|
|
|
|
|
سلام بالاخره ما اومدیم و تقريباً اين مرخصي دو سالي طول كشيد. راستش اين وبلاگخوني دوباره كار دستم داد و منو شيفته كرد كه بيام و بنويسم. حالا يه عدد محمدجواد 5 ساله ديگه محمدجواد واسه خودش آقايي شده. دو ماه پيش تو مهدكودك غوغايي به پا كرده بود كه مدير مهد زنگ زد و گفت لازمه خودتون يه سر مهدكودك تشريف بيارين. خلاصه با پدر مهربون و وظيفهشناس رفتيم و بعد از كلي صحبت سر درد دل مربي و ... باز شد كه اين پسر كاملاً اختيار بچهها رو دست خودش گرفته. يه سري اعتراضات از اين قرار بودن:
- تو كلاس وقتي معلم زبان وارد شده و به انگليسي به بچهها گفته سلام اونم نه گذاشته و نه ورداشته كتاب رو طرف معلم گرفته و گفته: بابا يه طوري حرف بزن ما هم بفهميم ديگه!!!!! و معلم بینوا مجبور به گرفتن قیافه ای عصبانی در حال خروج از کلاس و در پی اون برهم زدن جو کلاس توسط محمدجواد و بچه ها و در نهایت در جواب مدیر مهد که با قیافه ای
- اسم مربيش خاله الهه هست ولي بهتره بدونين محمدجواد بهش ميگفته خاله الهه دل چاقه
- وقتي وارد كلاس ميشه هر روز تا ساعت 30/08 بچهها ميشن مسافر و اون ميشه راننده. يعني همه موظفن رو صندليها بشينن و اون رانندگي كنه و تازه هيچ كدوم بدون اجازه محمدجواد نبايد نظم ماشين رو بهم بزنه و به حرف مربيا گوش كنه و الا..... مربيش (خاله الهه دل چاقه) هر چي ميگه محمدجواد موقع ورزشه پاشو تا بچههاي ديگه هم پاشن خيلي بيخيال ميگه وقتي كسي رانندگي ميكنه نبايد باهاش حرف بزنيم
- و در نهايت كه رادين (دوست صميمي محمدجواد) تو مهدكودك تولد ميگيره و مادر و پدرش يواشكي از پشت پنجره ميان و از جشن اونا فيلمبرداري ميكنن كه تنها محمدجواد متوجه ميشه واسه همين خيلي آروم ميشينه رو يكي از صندليا كه موقع بازي داشتن بچهها دور اونا ميدويدند و پاشو ميندازه جلوي پاي رادين محمدجواد: سلام مامان مامان: سلام پسرم. خوبي. - مامان از تو كامپيوررت (كامپيوتر) تو اداره ديدي من چه پسر آقايي بودم؟ - آره عزيزم. واسه همينه كه آبنبات دستته. من به تو افتخار ميكنم. حالا بگو چيكار كردي؟ - بذار بريم تو سورييس (سرويس) تا بعدن بگم. منم ديگه يادم رفت ازش بپرسم و فرداش زنگ زدم مهدكودك كه وقتي اينجوري گفتم اونا آه از نهادشون در اومد. با خنده و تعجب به من گفتند خانوم برو واسش اسفند دود كن چون خيلي قشنگ تونسته شما رو دور بزنه. بابا اين ديگه كيه؟!!!!
خوب اين چند نمونه از خاطرات من و محمدجواد. ضمناً از همه دوستاني كه تو اين چند وقت به من سر ميزدن ممنونم. بچههاي گلتونو ببوسين. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 15:15 توسط شهلا
|
|
||