تبليغاتX
ما چهار نفر - بعد از سی و هفت روز ما دوباره اومدیم....
فائزه و محمدجواد دو تا فرشته‌اي كه خدا به ما داده.

سلام

تقريباً يه ماه يا شايدم بيشتر باشه اين وبلاگو به روز نكردم. راستش هم سرم خيلي شلوغ بود هم اينكه حال و حوصله نوشتن نداشتم. ماه رمضوني كه با مهرماه مصادف بشه خيلي واسم سخت شده بود.

من تو شهريور ماه تموم كاراي پائيز و زمستوني رو انجام ميدم. يعني از وسايل تو فريزر بگير تا شستشوي در و ديوار و .... خوب امسال به خاطر ماه رمضون مجبور بودم اول شهريور كارامو شروع كنم و زياد به دلم نچسبيد. هنوزم كه هنوزه وسايل ترشي و شور و .... رو نتونستم به راه بندازم. بگذريم.

 

خدا رو شكر تونستم دو تا مهموني حسابي تو ماه رمضون بدم و اينم از الطاف خدا بود. اميدوارم سالاي ديگه هم بتونم اينكار رو انجام بدم. ولي نمیدونم چرا واسه بعضيا بد جا افتاد. اونا خودشونو مجبور به دادن افطاري ميكردن و وقتي يكي دو نفرشون منو دعوت به افطاري كردن با کمال خونسردی گفتم نميتونم بيام. خوب دوس ندارم جايي برم كه صاحبخونه معذب باشه و همش بگه آخه تو دعوت كردي ما مجبور شديم بيام و حالا نوبت توئه. نميدونم شايد من اينطور فكر ميكنم ولي بهرحال نرفتم.

 

تازه واسه راحتی خودشون داشتن برنامه ميذاشتن كه از سال ديگه چون مهموني اول رو تو ميدي بايد فقط افطاري بدي و شام درست نكني. منم تو جمع گفتم از اين خبرا نيست. اصلاً كسي مجبور نيست افطاري بده و به نظر من افتخاره که آدم بتونه چند نفر رو تو ماه رمضون مهمون خونش کنه. البته واسه خودم خيلي سخته ولي باور كنين انقده لذت ميبرم وقتي همه سر سفره هستن و روزشونو باز ميكنن و خدا رو شكر ميكنم که حداقل سالي يه بار میتونم یه مهموني افطاری بدم. آخه به خاطر كارمند بودنم كمتر كسي خونه ما مياد و با فاميل دور كمتر رفت و آمد داريم البته راستش رفت داريم ولي آمدي در كار نيست و همه ميگن باشه واسه يه روز ديگه. منم ماه رمضون و افطاري رو بهانه كردم و همه رو دعوت كردم.

 

از مزاياي ديگه ماه رمضون هم واسه من كم كردن تقريباً 10 كيلو وزن بود كه خيلي خوشحالم كرد. يعني دو سايز كم كردم و حالا لباساي چسبون كه ميپوشم تقريباً قابل تحمل شدم.

 

اين از خبراي مربوط به خودم. حالا بريم سراغ دو تا بچه‌هام.

 

فائزه كه الحمدلله يه مدرسه خوب ثبت نام شد و از معلم و كادر مدرسه هم تقريباً راضي هستم ولي هنوز دلشوره دارم. آخه سال چهارم ابتدايي هستش و ميدونين اين پايه مهمترين پايه تحصيليه. اميدوارم بتونه تو درساش موفق بشه.

امسال خيلي راحت تره. آخه ساعت دوازده و نيم كه مياد خونه تا ناهاري بخوره و درسي بنويسه من ميام و وقت بيشتري داره تا پيش هم باشيم. تازگيا مسئوليت خريد بعضي چيزا رو بهش دادم. مثلاً خريد از ميوه‌فروشي سره كوچه... خريد از مغازه خواروبار فروشي روبروي خونمون.... خريد نون از دو تا خيابون اونطرف‌تر كه اين يكي خيلي به مذاقش خوش اومده آخه جرات نداشت از من دور بشه يا از خيابون رد بشه البته خواهرم ميگه نذاره بره نونوايي ولي هفته‌اي يه بار فكر كنم بد نيست. خوب بالاخره اونم بايد واسه خودش مستقل بشه ديگه. تازه از قيمتا بيشتر سر در مياره و بهتر ميتونه بره خريد. آخه هنوزم كه هنوزه فرق صدتومني رو با دويست تومني نميدونست پس منم اين راهكار به ذهنم رسيد. تازگيا دوس داره كيف پول بزاره تو كيف مدرسش ولي اگه ازش بپرسي چقدر پول داري ميمونه چي بهت جواب بده. خوب اينم واسه يه دختر خانم خيلي بده ديگه. اميدوارم كار عاقلانه‌اي كرده باشم.

 

نوبتي هم كه باشه نوبت حاج‌محمدجواد خودمونه. خوب ميخواست بچه آخر و عضو آخري خونه ما نباشه تا توي ليست هم آخر قرار نگيره. چند روز پيش داشتيم تو خيابون راه ميرفتيم طبق عادتم بهش گفتم حاج‌محمد بيا ديگه آجي تو خونه تنهاس... يكهو ديدم دو تا خانم دارن با تعجب بهم نيگا ميكنن. بعد فهميدم اونا متوجه محمدجواد كه پشت سرم ميومد نشدن و فكر كردن دارم با خودم حرف ميزنم. وقتي به محمدجواد رسيدن دستي به سرش كشيدن و يه لبخند تحويلش دادن.

 

سرويس مهدكودك محمدجواد عوض شده بود و قرار بود ساعت 3 بيارن دم اداره بهم تحويلش بدن. اداره ما دو تا در ورودي داره. يه در مربوط به برج مسكوني هست و يه در ديگش مربوط به اداره ما ميشه. بنده خدا راننده سرويس اشتباهي برده بودش قسمت مسكوني و گفته بود لطفاً خانم ... رو پيچ كنين بياد بچه رو بگيره. نگهبان مربوطه با تعجب گفته بود ما يه همچين خانمي نداريم و خلاصه وقتي رسيدم ماشين رو ديدم ولي از كسي توش خبري نبود. با تعجب داشتم نيگا ميكردم كه ديدم راننده از قسمت مسكوني بيرون اومد و گفت خانم اين بچه شماست. با خنده گفتم: اشتباهي رفتين قسمت برج كه ديدم نگهبان برج اومده و با شك به راننده گفت: مطمئنين مادر بچه اين خانومه. حالا يكي بياد و شهادت بده اين بچه مال منه. بهش گفتم آقا نگران نباش اين بچه بغل هيچ كسي جز مامان و باباش نميره. حاج محمد بيا ديگه. كه ديدم محمدجواد تندي پريد بغل من.

دو سه روز بعد منتظر بودم سرويس محمدجواد بياد كه ديدم دوباره سروكله نگهبان برج پيدا شد. اومد و دستي به سر بچم كشيد و گفت: خانم خدا بهت ببخشه. دوس دارم اين بچه رو بغل كنم. خيلي به دل ميشينه. گفتم: از لطفتونه وگرنه بچه بي‌نهايت بداخلاقيه. ميدونين چيكار كرد. محمد رفت و به آقاهه دست داد و باهاش حرف زد. اين رفتارش رو كه ديدم چشام اينجوري        شده بود.

در رفتار محمدجواد يه چيزي توجهم رو به خودش جلب كرده. اولاً كه اصلاً ميونش با خانوما خوب نيست. از خانوما به ترتيب اولويت فقط: عمه – مامان و مامان‌بزرگش رو تحويل ميگيره و تو جمع زنونه زياد داخل نميشه. نميدونم چرا؟ با خالش هم زياد ميونه خوبي نداره كه من به حرف پدرش بسنده ميكنم. آخه اون ميگه بچه محبت از ته دل رو حس ميكنه.... يعني مدعيه كه خاله و زن‌دايي محمدجواد از ته دل دوستش ندارن و بچه اينو متوجه ميشه منم چون ميخوام بهانه‌اي دستش نداده باشم ميگم راس ميگي. آخه جناب همسر دنبال يه سوژه از منه كه هميشه سربه سرم بذاره و منم عمراً كه اين بهانه رو دستش بدم.

تو اداره هم بالطبع خانما ميخوان لپ محمدجواد رو بكشن يا سربه سرش بذارن اونم چون دوس نداره همش باهاشون دعوا ميكنه ولي با يكي از همكارام كه باهاش صميمي هستم اينقده قشنگ سلام و احوالپرسي ميكنه. حتي از دور كه اونو ميبينه داد ميزنه و ميگه: سلام خاله. خوبي. دوست دارم. خلاصه اين پسري ما از خانوما زياد دل خوشي نداره و فكر ميكنم تو دراز مدت بهتر و شايدم خيلي عاليتر بشه. يعني ميونه خيلي خوبي با خانوما پيدا كنه....

روز اول مهر كه رفتيم خواهري رو برسونيم مدرسه آقا محمدخان اول صبح كيفش رو انداخت رو كولش و كفشاشو پوشيد و دم در منتظر وايستاد تا خواهري از در خونه بياد بيرون. وقتي رسيديم مدرسه و اون همه بچه مدرسه‌اي رو ديد كسي جلودارش نبود كه از مدرسه بيارش بيرون. با هزار بدبختي كه آوردمش بيرون تا چشم بهم زدم ديدم دوباهر رفته تو حياط و دنبال خواهرش ميگرده. خلاصه تا كلاس‌بندي تموم شد نصف عمر من هم تموم شد. از بس نگران بودم بچم زير دست و پا له نشه كه خدا رو شكر از پس خودش بر اومد و برگشت پيشم. حالا هي بهم ميگه مامان منم كيف دارم. برم مدرسه. آجيم رفته مدرسه. مامان من نميام. بالاخره بهش گفتم پس من تنها برم خونه تو دلت مياد كه ديدم يه ذره فكر كرد و دنبالم راه افتاد. هنوز دو قدمي نرفته بوديم كه دوباره هوس مدرسه به سرش زد و منم دو پا داشتم دو تاي ديگه هم قرض گرفتم و از مدرسه دور شدم.

 

از محبت همه شما دوستاي گلم ممنونم كه به يادم بودين و با كامنتاي پر مهرتون از حالم جويا ميشدين. از اين تعجب ميكنم كه من دوست خوبي واسه هيچ كدوم شماها نيستم ولي شما با لطفتون منو شرمنده ميكنين. اميدوارم هميشه سلامت و شاد باشين.

 

راستي يه دوستي به نام يه رهگذر واسم پيغامي گذاشته كه در زير ميخونين:

شهلا خانم پسرتون به شدت به محبت شما نیاز داره. به شدت احتیاج داره که زمانهای رو فقط با اون و جدای از بقیه بچه هاتون باشید، مثلا برش دارید ببرید بیرون (خودتون و خودش) و بهش محبت کنید. پسرتون به شدت و به شدت به محبت شما و فقط شما احتیاج داره. در صورتیکه همین روند فعلی رو داشته باشید پسرتون در آینده دچار مشکلات فراوانی خواهد شد. اولین آثار بیرونی این کمبود محبت پسروتون اینه که خواهرهاش رو کتک می زنه و یا اینکه همونطور که خودتون تعریف کردید داستان یک زخم رو اینقدر برای همه تعریف می کنه تا سرش رو بوس کنند. پسرتون مثل یک انسان تشنه به محبت خاص و مخصوص شما احتیاج داره.

ميدونين با خوندن اين پيغام اشك تو چشمام حلقه زد. فكر كردم واسش اين پيام رو بذارم كه دوست عزيزم، ميدونم كه نگران من و آينده بچه‌هامي ولي لااقل اگه با روحيه من آشنا باشي اينو ميدوني كه بچه‌هام در اولويت هر كاري واسم هستن. حتي اگه تا حالا پيشرفت چنداني در كارم نداشتم واسه اينه كه به خاطر اونا حاضر به يه دقيقه اضافه‌كاري نبوده و نيستم. وقتي هم خونه ميرم ثانيه‌اي ازشون غافل نميشم.

عزيزم كتك زدن و بداخلاقي بچه ميتونه دلايل مختلفي داشته باشه كه با شناختي كه از محمدجواد دارم دلايلش رو در بالا گفتم. ضمناً همه بچه‌ها تو اين سن كمي حال و هواي كتك زدن دارن و بايد اين رفتارشون جهت‌دار بشه. يعني بدونن چه موقعي بايد از خودشون دفاع كنن و چه موقعي از اون انتظار برخورد نامناسب نداريم.

من با مهدكودك محمدجواد هم صحبت كردم و اونا گفتن كه تو برخورداش خيلي بهتر شده و كمتر كسي رو ميزنه. با شناختي كه از اون دارم ميدونم بي‌دليل كسي رو نميزنه. البته حق هم نداره بزنه. ولي بعضي مواقع حتي ما آدم بزرگا مجبور به دفاع از خودمون ميشيم كه در مورد ما بيشتر با كلمات آزاردهنده همراهه كه ايكاش با كتك زدن باشه.

دوست خوبم احتمال ميدم كه از همكارام باشي كه اگه اينطوره آيا بهتر نبود باهام رو در رو صحبت ميكردي؟؟؟ فكر ميكنم اينقدر منطقي باشم كه به حرفات گوش بدم و اشتباه خودمو بپذيرم. بهرحال از اينكه واسم پيغام گذاشتي بازم ممنوم.

 

بازم از اينكه به وبلاگم سر ميزنين ازتون ممنونم. نماز و روزه همه شما مورد قبول خدا قرار بگيره.

التماس دعا...... شهلا

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 12:55  توسط شهلا  |