|
|
|
|
|
سلام به همممممه دوستاي مهربونم اميدوارم اين دو ماهه تابستون رو خوش گذرونده باشين و اونايي كه بچه دارن ميدونن كه يه ماه ديگه دردسرا شروع ميشه و مامانا هم مثل بچهها بايد درس خوندن رو شروع كنن. واي از حالا بهش فكر ميكنم مو بر تنم سيخ ميشود چون عصا...... بگذريم. الحمدلله سفر نسبتاً خوبي بود ولي با محمدجواد اونم تو قطار و با هر واگني كه به اصطلاح خودشون تلويزيون و .... دارن خودتون بهتر ميدونين چي كشيديم تا رسيدم. راستش تا سوار نشده بوديم فقط ميگفت: قطاره ... هوهو چيچي... ولي امان از وقتي كه پاش به سالن قطار رسيد فقط بايد دنبالش ميدويديم. تصميم بر آن شد كه بريم تو كوپه خودمون و درشو از تو (ووفل) قفل كنيم ولي چشمتون روز بد نبينه هي چراغ بود كه روشن و خاموش ميشد و تلويزيون صداش كم و زياد و .... در آخر هم كفشاشو درآورد و چهار زانو كف كوپه نشست. اونجا بود كه تصميم گرفتم كاري به كارش نداشته باشم و هي تميزه و كثيفه و پاكه و نجسه و ... رو كنار بزارم تا هم خودم راحت باشم هم مجبور نشم از دستشويايي قطار استفاده كنم. شب هم كه خواستيم بخوابيم گير داده بود كه الا و بلا بايد مثل فائزه طبقه بالا بخوابم كه با ايما و اشاره به فائزه فهمونديم بيا پائين و اين غائله رو ختم كن. طبق معمول فائزه اومد و پائين خوابيد و همينكه محمدجواد خيالش از بابت اينكه فائزه هم پائين ميخوابه راحت شد چشماشو بست و تا فردا خوابيد. حالا بماند كه قبل از خوابش ميز مخصوص غذا خوردن رو ده بار باز كرد و ده بار بست و آرامش كوپههاي بغلي رو بهم زد. خدائيش اگه من جاي اونا بودم ديگه صدام در ميومد از اون صداها..... فرداش ديگه آقا محمدجواد حاضر به پياده شدن از قطار نبود و با چه بدبختي از اونجا درش آورديم. حالا ميخوايم سوار ماشين بشيم رفته و يه ماشين سمند رو گرفته و هي ميگه بايد سوار سمن (سمند) بشيم. واسه خودمون شده بوديم يه سريال مضحك و يه سرگرمي براي بقيه مسافرا.... اونجا از طرف اداره يه آپارتمان دو خوابه بزرگ بهمون داده بودن كه جايه بسيار خوبي واسه دويدناي محمدجواد بود. تا رسيديم و بعد از يه دوش عازم نهارخوري شديم كه ديگه اونجا تا دلش خواست شيطوني كرد. ميرفت يه صندلي رو از دور يه ميز مياورد و با اين صندلي بازي ميكرد و هي صداي اونو تو محوطه غذاخوري درمياورد..... يا ميرفت طرف يه ميز كه زودتر افرادي اومده بودن و نشسته بودن و داشتن غذا ميخوردن.... بچم اونقدر به اونا نيگا ميكرد كه لقمه از دهنشون ميافتاد و ناچار ميشدن بهش يه صندلي تعارف كنن تا بشينه و با اونا غذا بخوره كه تو اين موقع تا متوجه ميشدم ميرفتم و با يه عذرخواهي و يه چش غره اونو به سمت ميز خودمون مياوردم..... يا ميرفت كامپيوتر مسئول سفارش غذا رو دستكاري ميكرد و دستگاهشو قاطي پاطي ميكرد.... ترق ترق به آكواريوم اونجا ميزد و از فرار ماهيها غش غش ميخنديد.... در آخر هم كه راضي به نشستن كنار ما ميشد تمام قاشق و چنگالا روي زمين پخش ميشد و .... فقط و فقط هم غذاش شده بود نوشابه... بعدازظهر رفتيم حرم. تو حرم كه نتونستيم بريم و به حياط حرم رضايت داديم تا هم نمازي خونده باشيم و هم به راز و نياز مختصرمون برسيم. چشمتون روز بد نبينه اول نماز كه مثل بچههاي عاقل نماز خوند ولي پشت به قبله..... بعدشم كه فهميد اشتباهي وايستاده هي هوس ميكرد مهر منو با بغلي عوض كنه و به ناچار بعضي مواقع مجبور ميشدم تو سجده يه مهر به بغليم بدم و يه مهر از زير چادرم بزارم واسه خودم..... اينم از زيارت ما..... شب كه رسيديم خدا رو شكر از بس خسته بود نفهميد كه چه جوري خوابش برد. فرداش گفتيم مردا (همسر و شوهرخاله) جدا برن و ما (من و خاله و بچههامون) جدا. پس صبح اونا رو فرستاديم حرم و نشستيم بهم نيگا كردن و خلاصه قرار گذاشتيم بريم مركز خريد الماس شرق. ولي ايكاش پامون به اونجا نميرسيد چون واسه راحتي خودمون يكي يه دوچرخه واسه بچهها گرفتيم و خواهرها (فائزه و محبوبه) مشغول هل دادن اونا شدن و سرشون گرم شد ولي امان از وقتي كه خواستيم از اونجا بيايم بيرون..... بچهها حاضر به جدا شدن از دوچرخهها نبودن كه نبودن.... با هر بدبختي بود رفتيم بيرون و خدا رو شكر كالسكههايي كه بيرون بودن و اسبايي كه بهشون بسته شده بود باعث شد كه از ترس جفتشون (محمدجواد و ريحانه) لام تا كام حرفي نزنن. وقتي رسيديم خونه فقط از ما جنازه اي باقي مونده بود و بس.... يعني طوري خسته شده بوديم كه حتي بعدازظهر نتونستيم بريم حرم. اين از روز دوم ما. روز سوم ساعت 5 صبح خوشحال و خندان و تنها رفتم به سمت حرم و تا ساعت 8 اونجا بودم و خيلي كيف كردم. دوباره ظهر تصميم گرفتيم بريم خريد و يه حالي هم به باباها بديم. از اونجا كه مردا خيلي صبورن ساعت 11 رفتيم و 12 برگشتيم. چون حاضر به ادامه راه با ما نبودن و ميگفتن چشممون كور و دندهمون نرم تو خونه واميستيم و بچهها رو نگه ميداريم و هوس خريد و حرم نميكنيم..... و بالاخره اونجور شد كه بچهها تو خونه موندن و ما بعدازظهر روز سوم رفتيم حرم. وقتي برگشتيم رمقي واسه باباها نمونده بود و همه شام نخورده خوابشون برد..... روز چهارم و پنجم هم خيلي خوش گذشت... حيف كه يه دوربين نداشتم از اين دو تا عكس بگيرم.... آخه نميدونين وقتي ريحانه جيش ميكرد محمدجواد مثل يه آدم بزرگ ميومد و به من شكايت ميكرد كه: مامان ريحانه شورتش جيش كرده..... مامان ريحانه بده..... و خلاصه: مامان ريحانه دعوا كن.... يكي نبود به خودش بگه اين يه بسته پوشكي كه واست آورده بوديم كي توش جيش ميكرد..... تازه ريحانه بيچاره همش از دست محمدجواد دست و پاش ميلرزيد چون تا تنها گيرش مياورد يه نيشگون يا يه چنگ يا بعضي وقتا كه سره حال بود يه بوس ازش ميكرد و تا ريحانه بيچاره مخالفتي ميكرد يه كتك ميزد و فرار..... اين آخريا ديگه همه اموال اونو مال خودش ميدونست. يعني پستونك ريحانه رو ميخورد.... شيشه شيرش رو كش ميرفت و ميبرد يه جايي قايم ميكرد... چسب پوشكاي ريحانه رو باز ميكرد..... تازه ميخواست كمكش كنه تا لباساشو عوض كنه..... اونجا اينقده دعواش كرده بودم كه ديگه توجهي نميكرد. يعني وقتي دعواش ميكردم بيمحلي ميكرد و حرفو به جاي ديگه ميكشيد. مثلاً وقتي بهش ميگفتم چرا ريحانه رو زدي؟ ميگفت: مامان بيست تا دوستت دارم. آجي هم دوس دارم.... و خلاصه از اين قبيل حرفا.... يا اينكه ميگفت: مامان غذامو بده ديگه .... مامان جيش دارم...... مامان جيش كردم.... مامان پيپي كردم..... و با اين حرفا ذهن منو كج ميكرد طرف خواسته خودش. با اين تفاسير خودتون فكر كنين آيا اين ميتونه يه مسافرت دلچسب باشه يا نه؟؟؟؟؟ راستش از وقتي از مسافرت برگشتيم خيلي گستاخ شده. مثلاً ميدونه روفرشي انداختم تا فرشا كثيف نشن و وقتي دعواش ميكنم ميره و با حرص روفرشيا رو كنار ميزنه و تا بيام اونا رو درست كنم ميره رويه اون يكي جيش ميكنه.... امروز فائزه اومده و بهش ميگم دخترم كفشاي داداش رو پاش كن. اول كه آقا نميگذاشت و اصرار داشت كه خودش اينكار رو ميكنه. ولي وقتي فهميد نميتونه تو راهپله داد ميزنه فائزه بيا بپوش ديگه. وقتي فائزه يه ذره معطل كرد اومد و يه كتك مفصل به فائزه زد و رفت. ميدونين وقتي بيمحلش ميكنم چيكار ميكنه؟ ميره گوشي تلفن رو برميداره و ميگه: الو دپهر (سپهر) دلام (سلام) اوبي (خوبي) دوستت دارم بيا اونمون (خونمون) بيا اياط (حياط) بازي چخم (چرخم) ووفله (قفله) آفس (خداحافظ) و اين كلماتو اينقدر تكرار ميكنه و بيتوجهي نشون ميده كه از حرف خودمون پشيمون ميشيم. يه نمايشگاه كتاب و سيدي تو ادارهمون زده بودن و با احترام بردمش تا نظرشو در مورد انتخاب يه سيدي بدونم. به غلط كردني افتادم كه نگو و نپرس. اولاً همه سيديها رو ميخواست..... بعدم كه باهاش حرف زدم اونا رو نميخواست ولي در موردشون ازم سوال ميكرد. مثلاً ميگفت محمدجواد: مامان سيدي چيه؟ من: پسرم سيدي پسر قهرمانه. محمدجواد: اين چيه؟ (اشاره به چوبي كه دست پسره بود) من: نميدونم!!!! محمدجواد: چوبه ديگه. من: آهان چوبه. محمدجواد: مامان اين چيه؟ من: چوبه. محمدجواد: توپه بابا. توپ ديروز با پدرش رفتيم خريد و هي بهش گفتيم برو صندلي عقب و تكيه بده تا يه وقت ترمز نكنه بيفتي. خلاصه به حرفمون طبق معمول گوش نكرد و با يه ترمز از صندلي عقب افتاد زير صندلي راننده. حالا حساب كنين تو اتوبان بوديم و فائزه بيچاره سعي ميكرد اونو از زير صندلي بكشه بيرون. وقتي از زير صندلي بيرونش آورد بچم از شدت درد سياه شده بود. نه ميشد وايستيم نه به راهمون ادامه بديم. با هر بدبختي بود حالشو جا آوردم و نازش كردم و بوسش كردم. با اون حالت گريه و ناراحتي ميگه: مامان درم (سرم) ميسوزه..... و من بهش گفتم: عزيزم چرا كمربندتو نبستي؟ ببين آجي كمربندشو بسته. ميدونين در جوابم چي گفت: ايناش (ايناهاش) كمربندمو دارم. دو تا دارم (كمربند شلوار و كش شلوارشو ميگفت) بهش گفتم مجيد جان دلبندم اين كمربندو كه نميگم كمربند ماشين رو ميگم. تازه فهميد كه منظورم چيه. ولي اينقده لجبازه كه زير بار نميره و از صبح هر كسي رو ديده بهش گفته: ماشينمون..... بابام تمز (ترمز) كرد.... افتااام (افتادم)..... سرم درده (درد ميكنه) ..... ميسوزه...... و اينقده آه و ناله ميكنه تا مجبور شن همه سرشو بوس كنن. صبح ميگه: مامان سرم درده.... بيسسوئيت (بيسكوئيت) ميخوام. بهش ميگم: بيسكوئيت درد سرتو ميندازه؟ ميگه: آره.
خلاصه این بود از مسافرت ما و محمدجواد و .... در مورد این شکلکا که من عاشقشون هستم باید بگم از ساعت ۹ تا ۱۲ نشستم و یه عالمه شکلک خوشگل گذاشتم ولی همینکه خواستم ارسال کنم خدا رو صد هزار مرتبه شکر که همش پرید. بهرحال دیگه حوصله انتخاب شکلک و ... رو ندارم و به بزرگی خودتون ببخشید.بهرحال اینقده دلم سوخت که نگو و نپرس. دوستتون دارم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 12:11 توسط شهلا
|
|
||