كه تصميم گرفتن فردا بيان و از اين مكان لذت ببرن مطمئن باش اگه محدوديتي نبود مسئولين هم قبول ميكردن و من به خودم اجازه نميدم رو بريزم در صورتيكه ميدونم با جواب منفي مواجه ميشم.

 

فرداي اون روز يعني جمعه همگي به نحوي ناراحت بوديم. بچه‌ها از اينكه مجبورن از اون جا دل بكنن و برگردن تو آپارتموناي فسقلي و ديگه از اون محيط باز و راحت خبري نبود.... من و همسرم كه مجبور بوديم دوباره برگرديم اداره و همون روزمرگي‌هاي هميشگي..... خواهري كه فكر ميكرد برگرده تهران مجبوره تو خونه بدون هيچ تفريحي چشم انتظار جمعه‌ها بمونه..... بقيه هم فكر اينو ميكردن كه مجبورن به زندگي با جديت بيشتري نگاه كنن و از تفريح اينجوري تقريباً خبري نيس .....

 

خلاصه سفر چهار روزه ما به شمال تموم شد.

 

روز 27 تير يادمون رفته بود كه يه نفر اون روز 33 ساله ميشه و بعدازظهر با تبريك جناب همسر و فائزه فهميديم اي بابا تولدمون بوده و خودمون خبر نداشتيم. فرداش كه اومديم سره كار دوستاي خوبم رها (ستايش) و سجاد تولدمو بهم تبريك گفته بودن و منو شرمنده كرده بودن. همين جا از دوستاي خوبم تشكر ميكنم كه به يادم بودن.

 

امروزم که اومدم و تصمیم گرفتم وبلاگمو به روز کنم و حرفی زده باشم.

 

واسه همتون آرزوي سلامتي - شادي و خوشبختی ميكنم آرزو میکنم سفرهاتون خيلي خيلي شاد و دلچسب باشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 11:20  توسط شهلا  | 

سلام

 

بابا هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید که تو این چند روزه بیام و بگم. راستش این روزا سرم خیلی شلوغه. آخه مجبورم بچه ها رو ببرم مهدکودک و تنش هایی که واسم در طول روز بوجود میاد کلافم میکنه.

 

راستش تابستونا سرم خیلی شلوغتر میشه. چند روز پیش داشتم به یکی از همکارا میگفتم: تابستون که نزدیک میشه جناب همسر میگه برنامه تابستونیمون چیه؟ چه کارایی تو نظرت هست که بهتره انجام بشه؟ و....

تقریباْ میشه گفت جناب همسر کاری به برنامه ریزی نداره حالا تو هر زمینه ای که میخواد باشه ولی خدائیش مجری خییییلی خوبیه.

بهتون گفتم که تصمیم گرفتم بعد از امتحانای فائزه برم مسافرت و بالاخره تونستم از ۱۴ و ۱۵ خرداد کمال استفاده رو ببرم و یه مسافرت بزنم تو رگ.

اگه خدا بخواد تصمیم دارم دو بار تو تابستون برم شمال که واقعاْ عاشقشم. یه بار برم مشهد. یه بار برم شاهرود (آخه فامیلای جناب همسر شاهرودی هستن). تازه دو تا عروسی دبش هم دعوتیم اونم کجا .... خوب معلومه طرفای کرمانشاه دیگه آخه فامیلای خودم کرمانشاهی هستن. اونجایی که عروسی دعوتیم شهر نهاونده. آره همون جایی که سجاد زندگی میکنه یا لااقل اهل اونجاس. اون شهر خیلی قشنگه و من عاشق هواشم. چند سالی بود که اون طرفا پیدام نشده بود ولی عید یه سر رفتم و خیلی بهم خوش گذشت. 

 

بهرحال برنامه تابستونی ما اینا هست که احتمالاْ چند تایی از اونا رو نمیتونم برم. میدونین واسه چی؟ آخه مرخصی میخواد و اداره هم محدودیتایی داره. منم مجبورم بین سفرهام فاصله بندازم تا صدای رئیس و همکارا در نیاد. تازه امروز که تقویم رو نیگا کردم یادم افتاد که:

- کادوی روز مادر (واسه مادرشوهرم) تهیه کنم. نگین پس مامانت چی که مجبورم بگم مادر خدابیامرزم تو اون وقتایی که بیمارستان بود بهم سفارش کرد که مبادا روزی مادرشوهرت رو ناراحت کنی که اگه اینطوری بشه ازت نمیگذرم.  

- کادوی منزل تازه خواهر شوهرم رو تهیه کنم که واقعاْ توش موندم که چی بخرم؟

- دکوراسیون اتاق بچه ها رو عوض کنم که باید با نظر مساعد جناب همسر و خواهر محترمشون تطبیق داشته باشه آخه جناب همسر واسه زحمت تهیه پولش و خواهر شوهر واسه اینکه واقعاْ نظرشو قبول دارم.

- سفره نذری مامان رو باید بندازم

- یه برنامه داشته باشم واسه خونه تکونی قبل از ماه رمضون (۲۰ شهریور)

- کارای مربوط به ماه رمضون رو انجام بدم

- تکلیف مدرسه و ثبت نام فائزه رو مشخص کنم و واسه فائزه یه سرویس مهیا کنم و ....

- کادوی روز پدر رو تهیه کنم ....

---- تازه در آخر هم تصمیم دارم اگه بشه یه سوریه هم با خانواده برم که در آخرین مرحله کاری قرارش دادم...

دیدین سرتون گیج رفت... خوب واسه اینه که دیر به دیر میام و آپ میکنم دیگه....

این بود برنامه تابستونی که اگه خدا بخواد و قسمت باشه باید انجام بدم.

 

 

خوب خیلی سرگیجه گرفتین نه. حالا از محمدجواد بگم. ميخوام بگم چه كارهايي بلد شده و چه چيزايي ميگه:

كلمات جديد و يا حتی جملات جديد رو ميگه. مثلن:

تراكتور: بوو (با فتحه ب)

نرسيديم: رسيديم نيس

سردمه: يخمه

گرممه: يخم نيس

دوستت ندارم: دوس نم

دوستت دارم: تو نازي تو عشقی تو جیگری(به همراه يه نوازش و دو تا بوس عاشقونه)

بابا رو چند تا دوس داري: صد تا

آجي رو چند تا دوس داري: 20 تا

مامان رو چند تا دوس داري: هيچي

سي‌دي: قان‌قان (آخه اونو تو دستش ميگيره و رانندگي ميكنه)

 

تازگيا خيلي اهميت ميده كه به افراد بفهمونه وسيله مال اونه. مثلاً وقتي از وسايلش جداش ميكنيم با اصرار به همه ميگه: مال منه ها. و امان از زماني كه كسي به اون وسيله دست بزنه.

 

گفته بودم كه از اواسط فروردين ماه محمدجواد ميره مهدكودك. اسم مربيش مهناز بود و خوب ميدونين رسمه تو مهدكودك هر مربي رو با پسوند خاله يا جون صدا ميكنن. خلاصه محمدجواد ما اين اسم رو خيلي بهتر از كلمه مامان ياد گرفته بود ولي بازم ما شده بوديم مسخره. ميدونين چرا؟ آخه از در مهدكودك كه وارد مي‌شديم با صداي بلند داد ميزد: مناز – منااااز. خوب معلومه كه مهناز جون ميومد و با خنده اونو تحويل ميگرفت و ميگفت: بفرما چايي دوم رو هم با هم بخوريم. بابا خيلي زود پسرخاله شديا. متوجه كه شدين محمدجواد حاضر نبود پسوند خاله يا جون رو بگه. واسه همين هم با قدرت تموم ميگفت: مناز.

 

حالا مجبور شدم به خاطر اينكه اون مهد تقريباً‌ نيمه وقت بود بچه‌ها (فائزه و محمدجواد) رو به يه مهد ديگه ببرم و خوب معلومه كه محمدجواد اون مهد رو نميپذيره. همش ميگه: مناز نازه. مناز عشقه. مناز نیس. تازه وقتی یه رنو میبینه میگه: ماشینه منازه.

بدبختانه هم اسم مربي جديدش ماندانا هست و اون اصلاً نميتونه اين كلمه رو بگه و حتي حاضر نيس بره بغلش.

 

روز اولي كه رفته بود مهد جديد تصميم گرفتم با ماشين بيارمشون تا راحت‌تر بريم و وقت بيشتري داشته باشم تا پيششون بمونم. برخلاف مهد قبلي اين مهد خيلي شادتره. راستش دوس داشتم ميتونستم بيشتر اونجا بمونه (درست مثله بچه‌ها) ولي افسوس كه بايد اونا رو ميذاشتم و ميرفتم اداره. صبح كه آقا بهش خوش گذشت و به بهانه فائزه رفت تو مهدكودك ولي امان از بعدازظهر. اعصابمو بهم ريخته بود. همش بهانه ميگرفت و اسم مهناز رو صدا ميزد.

 

بهش گفتم: محمدجان برو عقب پيش آجي بشين. اولش گوش كرد ولي از شانس بد تو اتوبان شروع كرد به غر زدن و جيغ كشيدن و دعوا با فائزه و بالاخره تشريف آورد صندلي جلو. يه گوشه‌اي وايسادم و كمربندشو بستم تا خيالم از جانبش راحت باشه. همينكه مقداري راه رفتيم با يه اشاره كمربند رو باز كرد و ديگه خودتون ميدونين چه كارا كه نكرد. آينه بغل رو از تنظيم خارج كرد – سي‌دي رو هي خاموش و روشن كرد – هي داد و بيداد راه انداخت كه قان‌قانمو بده – شيشه رو بالا و پائين برد و .... خلاصه سرتونو درد نيارم. ديگه تو دلم آشوب شده بود نه بزرگراه تموم ميشد نه محمدجواد از شيطوني دست بردار بود. يه لحظه احساس كردم قدرت ماشين كم شده!!! طبق معمول به چراغاي احتياط داخل ماشين توجه كردم و يه هويييي اينجوري شدم...... چراغ ترمزدستي روشن شده بود. وحشت كردم. نگو محمدجواد تو يه لحظه از غفلت من استفاده كرده و ترمزدستي رو يه كم بالا كشيده. خدا رحم كرده بود كه نتونسته کاملاْ ترمزدستي رو بالا بكشه چون مسلماً چپ ميكرديم..... اينقده هول شده بودم كه نگو. خلاصه به انتهاي بزرگراه كه رسيديم بايد دوربرگردون رو دور ميزدم كه آقا هوس كرد تا كمر از پنجره آويزون بشه و خودشو تو آينه بغل ببينه اونجا بود كه ديگه اون رو سگم بالا اومد و جيغي كشيدم كه نگو حواس راننده‌هاي بغلي رو يه آن پرت كردم. اومد محمدجواد رو بنشونم سرجاش كه در حال دور زدن يه كاميون جلوم پيچيد و خدا خيلي رحم كرد اون متوجه شده بود و واستاد وگرنه.... باور نميكنين وقتي رسيدم خونه از شدت ترس و سردرد دو تا قرص استامينوفن 500 خوردم ولي سردردم خوب نشد كه نشد و تا خود صبح تو يه اطاق تاريك چشمامو بستم بلكه خوابم ببره.

 

اين از روز اولي كه تصميم گرفته بودم مهد محمدجواد رو عوض كنم. دقيقاً اون روز همش از صبح تو فكرم بود كه اگه يه وقت بچه از شيشه پرت بشه بيرون بايد آدم چيكار كنه؟؟؟؟ و چون من اعتقاد به اين دارم كه هرچي فكر ميكنم سرم مياد تمام كاراي محمدجواد رو تو اون روز ناشي از اون فكر خرابم ميدونستم.

 

فرداي اون روز جناب همسر گفت: ميخواي با ماشين برو تا راحت‌تر باشي.

من: اينجانب غلط ميكنم ديگه با محمدجواد رانندگي كنم..... واسه هفت پشتم بسه ...

همسر: مگه چي شده؟

من: خاطرات ديروز رو كه گفتم. ديدم جناب همسر اينجوري شده   

خلاصه تصميم بر اين شد كه تحت هيچ شرايطي با محمدجواد رانندگي نكنيم چه من چه جناب همسر.

 

این بود از روزایی که اینجانب در وبلاگم کمتر حضور داشتم. دیگه نگین چرا نمیام ها. فعلاْ تا بعد خداحافظ.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 11:30  توسط شهلا  |