تبليغاتX
ما چهار نفر
فائزه و محمدجواد دو تا فرشته‌اي كه خدا به ما داده.

سلام

اين جمله به نظرتون آشنا نيس؟؟؟

دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت

 

خدائيش كلمه به كلمه‌اش پر معناست. از انتخاب اين جمله ميشه تا حدودي به نفوذ كلمات نويسنده‌اش پي برد. وقتي به وبلاگش سرميزنم رد خور نداره كه جوابمو نده، خصوصاً وقتايي كه درگيرم و نميدونم چيكار كنم. فوق‌العاده راز داره.... و بسيار حساس به حل مشكلات همه دوستانش. آره درست فهميدين بهانه رو ميگم. اسمش هم منو به فكر وادار ميكنه.

بهانه جون هيچ وقت نميتونم تاثيري رو كه حرف حرف كلماتت روي همه ما ميذاره رو داشته باشم و مثل هميشه نميتونم دوستي مثل تو باشم. ولي به خدا هر وقت ميام وبلاگت بوي غم رو با همه سلولاي بدنم استشمام ميكنم. عزيزم بلد نيستم كه راه چاره‌اي واست پيشنهاد كنم چرا كه خودت ميدوني تو كوچكترين مشكلات دستم به سوي اول خدا بعد دوستي مثله تو بلند ميشه.... كلماتم هم اينقدر قاصره كه نميتونه وجود منطقي‌ تو رو سيراب كنه.... شايد اين بهترين جمله‌اي باشه كه ميتونم در مقابل اين همه اندوهت بگم.... دوست خوبم فكر كن پسرت فقط به اندازه يه نخود از احساساتت به ارث برده باشه.... يعني فكر كن پسرت مثله خودت فكر ميكنه آيا به نظرت ميتونه بهت تكيه كنه ..... فقط يه كم خودتو جاش بزار....

ببخشين ولي به اين جملاتت كه از آرشيوت برداشتم دقت كن و فقط بخون (البته ببخشين فضولي كردم ها...)

سلام به آدمهايي كه وقتي صبح از خواب بيدار ميشن خوشحال هستن از اينكه يك روزه ديگه مي تونن كسانيكه رو كه دوستشون دارند و دوباره ببينند باهاشون حرف بزنند. گردش و تفريح كنند ، بخندند و ........... خلاصه چون خودم با تمام مشكلاتي كه دارم ، نااميديهايي كه تمام وجودم رو گرفته و گاهي احساس ميكنم دارم خفه مي شم ، ولي عاشق زندگي هستم ، طرف صحبتم هم با كسانيكه كه عاشق زندگي هستن. ميخوام بنويسم تا اگر كسي نوشته هام و خواند بتونه بهم دلگرمي بده، اميد بده، برام از قشنگي هاي دنيا بگه و بتونه نعمتهايي كه خداوند بهم داده و من به خاطر مشكلاتي كه سراسر وجودم رو گرفته نمي بينم و بهم يادآوري كنه و دوباره بهم نشون بده كه تصورم درسته هنوز هم آدمهايي هستند كه عاشقند و زندگي رو دوست دارند.

 

يا اين يكي

الان حدود يكهفته اي ميشه كه خيلي اخلاقش تغيير كرده، چطوري؟ توشركت دائم بهم سرميزنه، بي بهانه با موبايلم تماس ميگيره، تو خوونه باهام حرف ميزنه و موقع حرف زدن گاهي نگاهم ميكنه، هركجا بشينم كنارم ميشينه، ديشب داشتم تلويزيون تماشا ميكردم اونم طبق معمول در حال تعمير بود، منگولك تو اتاقش بود، آمد كه از روي ميزكناردست من يه چاقو براي بريدن سيم برداره، دولا شد و صورتم رو بوسيد، يكهو انگار آب داغ روي سرم ريختن، مبهوت نگاهش كردم، فورا صورتش رو برگردوند، گفتم : اين يه سورپرايز واقعي بود، اونم خنديد ولي چيزي نگفت..... (بازم فكر ميكني اين جمله درست باشه .....

اسمم را گفتم          مرا نشناخت

                                      عينكم را برداشتم     مرا نشناخت

                           حالا مطمئنم اگر پوست صورتم را هم كنار بزنم     بازمرا نخواهد شناخت

 

بهانه گلم عزيزم به اين متن دقت كن. ميدونم واست آشناس....

ديگه اينكه شب وقتيكه پدرش در حال استراحت بود (بدليل سرماخوردگي) رفت كنارش و متوجه شد روي دستش چسب زخم زده. پرسيد: بابا اين سيه؟؟؟ پدرش گفت : جاي سرمه حالم خوب نبود سرم وصل كردم. كمي فكركرد و ديدم دويد رفت توي آشپرخانه و از داخل كابينت محلول بتادين رو آورد و رفت دستمال كاغذي هم برداشت و بتادين رو روي اون ريخت و گفت: بذار برات از اينا بزنم تا زود خوب بسه. وقتي هم كه پدرش خواست از جاش بلند بشه گفت : بابا يواس بلندسو حالت خوب نيست.

ببخشين ها ولي بهتر نبود اينكار رو تو با روش هميشه درستت به اون ياد ميدادي؟ البته مطمئنم از تو ياد گرفته و اون موقع تو حال انجام دادن دوباره‌اش رو نداشتي.

بهانه عزيزم همخونه هميشه دوستت داشته ولي با روحيه خيلي حساس تو واقعاً سخته... فكر نكن ميخوام نصيحتت كنم نه به خدا. فكر ميكنم تو تمام كلماتمو حس ميكني چون كاملاً منو ميشناسي. اينو از ته دلم ميگم. ولي يه وقتي من هم مثل همخونه تو بودم و البته واسه همسرم خييييلي دردناك بود. چند بار كارمون به مرحله جدايي نزديك شده بود به خدا راست ميگم. ولي من به خودم اجازه نميدادم ابراز علاقه كنم حتي با گفتن دوستت دارم شرم ميكردم. ولي خوب زندگي خيلي وقتا به همين دو كلمه وابسته هست. اينو بعدها فهميدم. وقتي كه حس كردم مادر هستم و دخترم از من الگوبرداري ميكنه. اگه با اخلاق من آشنا باشي زير بار هيچ زوري نميرم. يعني به همسري ميگم حتي اگه يه لحظه حس كنم كه دارم قرباني ميشم هم حاضر به تحمل ثانيه‌اي از اين زندگي نيستم و نخواهم بود. تو زندگي اول بايد خودم لذت ببرم بعد اون شادي رو به بچه‌هام بدم. وجودم اينقدر ارزش داره كه بتونم الگويي مناسب واسه بچه‌هام بشم. واسه همين هم زندگي رو اول واسه خودم و بعد واسه بچه‌هام ميخوام.

حالا به بقيه جملاتت دقت كن.....

آخه ميدونيد اون تمام دنياي منه و خوشحالي اون خوشحالي منه. ديگه به قول جوونها بي خيال همه چي .

راستش قبلا" ها كه جوون تر بودم تحملم هم خيلي بيشتر بود ولي حالا با كوچكترين مسئله ايي دلم ميگيره و عصبي مي شم و بدتراز همه دلم ميگيره. حالا چه اين مسئله به من ارتباط داشته باشه چه نداشته باشه ؟!!

 

اميدوارم منو ببخشي كه تو كارت دخالت كردم ولي اين غم تو داره ديوونم ميكنه. به خدا بهانه جان دلم از اين ميسوزه كه پسرت همه نگرانيهات رو با تموم وجودت حس ميكنه ولي از دستاي كوچيك و ناتوانش هيچ كاري بر نمياد واسه همين اين جمله خودتو كه تو آرشيو مهر 84 بود واست نوشتم:

حدود يك ساعت كه گذشت دوباره آمد و گفت : مامان بهانه صورتم و ببين اينزاس ريس درآورده (اينجاش- ريش) بايد برم از كف بابا بمالم و صورتم و سيو كنم (SHAVE)     

 

بهانه جان من نميتونم مثل خودت بنويسم واسه همين از جملاتت استفاده ميكنم:

** فرشتة مهربونم :  بازهم جملات و كلمات زيباي تو بود كه زنده بودن و زندگي كردن رو به من يادآوري كرد.

 

 

بهرحال شايد با اين پستم خيلي رنجونده باشمت ولي تو رو خدا از دستم ناراحت نشو. فقط خواستم از بعضي جملاتت استفاده كرده باشم تا دوباره روي لبات احساس رضايت رو حس كنم و با اين متن كه باز هم از وبلاگ خودته اين پستمو به پايان ميرسونم.

معلومه كه خوبي اصلا" بايد خوب باشي آخه تو يه فرشته داري ، يه فرشتة نگهبان كه شب و روز مراقب توست. خداروشكر، خداروهزاربار شكر  كه اين فرشته رو براي تو فرستاد ، فرستاد تا به دلتنگيهاي تو گوش بده ، ناز و نوازشت كنه و روزي هزار بار به تو يادآوري كنه كه تو يك مخلوقي، مخلوقي كه خالقت با خلق كردن تو هزاران اميد و آرزو ، مهربوني و عشق توي قلبت گذاشته و تو بايد زندگي كني ، بايد خوشبخت باشي ، بايد هميشه عاشق باشي ، فرستاد تا وقتيكه ياد كودكي هات افتادي و بهانة عزيزانت رو كردي سرت رو روي زانوهاش بگذاري و اونهم كنارگوشت زمزمه كنه كه ((عزيزم من هستم)) و اونوقت تو بلند مي شي و مي ايستي ، چون احساس مي كني هميشه تكيه گاهي براي خستگي هات داري.

 

---------

پي‌نوشت: متن‌هايي كه رنگي هستن همگي از وبلاگ روستايي به نام قلبستان برداشت شده‌اند.

 

بهانه جان دوستت دارم. از دور روي ماهتو ميبوسم و در انتظار روزاي خيلي خوش و شاد واسه همگي بخصوص تو ....(بهانه و خانواده ات) هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 10:52  توسط شهلا  | 

سلام

تقريباً يه ماه يا شايدم بيشتر باشه اين وبلاگو به روز نكردم. راستش هم سرم خيلي شلوغ بود هم اينكه حال و حوصله نوشتن نداشتم. ماه رمضوني كه با مهرماه مصادف بشه خيلي واسم سخت شده بود.

من تو شهريور ماه تموم كاراي پائيز و زمستوني رو انجام ميدم. يعني از وسايل تو فريزر بگير تا شستشوي در و ديوار و .... خوب امسال به خاطر ماه رمضون مجبور بودم اول شهريور كارامو شروع كنم و زياد به دلم نچسبيد. هنوزم كه هنوزه وسايل ترشي و شور و .... رو نتونستم به راه بندازم. بگذريم.

 

خدا رو شكر تونستم دو تا مهموني حسابي تو ماه رمضون بدم و اينم از الطاف خدا بود. اميدوارم سالاي ديگه هم بتونم اينكار رو انجام بدم. ولي نمیدونم چرا واسه بعضيا بد جا افتاد. اونا خودشونو مجبور به دادن افطاري ميكردن و وقتي يكي دو نفرشون منو دعوت به افطاري كردن با کمال خونسردی گفتم نميتونم بيام. خوب دوس ندارم جايي برم كه صاحبخونه معذب باشه و همش بگه آخه تو دعوت كردي ما مجبور شديم بيام و حالا نوبت توئه. نميدونم شايد من اينطور فكر ميكنم ولي بهرحال نرفتم.

 

تازه واسه راحتی خودشون داشتن برنامه ميذاشتن كه از سال ديگه چون مهموني اول رو تو ميدي بايد فقط افطاري بدي و شام درست نكني. منم تو جمع گفتم از اين خبرا نيست. اصلاً كسي مجبور نيست افطاري بده و به نظر من افتخاره که آدم بتونه چند نفر رو تو ماه رمضون مهمون خونش کنه. البته واسه خودم خيلي سخته ولي باور كنين انقده لذت ميبرم وقتي همه سر سفره هستن و روزشونو باز ميكنن و خدا رو شكر ميكنم که حداقل سالي يه بار میتونم یه مهموني افطاری بدم. آخه به خاطر كارمند بودنم كمتر كسي خونه ما مياد و با فاميل دور كمتر رفت و آمد داريم البته راستش رفت داريم ولي آمدي در كار نيست و همه ميگن باشه واسه يه روز ديگه. منم ماه رمضون و افطاري رو بهانه كردم و همه رو دعوت كردم.

 

از مزاياي ديگه ماه رمضون هم واسه من كم كردن تقريباً 10 كيلو وزن بود كه خيلي خوشحالم كرد. يعني دو سايز كم كردم و حالا لباساي چسبون كه ميپوشم تقريباً قابل تحمل شدم.

 

اين از خبراي مربوط به خودم. حالا بريم سراغ دو تا بچه‌هام.

 

فائزه كه الحمدلله يه مدرسه خوب ثبت نام شد و از معلم و كادر مدرسه هم تقريباً راضي هستم ولي هنوز دلشوره دارم. آخه سال چهارم ابتدايي هستش و ميدونين اين پايه مهمترين پايه تحصيليه. اميدوارم بتونه تو درساش موفق بشه.

امسال خيلي راحت تره. آخه ساعت دوازده و نيم كه مياد خونه تا ناهاري بخوره و درسي بنويسه من ميام و وقت بيشتري داره تا پيش هم باشيم. تازگيا مسئوليت خريد بعضي چيزا رو بهش دادم. مثلاً خريد از ميوه‌فروشي سره كوچه... خريد از مغازه خواروبار فروشي روبروي خونمون.... خريد نون از دو تا خيابون اونطرف‌تر كه اين يكي خيلي به مذاقش خوش اومده آخه جرات نداشت از من دور بشه يا از خيابون رد بشه البته خواهرم ميگه نذاره بره نونوايي ولي هفته‌اي يه بار فكر كنم بد نيست. خوب بالاخره اونم بايد واسه خودش مستقل بشه ديگه. تازه از قيمتا بيشتر سر در مياره و بهتر ميتونه بره خريد. آخه هنوزم كه هنوزه فرق صدتومني رو با دويست تومني نميدونست پس منم اين راهكار به ذهنم رسيد. تازگيا دوس داره كيف پول بزاره تو كيف مدرسش ولي اگه ازش بپرسي چقدر پول داري ميمونه چي بهت جواب بده. خوب اينم واسه يه دختر خانم خيلي بده ديگه. اميدوارم كار عاقلانه‌اي كرده باشم.

 

نوبتي هم كه باشه نوبت حاج‌محمدجواد خودمونه. خوب ميخواست بچه آخر و عضو آخري خونه ما نباشه تا توي ليست هم آخر قرار نگيره. چند روز پيش داشتيم تو خيابون راه ميرفتيم طبق عادتم بهش گفتم حاج‌محمد بيا ديگه آجي تو خونه تنهاس... يكهو ديدم دو تا خانم دارن با تعجب بهم نيگا ميكنن. بعد فهميدم اونا متوجه محمدجواد كه پشت سرم ميومد نشدن و فكر كردن دارم با خودم حرف ميزنم. وقتي به محمدجواد رسيدن دستي به سرش كشيدن و يه لبخند تحويلش دادن.

 

سرويس مهدكودك محمدجواد عوض شده بود و قرار بود ساعت 3 بيارن دم اداره بهم تحويلش بدن. اداره ما دو تا در ورودي داره. يه در مربوط به برج مسكوني هست و يه در ديگش مربوط به اداره ما ميشه. بنده خدا راننده سرويس اشتباهي برده بودش قسمت مسكوني و گفته بود لطفاً خانم ... رو پيچ كنين بياد بچه رو بگيره. نگهبان مربوطه با تعجب گفته بود ما يه همچين خانمي نداريم و خلاصه وقتي رسيدم ماشين رو ديدم ولي از كسي توش خبري نبود. با تعجب داشتم نيگا ميكردم كه ديدم راننده از قسمت مسكوني بيرون اومد و گفت خانم اين بچه شماست. با خنده گفتم: اشتباهي رفتين قسمت برج كه ديدم نگهبان برج اومده و با شك به راننده گفت: مطمئنين مادر بچه اين خانومه. حالا يكي بياد و شهادت بده اين بچه مال منه. بهش گفتم آقا نگران نباش اين بچه بغل هيچ كسي جز مامان و باباش نميره. حاج محمد بيا ديگه. كه ديدم محمدجواد تندي پريد بغل من.

دو سه روز بعد منتظر بودم سرويس محمدجواد بياد كه ديدم دوباره سروكله نگهبان برج پيدا شد. اومد و دستي به سر بچم كشيد و گفت: خانم خدا بهت ببخشه. دوس دارم اين بچه رو بغل كنم. خيلي به دل ميشينه. گفتم: از لطفتونه وگرنه بچه بي‌نهايت بداخلاقيه. ميدونين چيكار كرد. محمد رفت و به آقاهه دست داد و باهاش حرف زد. اين رفتارش رو كه ديدم چشام اينجوري        شده بود.

در رفتار محمدجواد يه چيزي توجهم رو به خودش جلب كرده. اولاً كه اصلاً ميونش با خانوما خوب نيست. از خانوما به ترتيب اولويت فقط: عمه – مامان و مامان‌بزرگش رو تحويل ميگيره و تو جمع زنونه زياد داخل نميشه. نميدونم چرا؟ با خالش هم زياد ميونه خوبي نداره كه من به حرف پدرش بسنده ميكنم. آخه اون ميگه بچه محبت از ته دل رو حس ميكنه.... يعني مدعيه كه خاله و زن‌دايي محمدجواد از ته دل دوستش ندارن و بچه اينو متوجه ميشه منم چون ميخوام بهانه‌اي دستش نداده باشم ميگم راس ميگي. آخه جناب همسر دنبال يه سوژه از منه كه هميشه سربه سرم بذاره و منم عمراً كه اين بهانه رو دستش بدم.

تو اداره هم بالطبع خانما ميخوان لپ محمدجواد رو بكشن يا سربه سرش بذارن اونم چون دوس نداره همش باهاشون دعوا ميكنه ولي با يكي از همكارام كه باهاش صميمي هستم اينقده قشنگ سلام و احوالپرسي ميكنه. حتي از دور كه اونو ميبينه داد ميزنه و ميگه: سلام خاله. خوبي. دوست دارم. خلاصه اين پسري ما از خانوما زياد دل خوشي نداره و فكر ميكنم تو دراز مدت بهتر و شايدم خيلي عاليتر بشه. يعني ميونه خيلي خوبي با خانوما پيدا كنه....

روز اول مهر كه رفتيم خواهري رو برسونيم مدرسه آقا محمدخان اول صبح كيفش رو انداخت رو كولش و كفشاشو پوشيد و دم در منتظر وايستاد تا خواهري از در خونه بياد بيرون. وقتي رسيديم مدرسه و اون همه بچه مدرسه‌اي رو ديد كسي جلودارش نبود كه از مدرسه بيارش بيرون. با هزار بدبختي كه آوردمش بيرون تا چشم بهم زدم ديدم دوباهر رفته تو حياط و دنبال خواهرش ميگرده. خلاصه تا كلاس‌بندي تموم شد نصف عمر من هم تموم شد. از بس نگران بودم بچم زير دست و پا له نشه كه خدا رو شكر از پس خودش بر اومد و برگشت پيشم. حالا هي بهم ميگه مامان منم كيف دارم. برم مدرسه. آجيم رفته مدرسه. مامان من نميام. بالاخره بهش گفتم پس من تنها برم خونه تو دلت مياد كه ديدم يه ذره فكر كرد و دنبالم راه افتاد. هنوز دو قدمي نرفته بوديم كه دوباره هوس مدرسه به سرش زد و منم دو پا داشتم دو تاي ديگه هم قرض گرفتم و از مدرسه دور شدم.

 

از محبت همه شما دوستاي گلم ممنونم كه به يادم بودين و با كامنتاي پر مهرتون از حالم جويا ميشدين. از اين تعجب ميكنم كه من دوست خوبي واسه هيچ كدوم شماها نيستم ولي شما با لطفتون منو شرمنده ميكنين. اميدوارم هميشه سلامت و شاد باشين.

 

راستي يه دوستي به نام يه رهگذر واسم پيغامي گذاشته كه در زير ميخونين:

شهلا خانم پسرتون به شدت به محبت شما نیاز داره. به شدت احتیاج داره که زمانهای رو فقط با اون و جدای از بقیه بچه هاتون باشید، مثلا برش دارید ببرید بیرون (خودتون و خودش) و بهش محبت کنید. پسرتون به شدت و به شدت به محبت شما و فقط شما احتیاج داره. در صورتیکه همین روند فعلی رو داشته باشید پسرتون در آینده دچار مشکلات فراوانی خواهد شد. اولین آثار بیرونی این کمبود محبت پسروتون اینه که خواهرهاش رو کتک می زنه و یا اینکه همونطور که خودتون تعریف کردید داستان یک زخم رو اینقدر برای همه تعریف می کنه تا سرش رو بوس کنند. پسرتون مثل یک انسان تشنه به محبت خاص و مخصوص شما احتیاج داره.

ميدونين با خوندن اين پيغام اشك تو چشمام حلقه زد. فكر كردم واسش اين پيام رو بذارم كه دوست عزيزم، ميدونم كه نگران من و آينده بچه‌هامي ولي لااقل اگه با روحيه من آشنا باشي اينو ميدوني كه بچه‌هام در اولويت هر كاري واسم هستن. حتي اگه تا حالا پيشرفت چنداني در كارم نداشتم واسه اينه كه به خاطر اونا حاضر به يه دقيقه اضافه‌كاري نبوده و نيستم. وقتي هم خونه ميرم ثانيه‌اي ازشون غافل نميشم.

عزيزم كتك زدن و بداخلاقي بچه ميتونه دلايل مختلفي داشته باشه كه با شناختي كه از محمدجواد دارم دلايلش رو در بالا گفتم. ضمناً همه بچه‌ها تو اين سن كمي حال و هواي كتك زدن دارن و بايد اين رفتارشون جهت‌دار بشه. يعني بدونن چه موقعي بايد از خودشون دفاع كنن و چه موقعي از اون انتظار برخورد نامناسب نداريم.

من با مهدكودك محمدجواد هم صحبت كردم و اونا گفتن كه تو برخورداش خيلي بهتر شده و كمتر كسي رو ميزنه. با شناختي كه از اون دارم ميدونم بي‌دليل كسي رو نميزنه. البته حق هم نداره بزنه. ولي بعضي مواقع حتي ما آدم بزرگا مجبور به دفاع از خودمون ميشيم كه در مورد ما بيشتر با كلمات آزاردهنده همراهه كه ايكاش با كتك زدن باشه.

دوست خوبم احتمال ميدم كه از همكارام باشي كه اگه اينطوره آيا بهتر نبود باهام رو در رو صحبت ميكردي؟؟؟ فكر ميكنم اينقدر منطقي باشم كه به حرفات گوش بدم و اشتباه خودمو بپذيرم. بهرحال از اينكه واسم پيغام گذاشتي بازم ممنوم.

 

بازم از اينكه به وبلاگم سر ميزنين ازتون ممنونم. نماز و روزه همه شما مورد قبول خدا قرار بگيره.

التماس دعا...... شهلا

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 12:55  توسط شهلا  |