تبليغاتX
ما چهار نفر - عشق مامان بهم بگو حاج آقا کیه؟
فائزه و محمدجواد دو تا فرشته‌اي كه خدا به ما داده.

سلام خاله‌ها،‌ پسرخاله‌ها و اجباراً دخترخاله‌هام

از اين جهت ميگم اجباراً دختر خاله‌هام چون كه فعلن ميونه‌ خوبي با دخترا و خانوما ندارم (البته اين فكر  مامانمه). تازگيا يواش يواش به اينكه چه جوري بايد تو جمع خانوما خودمو نشون بدم عادت ميكنم. بابا تقصير من كه نيست اين خاله‌ها همگي دوست دارن سر به سره من بذارن و يا لپ منو بكشن يا كلامو بردارن يا بوسم كنن و خيلي ياهاي ديگه. ولي خوب من بعدازظهرا خيلي خسته‌ام و حال و حوصله سروكله زدن با اون همه خانومو ندارم. البته صبح‌ها به خاطر اينكه هوا سرده و دوس دارم تو تختم بخوابم و هر وقت دلم خواست بيدار بشم، هم بداخلاقم.

امروز صبح كه از سوسي (با كسره سين اول و ساكن واو) كه البته منظورم همون سرويسه مامانه پياده شدم حتي واسه آقايون هم جالب بود كه من ميخنديدم. راسياتش تو هر وضعيتي با آقايون خوبم البته دو تا آقا هستن كه با مامانم سوار سرويس ميشن و چون مامان ميگه محمدجواد به عموها سلام كن و من طبق معمول برخلاف اون كارامو انجام ميدم نه سلام ميكنم و نه جواب سلامشونو ميدم. ولي با بقيه هم سرويسيا خوبم. مثلاً‌ يكيشون مسئول اينه كه از نون بربري تازش به من بده وگرنه غوغا به پا ميكنم. حتي امروز كه حواسم بهش نبود و بهش سلام نكردم (خودتون ميدونين واسه چي سلام ميكنم ديگه) بنده خدا مامانمو صدا كرد و كل نونو داد بهش و گفت هر چقدر محمدجواد دوس داره ازش بردارين.

داشتم ميگفتم تازگيا با يه خاله كه تو سرويس كنار مامان ميشه خوب شدم. حتي چند وقته پيش چند روزي نبود از مامان پرسيدم: مامان خاله كوش؟ چرا نمياد؟ و خودتون بهتر ميتونين قيافه مامان رو مجسم كنين!!!!!

خلاصه اين خاله‌هه خيلي خوبه. من ياد گرفتم بوسش كنم. واسش ناز كنم. حرفاي دلمو واسش بگم. براش تعريف كنم كه ديروز مامان منو چه جوري اذيت كرد. تو خونه كدوم اسباب‌بازيمو شيكوندم و ....

مامان هر وقت زيادي ذوق ميكنه بهم ميگه: حاجي. و من كه ميدونم تو اينجور مواقع بايد يه لبخند بزنم و سرمو برگردونم كه چشام تو چشاش نيفته تحويلش نميگيرم. وقتي چند بار گفت بعداً ميگم بله و اون موقعس كه مامان ميگه دوستت دارم حاجي. و در جوابش صداي قهقهه منه كه مياد.

در جواب هر كي ازم بپرسه حاجي كيه؟ ميگم محمدجواد

 

مامان تو خونه نشسته بود و داشت كار خودشو ميكرد. رفتم جلوش و دستمو مشت كردم و گرفتم جلوي دهنش و گفتم:

من: سلام

مامان: سلام عزيزم

من: ببخشين، ام (با كسره الف) شما چيه؟

مامان: چي؟

من: ام من محمدجواد ميرحسيني

مامان كه از تعجب شاخ درآورده بود گفت: حالا فهميدم ام من شهلا .....

من: نه. مامانه ميرحسيني

مامان: نه پسرم. اسم من شهلا ....

من: نه ... نه .... نه

مامان: خوب ام بابا چيه؟

من: باباي ميرحسيني!!!!

مامان: حالا اگه گفتي ام آجي چيه؟

من: آجيم فائزه ميرحسيني.

 

صبح طبق معمول بهانه‌اي داشتم كه از خونه بيرون نيام و مامان ديرش شده بود. منم لج كردم و

گفتم: من نميام.

مامان: خوب نيا. خودم تنها ميرم و سوار سرويس ميشم و با آقاي ناصري ميرم پيش نرگس جون.

گفتم: منم نميام. ميرم تختم ميخوابم.

مامان: محمدجواد من اگه برم ديگه نميام ببرمت ها...

من: واقعاً ....

مامان كه چشاش از حدقه دراومده بود: بله

من: خوب منم ميرم خونه مامانيم اينا. اصلاً تو بدي. مامانيم خوبه. عمه خوبه.

مامان: خداحافظ

من: همينجوري به در نيگا كردم و بي‌خيال رفتم رو تختم خوابيدم.

مامان كه مجبور شده بود برگرده و نازمو بكشه اومد و ديگه به گريه افتاد و گفت محمدجان پاشو بريم وگرنه سرويس ميره‌ها. و اينجا بود كه وقتي بوسم كرد راضي به اومدن باهاش شدم. فكر كرده ميتونه با من لجبازي كنه. تازه اگه سرم داد بزنه ميدونه خيلي بلندتر سرش داد ميزنم.

 

داشتيم از خيابون رد ميشديم. خيابوناي طرف ما خيلي خلوته. منم كه اصلاً عادت ندارم حتي تو چهارراه دسته مامان رو بگيرم و مامان بيچاره بايد دنبالم بدوه. خلاصه داشتم با خيال راحت از خيابون رد ميشدم. يه ماشين تندي پيچيد تو خيابون. حالا فكر كنين با صداي ترمزش همه واستاده بودن كه ببينن چي شده؟ و من كه خيلي ترسيده بودم داد زدم: پرايد، يواش، ترسيدم. ميزنمت ها.... اهه و خيلي كلمات ديگه كه مامان يادش نمياد. اونجا بود كه راننده پرايده نميدونم چي شد كه همون پشت فرمون تا چند لحظه كه ما داشتيم از اونجا دور ميشديم فقط به ما نيگا ميكرد و از جاش تكون نميخورد.....

 

با يه موتوري ديگه هم اين برنامه رو پياده كردم. فقط فرقش اينه كه موتوريه هر روز صبح و عصر ما رو ميبينه و بهم ميخنده....

 

اگه راننده سرويس هم تند بره و ترمزاي بيجا كنه همين بلا رو سرش ميارم. با هيچ كس هم رودربايستي ندارم.

ولي امان از وقتي كه تو ماشين خودمون بشينم فقط ميگم بابا تن تن برو. پژو برو كنار. موتوري بوق نزن. بابا پرشيا نما (راهنما) ميزنه. بچه برو ... ميزنمتا.... مامانش بگيرش ديگه.....

مامان داشت با يه وسيله‌اي كار ميكرد كه خيلي سروصدا داشت. بعد از چند دقيقه داد زدم سرش و گفتم: مامان بسه ديگه. سرم رفت. چقدر سر و صدا ميكني.

عشقم اينه كه برم و با لگد بزنم به قالپاق ماشينا تا صداي آژيرشون دربياد ولي اگه بكشن حاضر نيستم دست به ماشين خودمون بزنم.

يه همسايه داريم كه خيلي منو دوست داره. چند روز پيشا با بابام رفته بوديم پائين و ديديمش و اون وقتي به من دست داد گفت چه طوري محمدجواد؟ و من با كمال خونسردي گفتم: خلجي .... خوبي... حالا هر چي بابام ميگه پسرم بگو آقاي خلجي. ولي مگه حريف من شد.

به كلمه دوستت ندارم خيييلي حساسم. يعني وقتي مامان ميگه دوستت ندارم اينگار دنيا تو سرم خراب ميشه و تا وقتي مامان از حرفش برنگرده اينقده ميگم: مامان دوسم نداري نه؟ و وقتي زيادي تكرارش ميكنم اون موقع ميگه چرا عزيزم دوستت دارم ولي اينكارت اشتباهه و من قبول ميكنم و با يه بوس قهرمون به آشتي تبديل ميشه.

كلماتي كه ميگم:

ميشنگم = ميشكونم

چردم (با فتحه چ) = كردم

پرايدم = همه ماشيناي پرايد

آجيم = آجي فائزه

ام (با كسره الف) = اسم

دادز = خداحافظ

بشو (فتحه ب) = پاشو

نمايي = راهنماي ماشين

دمبانش ميگنديم = دنبالش ميگرديم

اندون = هندونه كه عاشقشم

دمگه = دكمه

دااگون = داغون

دختم (با ضمه د و فتحه ت) = خوردم

ابششاه = اشتباه

فعلن تا بعد خداحافظ
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 14:30  توسط شهلا  |