|
|
|
|
|
سلام به همه با مدير مهدكودك صحبت ميكردم و ميگفتم خانم نميدونم خانم ميرحسيني باور كنين ما هم مونديم راننده سرويس مهدكودك محمدجواد آقاي ناصريه محمدجواد: مامان ناصري چرا نيومد؟ من: عزيزم ناصري نه آقاي ناصري. محمدجواد: خوب آقا ناصري چرا نيومد؟ من: صبر كن محمدجواد وقتي ماشين سمندشو ميبينه داد ميزنه: بدو بريم سوار ناصري شيم!!! من: پسرم سوار ناصري چيه؟ محمدجواد: ناصري واستا من اومدم.
بابا: محمدجواد: نه. ميزنمتا!!! مامان: پس بريم يه بابا بخريم؟ محمدجواد: اممممممممم مامان: يه بابا كه پرشيا داشته باشه. محمدجواد: پرشياش كجاست؟ بابا محمد: بابا پرايد مال منه؟ بابا: محمد: با خنده. مامان اگه بابا بميره پرايد بابا: ....... مامان: محمد جان محمد: واستا آقاااا مامان: محمد: بفمايين آقا. پشت چراغ قرمز گير كرديم و ذره ذره جلو ميريم. تو اين وقت محمد ميگه: چراغ چرا قرمزه؟ مامان: محمد: اه سبز شد. در همين وقت ماشين بغلي شروع به بوق زدن كرد محمد به ماشين بغلي: آقا بوق نززززن. راننده بغلي:..... مسافراي ديگه: ..... همسايه روبرويي در خونه رو زده محمد: چرا زنگ ميزني؟ همسايه: محمد: مامانم كار داره. با همكارا داريم به سمت سرويس ميريم. محمد در حالي كه دست آزيتا محمد: مامان. آزيتا عشقه. من: آره پسرم محمد: مامانش نازه. من: ..... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 22 آبان1386ساعت 13:0 توسط شهلا
|
|
||