|
|
|
|
|
خدایا یعنی پیغام زیر واقعاْ حقیقت داره؟ نوشته هات رو خوندم ، مطمئن باش كه بي تاثير نبود، كلمه به كلمه اش رو خوندم . خدايا يعني لايق بودم تا بتونم يكي از بندههاي خوبت رو به فكر وادار كنم. خدايا شكرت، شكرت، شكرت و هزاران بار شكرت. خدايا به بزرگيت قسم كه دستم به اين نميرفت تا خاطرات پسركم رو تو پست جديدم بذارم. نه اينكه فكر كنين كاسه داغتر از آشم نه... دلم فشرده ميشد وقتي فكر ميكردم تو همين دور و بر يا خيلي واضحتر بگم تو همين دنياي مجازي يه ماماني از بچهاي ميگه كه دنبال تكيهگاهي ميگرده (خودتون ميدونين كه بعد از خدا بهتر از مادر به هيچ كس نميشه تكيه كرد) و ميخواد با زبون بيزبوني بهش بگه: - چشمام تحمل ديدن غم رو تو چشماي قشنگت ندارن..... - دستاي ناتوانم دنبال دستاني ميگرده كه اينجور سرد و يخ نباشه..... - قلبي رو جستجو ميكنم كه از تقدير زخمي نخورده باشه.... - شونههايي واسه استراحت ميخوام كه هرگز در مقابل سنگيني مشكلات نلرزيده باشن ..... - قامتي كه چون سرو استوار باشه ..... - و خلاصه سلطان غمي رو ميخوام كه گوشام گريههاي شبانهاش رو نشنيده باشه..... همون سلطاني كه شوري اشك سفيدي چشمهاي زيباشو خوني نكرده باشه..... خدايا تو رو به بزرگيت قسم ميدم..... به نالههاي شبانه مادرم .... به قطرات اشكي كه شبها مخفيانه از گوشه چشماش روي بالشش ريخته و من خيسي اونو با تموم وجودم حس كردم. ولي مثل خودش نگذاشتم از بغض درونم باخبر بشه. مثل خودش لبخند زدم و با شيطنتام سرشو گرم كردم تا متوجه نشه كه خنده تلخ من از گريه غمانگيزتره.... خدايا ماماني ميخوام كه در كنار بابام بتونن طعم خوش زندگي رو بهم بچشونن... امشب يه كم خيالم راحتتره. امشب خيالم از اين جهت راحته كه پسر بهانه جون قشنگي خنده رو تو چهره مامانش ميبينه. دوباره شادي و شعف رو (هر چند با خستگي خيلي زياد همراه بوده طوري كه اون نتونسته از شدت كوفتگي بدن راحت بخوابه) تو اعماق وجود مامان مهربونش حس كنه. خدا كمك كرد و با همه دوستان تونستيم لبخندي هر چند كوچك رو به لباي بهانه مهربون وبلاگستان بنشونيم. بهانه از خدا ميخوام همه شما رو زير سايه پدرا و مادراتون حفظ كنه. انگار همين حالا مامانم جلوم نشسته و بهم لبخند ميزنه. يكي از اون داشته هاييت كه ازش نام بردي همون مادرته. همون ماماني كه تونست با زيركيش كاراي خونشو بهت واگذار كنه و تو رو از اون تارهايي كه دورت تنيده بودي بيرون بكشه. بهانه از ته دل دوس داشتم فقط واسه يه ساعت مامانم كنارم بود تا بتونم سر رو شونههاش بذارم و هاي هاي گريه كنم. از غم دوستام واسش بگم. از شدت خنده قهقهه بزنم و اون طبق معمول بهم بگه دختر زشته صداي خندتو كسي بشنوه. حالا اينو با تموم وجودم فرياد ميزنم: مامان به خدا بعد از مرگت ديگه از اون خندههام خبري نيس. خيالت راحت كه ديگه صداي خندههامو كسي نخواهد شنيد ولي به روح بزرگت قسم سعي ميكنم صداي خنده ديگرون رو تا عرش بالا ببرم. بهانه تو رو خدا ببخشيد كه با اين جملات آخريم ناراحتت كردم. ولي به خدا ديگه نتونستم .... از خدا ميخوام تمام مادرا و پدرها رو براي بچههاشون حفظ كنه. از طرف من مادرتو ببوس و ازش بخواه واسه من و امثال من دعا كنه.... آخه دعاي مادرا خيلي زود قبول ميشه و من از اين نعمت بيكران خدا محــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرومــــــــــــــــــــــــــــم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 15:59 توسط شهلا
|
|
||