تبليغاتX
ما چهار نفر
فائزه و محمدجواد دو تا فرشته‌اي كه خدا به ما داده.

سلام دوستاي خوبم.

 

اميدوارم هميشه سرحال و خندون باشين. اين چند وقت كه نبودم سعي ميكردم به وبلاگاتون سر بزنم و از حالتون باخبر بشم. با خوندن بعضي وبلاگا ميخنديدم و با بعضيا اشكم سرازير ميشد. حتي وقتايي ميشد كه داشتم يه وبلاگو ميخوندم ياد يه دوست ديگه مي‌افتادم و نيمه كاره ميرفتم و يه وبلاگه ديگه رو واز ميكردم تا از حال صاحبش باخبر بشم.

 

از احوالات ما چیزی نگم بهتره ولی خوب اگه نگم که نمیشه و باید در اینجا رو تخته کنم و این وبلاگو به یکی دیگه واگذار کنم. از حالا دارم میگم سرقفلی این وبلاگ ارزونه و به مناقصه گذاشته شده اگه کسی خواست اعلام کنه . به دلیل احتیاج مبرم به پول به هر قیمتی حاضریم واگذارش کنیم. از بدیهای این وبلاگ اینه که تعداد بازدید کنندش خیلی کمه و ضمناْ بلد هم نیستم که یه چیزی یا یه آماری از وبلاگم گوشه اون بزارم .... اینقده دوس داشتم آمار بازدیدکننده هام حداقل به ۲۰ میرسید ولی نمیشه که....

 

خوب از هرچه بگذریم سخت از محمدجواد خوشتره دیگه. خدمتتون عرض کنم محمدجواد داره روز به روز بزرگتر ميشه و از خودش كارايي نشون ميده كه بعضي وقتا انگشت به دهن ميمونيم. راستش من سه يا چهار ساعت بيشتر پيششون كه نيستم و باتوجه به اينكه شبا ساعت 9 ميخوابيم و من بيچاره ساعت 5/4 ميرسم خونه فكرشو بكنين و بهم حق بدين كه نتونم خاطرات زيادي ازش داشته باشم.

 

چند وقته پيش جناب همسري ساعت 6 اومده و ميگه ايكاش ميتونستي يه جوري برنامه‌ريزي كني كه ساعت 5/6 شام آماده بود و ميخورديم..... اونجا بود كه دود از گوشام دراومد و گفتم: ناراحتي برو خونه مامانت واست تو اين ساعت شام آماده كنه.... من كه وقتي ميام خونه حتي بعضي وقتا لباساي اداره رو تا موقع شام نميتونم عوض كنم و همه تلاشم اينه شام زودتر آماده باشه حالا اومدي واسه من ساعت شام تعيين ميكني و خلاصه از اين حرفا.... در آخر هم خيلي راحت ميگه: منظورم اينه كه ميدونم زياد تحت فشاري پس اگه موافقت كني يه زني .... چيزي ..... بگيريم كه تو خونه هم مراقب بچه‌ها باشه و هم وقتي ميايم ازمون پذيرايي كنه و ... اينجا بود كه خيلي راحتتر از اوني كه فكرشو بكنه بهش گفتم: اگه اينكارو بكني كه مرديتو ثابت كردي عزيزم. فقط اينو بدون نميزارم اين خوشي به يه شب برسه و تو غذات سم ميريزم تا هم از دست تو راحت بشم و هم از دست كنيزكت.......

 

 

خلاصه از اينا که بگذريم به محمدجواد میرسيم.

 

كلماتي كه محمدجواد ميگه:

واسساایین: وایسا

ييخسه: خيسه        

آبي نيس: خشكه

پيييسمه: ادكلن كه از حالا يه شيشه ادكلن داره و هر وقت از خونه بخواد بياد بيرون تا خودش نزنه ول كن معامله نيس كه نيس.

جيگر: جيگر            

         

عشم: عشقم

 

جيشمه: جيش دارم

جيش نم: جيش ندارم

ییام (با فتحه س): سلام

گنه (ضمه گ و كسره ن) دارم: پي‌پي

بش: ببخشيد

مسي: مرسي

اوبي: خوبي

گاده نازه: خاله نازه

بائين: پاركينگ

ايياط (فتحه الف): حياط

دوس نم: دوستت ندارم

عموم: حموم

دوسم: دوستت دارم

 

تقريباً همه كلماتو ميگه ولي بعضيا رو جابجا ميگه يا مثل كلماتي كه گفتم بيان ميكنه.

 

در جواب سوالاي ما هم ميگه:

بابا رو چند تا دوس داري: صد تا

آجي رو چند تا: بيس تا

مامان رو چند تا: هيچي

عمه بده: عمه عشقه

ماماني بده: مامانيو دوس دام

عمه مليحه: ملي

پرستو: پسو

 

اولين شعري كه ياد گرفته واستون نوشتم ولي به اين دليل كه معمولاً خودشو به زحمت نميندازه تا همه كلماتو بگه واسه همينم فقط به كلمات آخرش اشاره ميكنه و بايد يه نفر همه حرفاشو ترجمه كنه.

تابستونه خبر خبر     ميخوايم بريم سفر سفر

بريم به كوه و دريا       يا جنگلاي زيبا

سفر خوبه بچه‌ها   با مامان و با بابا

 

تازه بوسايي رو ياد گرفته كه از اين قراره:

بوس مادرانه: لپاي طرفو ميبوسه

بوس پدرانه: پيشوني رو بوس ميكنه

بوس خواهرانه: چونه طرف مقابل رو بوس ميكنه

بوس عاشقونه: لباي اونو ميبوسه البته از نوع خيلي سفت!!!

 

دو سه هفته پيش روز جمعه‌اي محمدجواد رفت تو حياط كه با دوچرخش بازي كنه مثل اينكه يه توپ از حياط افتاده بود تو پاركينگ و اين بچه با دوچرخه رفته بود ببينه كجا افتاده كه خودشم به سونوشت توپ دچار شده بود و از اون بالا افتاده بود. خدا خيلي بهمون رحم كرد چون اگه سه يا چهار سانت پائين‌تر ضربه خورده بود چشمش آسيب جدي ميديد. بهرحال وقتي محمدجواد رو با اون حال نزار آورديم خونه با سختي زخماي صورت و دست و پاشو گذاشت با بتادين بشوريم. بچم خيلي بي‌حال بود حتي حال گريه هم نداشت. يه ذره بهش آب دادم تا ترسش از بين بره و ديگه تا يكي دو ساعت نذاشتم بخوابه و چيزي بخوره و همش تو بغلم بود. بعدش الحمدلله حالش خوب شد و رفت با بچه‌ها بازي كرد.

و حالا ..... خدايا شكرت كه جلوي اتفاق بد رو گرفتي و مثل هميشه به من رحم كردي نميدونم با چه زبوني ازت تشكر كنم. خدا جونم قربونت برم كه فرشته‌ نگهبانت رو دنبال بچه‌ها ميفرستي تا مراقب اونا باشن. خودت ميدوني كه هر بچه‌اي عزيز دل خونوادشه و هر آسيبي ميتونه دل كوچيك ما پدر و مادرا رو بلرزونه. نميدونم با چه زبوني و چه كلماتي ازت تشكر كنم ديگه بقيشو خودت بهتر ميدوني....

 

 

چند وقته پيش خواهري و خونوادش اومدن خونمون. شوهرش يه آدم چارشونه و خيلي جذبه‌داره. محمدجواد اومده بهش ميگه يسوول يلام (رسول سلام). اونم ميگه تو عمرمون كسي به ما رسول نگفته بود. بابا كيشميش دم داره. ولي تو گوش پسره نرفت كه نرفت. تازه فهميده بود كه به ماشينش خيلي توجه داره و هي از پنجره تو خيابونو نيگاه ميكنه كه يه وقت به ماشينش خط نندازن اومده و بهش ميگه: يسوول ماشينت اس. (ماشينت هست) و اون بنده خدا ازش تشكر ميكرد. وقتي محمدجواد ديد كه ديگه با گفتن اين جمله توجهي بهش نميشه اومده و ميگه: يسوول ماشينت نيس!!!! يكهو آقا رسول دويد طرف پنجره كه ببينه ماشينش كجاس. اونجا بود كه محمدجواد خنديد و گفت: ماشينت اس. و اونجا بود كه آقا رسول قصه ما فهميد يه بچه 2 سال و نيمه سرش كلاه گذاشته......

 

همه عشق و وجودش باباشه ولا غير. پريروز بعد از قرني مامان بزرگش اومده خونمون. روز اول خيلي مودب و موقر به حرفاش گوش كرده ولي ديروز همينكه رسيدم خونه ميگه: لطفاً منو هرچه سريعتر ببرين خونه خودم اگر هم وقت ندارين ماشين ميگيرم ميرم. بهش گفتم چي شده؟ ميگه:

از صبح كه از خواب بيدار شده هر چي ميگم لج ميكنه.... اينقده سي‌دي سياساكتي رو از اول تا آخرش ديدم حالم بهم ميخوره.... رفته روتختي ها رو بهم ريخته.... هر دقيقه ميره يه ليوان ورميداره و از آبسردكن يخچال آب ميخوره و بعد ليوانو پرت ميكنه تو ظرفشويي..... بهش ميگم محمدجواد جيش داري يه ذره فكر ميكنه بعد ميگه جيشمه و تا من اومدم ببرمش دستشويي فرش رو نجس كرده.... همه چي حاليشه ولي واسه اينكه خيلي لجبازه مخالف اوني رو كه بايد انجام بده انجام ميده..... وقتي دعواش كردم سرم داد زده كه ماماني منو زد و شروع به جيغ و داد كرده... تازه در آپارتمونو واز كرده و كفشامو جفت كرده و ميگه ماماني آفس (خداحافظ) منم چادر سرم كردم كه برم ديدم پشت سرم درو بست... اين پسره چقده بي‌چشم و رو هست...

ديدم طاقتش طاق شده بهش گفتم خيلي دوس داريم پيشمون باشي حالا شمام به دل نگير ولي كارساز نبود كه نبود آخرشم برديم رسونديمش. تازه تو ماشين هي ميگه مامانيم منو زد ... خدائيش مادرشوهرم خيلي صبوره و اصلاً دست به كتك نميبره ولي اين پسره بي‌حيا هي زد و گريه كرد كه ديگه داشت باورمون ميشد... اونم خجالت زده هي ميگفت به خدا فائزه شاهده من اصلاً اونو نزدم و اونجا بود كه بهش گفتم حالا فرض كنيم زدينش چرا اينقده ناراحتين خوب منم اگه عصباني بشم خيلي محكم‌تر ميزنمش و اين حرفم انگار شعله خشمشو بيشتر كرد و ديگه حرفي نزد...

 

كلاً خيلي لجوج شده. ميدونين يه ماه پيش از در خونه كه اومديم تو گير داد كه بريم حموم. گفتم: مامان جان صبر كن لباساتو آماده كنم بعد ميريم. وقتي ديد دارم سرشو كلاه ميزارم لج كرد و رفت طرف جاكتابي و خيلي راحت شلوارشو درآورد و به اندازه 2 ليتر جيش كرد...... شما بودين چيكار ميكردين.... مونده گريه كنم يا بزنمش كه ترجيح دادم كاري به كارش نداشته باشم حالا هم فهميده به چي حساسم تا دعواش ميكنم همين كار رو تكرار ميكنه....

 

در آخر اينكه ما 20 مرداد عازم مشهديم اگه خدا بخواد و امام‌رضا بطلبه. اگه فرمايشي دارين بگين البته من كه لايق نيستم ولي شايد اسم شما رو كه ببرم خدا نظري كنه و حاجت ما رو هم بده. دعا ميكنم خدا به هر كي صلاح ميدونه خواسته‌شو اجابت كنه. مثلاً اونايي كه بچه ندارن يه بچه سالم و صالح بده..... اونايي كه خونه ندارن يه خونه مناسب بده ..... قرض اونايي رو كه قرض دارن ادا كنه تا جلوي خونواده و فاميل و دوست و آشنا سربلند بشن..... مريضا رو شفا بده كه واقعاً تو اين زمونه هر كي مريض داشته باشه خيلي سخته ..... همه بچه‌ها رو سر به راه كنه و راه خوب رو جلوي پاشون قرار بده..... هيچ كجا دل غمگيني نباشه.... مشكلات زندگي خيلي از دوستاي خوبم رو حل كنه اونايي كه يه روزي با هزار اميد و آرزو رفتن و يه زندگي تشكيل دادن و حالا به مشكلات عديده‌اي خوردن..... خدايا همه بچه‌ها رو زير سايه مهربون پدر و محبت بي‌شائبه مادراشون قرار بده.... خدايا من خيلي ضعيف و كوچكم ازت ميخوام تو با اون بزرگيت و مهربونيت مشكلات همه رو حل كني. انشاءالله.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 13:17  توسط شهلا  |