|
|
|
|
|
سلام دوستاي خوبم خدمتتون عرض كردم كه سرم شلوغه و نميتونم بيام آپ كنم. تيرماه امسال واسه من خيلي شلوغ و پلوغ بود. اين تا نيمه تيرماه. از اون به بعد كه در پي جمعآوري وسايل سفر به شمال بودم و روز سهشنبه 19 تير ساعت 30/07 صبح عازم نوشهر شديم.
واسه نهارم استامبوليپلو درست كرده بودم و رفتيم نزديكاي چالوس و يه آلاچیق كرايه كرديم و بساط چایی و غذا رو راه انداختیم. سرتونو درد نيارم وقتي واسه نهار پياده شديم اون جايي كه مدنظرمون بود پر از تاب و سرسره و چرخ و فلك و ... واسه بچهها بود و هوا كه ابري بود اين امكانو به بچهها داد كه تا گرم شدن غذا از محيط اونجا لذت ببرن و كيف كنن و متوجه گذر زمان نشن.
خيلي دوس دارم بعضي جاها تو شمال واستم و از مناظرش لذت ببرم ولي با بچه كوچيك امكانش نيست. مثلاً تو جاده چالوس بعضي جاهاش واقعاً ديدن داره و يه چايي داغ كنارش ميچسبه ولي همش بايد نگران بچهها باشم يا اينكه يه وقت نياز به دستشويي نداشته باشن و اون وقت مجبور باشيم با سرعت غيرمطمئن رانندگي كنيم. تو راه همش از بچهها ميپرسيدم كه تو اين دو سه روزه دوس دارين چيا بخورين و چه كارا بكنين يعني سعي كرديم مسافرت جوري باشه كه واسه بچهها دلچسب باشه و با لذت اونا ما هم از مسافرت لذت ببريم. وقتي رسيديم ويلا خدا رو شكر اونجا هم پر بود از تاب و سرسره و ... و ما با آوردن دوچرخه فائزه شادي بچهها رو دوچندان كرديم و ديگه با خيال راحت رفتيم و آماده شديم واسه جابجا كردن وسايل و درست كردن شام. قبل از اينكه كسي واسه خواب بره به همه گفتم ما تعطيلي و غيرتعطيلي نداريم و از خواب ساعت 9 صبح خبري نيست هر كي صبح زود پا شد و صبحانه خورد ميتونه با ما بياد و ما هم معطل كسي نميمونيم و اگه جا موند مجبوره خودش بگرده و ما رو پيدا كنه روز دوم سفر رو شروع كرديم. وقتي وسايل پخت و پز غذا رو تو ماشينا گذاشتيم تقريباً حدوداي ساعت 11 رسيديم جنگل. خيلي خوش گذشت و حدوداي ساعت 4 اومديم ويلا و دوباره وسايل شنا رو آماده كرديم و بچهها زدن به دريا. ديگه وقتي ساعت 8 شب اومديم خونه حال و جون واسه كسي نمونده بود. بعد از شستن لباسا و خوردن غذا نفهميديم چطوري خوابمون برد. روز سوم تصميم گرفتيم نهار رو كنار دريا بخوريم. بعدازظهر كه اومديم ويلا تصميم بر اين شد كه غروب رو بريم كنار ساحل و بلال بخوريم.
بعد از خوردن شام تو فكر بودم كه اين سه روز چه زود گذشت و دوباره مجبورم اين هوا رو ول كنم و برگردم تهران. همسري همش ميگفت نميشه يه روز ديگه بيشتر بمونيم آخه نميدونم چرا وقتي ميام دلم نميخواد برگردم اگه ميتوني با مسئولين اداره صحبت كن و يه روز ويلا رو ديرتر تحويل بده. بهش گفتم فكر اونايي رو كن كه تصميم گرفتن فردا بيان و از اين مكان لذت ببرن مطمئن باش اگه محدوديتي نبود مسئولين هم قبول ميكردن و من به خودم اجازه نميدم رو بريزم در صورتيكه ميدونم با جواب منفي مواجه ميشم.
فرداي اون روز يعني جمعه همگي به نحوي ناراحت بوديم. بچهها از اينكه مجبورن از اون جا دل بكنن و برگردن تو آپارتموناي فسقلي و ديگه از اون محيط باز و راحت خبري نبود.... خلاصه سفر چهار روزه ما به شمال تموم شد. روز 27 تير يادمون رفته بود كه يه نفر اون روز 33 ساله ميشه و بعدازظهر با تبريك جناب همسر و فائزه فهميديم اي بابا تولدمون بوده و خودمون خبر نداشتيم. امروزم که اومدم و تصمیم گرفتم وبلاگمو به روز کنم و حرفی زده باشم.
واسه همتون آرزوي سلامتي - شادي و خوشبختی ميكنم آرزو میکنم سفرهاتون خيلي خيلي شاد و دلچسب باشه. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386ساعت 11:20 توسط شهلا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
بابا هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید که تو این چند روزه بیام و بگم. راستش این روزا سرم خیلی شلوغه. آخه مجبورم بچه ها رو ببرم مهدکودک و تنش هایی که واسم در طول روز بوجود میاد کلافم میکنه.
راستش تابستونا سرم خیلی شلوغتر میشه. چند روز پیش داشتم به یکی از همکارا میگفتم: تابستون که نزدیک میشه جناب همسر میگه برنامه تابستونیمون چیه؟ چه کارایی تو نظرت هست که بهتره انجام بشه؟ و.... تقریباْ میشه گفت جناب همسر کاری به برنامه ریزی نداره حالا تو هر زمینه ای که میخواد باشه ولی خدائیش مجری خییییلی خوبیه. بهتون گفتم که تصمیم گرفتم بعد از امتحانای فائزه برم مسافرت و بالاخره تونستم از ۱۴ و ۱۵ خرداد کمال استفاده رو ببرم و یه مسافرت بزنم تو رگ. اگه خدا بخواد تصمیم دارم دو بار تو تابستون برم شمال که واقعاْ عاشقشم.
بهرحال برنامه تابستونی ما اینا هست که احتمالاْ چند تایی از اونا رو نمیتونم برم. میدونین واسه چی؟ - کادوی روز مادر (واسه مادرشوهرم) تهیه کنم - کادوی منزل تازه خواهر شوهرم رو تهیه کنم که واقعاْ توش موندم که چی بخرم؟ - دکوراسیون اتاق بچه ها رو عوض کنم که باید با نظر مساعد جناب همسر و خواهر محترمشون تطبیق داشته باشه آخه جناب همسر واسه زحمت تهیه پولش - سفره نذری مامان رو باید بندازم - یه برنامه داشته باشم واسه خونه تکونی قبل از ماه رمضون (۲۰ شهریور) - کارای مربوط به ماه رمضون رو انجام بدم - تکلیف مدرسه و ثبت نام فائزه رو مشخص کنم و واسه فائزه یه سرویس مهیا کنم و - کادوی روز پدر رو تهیه کنم .... ---- تازه در آخر هم تصمیم دارم اگه بشه یه سوریه هم با خانواده برم که در آخرین مرحله کاری قرارش دادم... دیدین سرتون گیج رفت.. این بود برنامه تابستونی که اگه خدا بخواد و قسمت باشه باید انجام بدم.
خوب خیلی سرگیجه گرفتین نه. حالا از محمدجواد بگم. ميخوام بگم چه كارهايي بلد شده و چه چيزايي ميگه: كلمات جديد و يا حتی جملات جديد رو ميگه. مثلن: تراكتور: بوو (با فتحه ب) نرسيديم: رسيديم نيس سردمه: يخمه گرممه: يخم نيس دوستت ندارم: دوس نم دوستت دارم: تو نازي تو عشقی تو جیگری(به همراه يه نوازش و دو تا بوس عاشقونه) بابا رو چند تا دوس داري: صد تا آجي رو چند تا دوس داري: 20 تا مامان رو چند تا دوس داري: هيچي سيدي: قانقان (آخه اونو تو دستش ميگيره و رانندگي ميكنه) تازگيا خيلي اهميت ميده كه به افراد بفهمونه وسيله مال اونه. مثلاً وقتي از وسايلش جداش ميكنيم با اصرار به همه ميگه: مال منه ها. و امان از زماني كه كسي به اون وسيله دست بزنه. گفته بودم كه از اواسط فروردين ماه محمدجواد ميره مهدكودك. اسم مربيش مهناز بود و خوب ميدونين رسمه تو مهدكودك هر مربي رو با پسوند خاله يا جون صدا ميكنن. حالا مجبور شدم به خاطر اينكه اون مهد تقريباً نيمه وقت بود بچهها (فائزه و محمدجواد) رو به يه مهد ديگه ببرم و خوب معلومه كه محمدجواد اون مهد رو نميپذيره. همش ميگه: مناز نازه. مناز عشقه. مناز نیس. تازه وقتی یه رنو میبینه میگه: ماشینه منازه. بدبختانه هم اسم مربي جديدش ماندانا هست و اون اصلاً نميتونه اين كلمه رو بگه و حتي حاضر نيس بره بغلش. روز اولي كه رفته بود مهد جديد تصميم گرفتم با ماشين بيارمشون تا راحتتر بريم و وقت بيشتري داشته باشم تا پيششون بمونم.
بهش گفتم: محمدجان برو عقب پيش آجي بشين. اولش گوش كرد ولي از شانس بد تو اتوبان شروع كرد به غر زدن و جيغ كشيدن و دعوا با فائزه و بالاخره تشريف آورد صندلي جلو. اين از روز اولي كه تصميم گرفته بودم مهد محمدجواد رو عوض كنم. دقيقاً اون روز همش از صبح تو فكرم بود كه اگه يه وقت بچه از شيشه پرت بشه بيرون بايد آدم چيكار كنه؟؟؟؟ و چون من اعتقاد به اين دارم كه هرچي فكر ميكنم سرم مياد تمام كاراي محمدجواد رو تو اون روز ناشي از اون فكر خرابم ميدونستم. فرداي اون روز جناب همسر گفت: ميخواي با ماشين برو تا راحتتر باشي. من: اينجانب غلط ميكنم ديگه با محمدجواد رانندگي كنم..... واسه هفت پشتم بسه ... همسر: مگه چي شده؟ من: خاطرات ديروز رو كه گفتم. ديدم جناب همسر اينجوري شده خلاصه تصميم بر اين شد كه تحت هيچ شرايطي با محمدجواد رانندگي نكنيم چه من چه جناب همسر.
این بود از روزایی که اینجانب در وبلاگم کمتر حضور داشتم. دیگه نگین چرا نمیام ها. فعلاْ تا بعد خداحافظ.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 10 تیر1386ساعت 11:30 توسط شهلا
|
|
||