تبليغاتX
ما چهار نفر - محمدجواد و حرفاش
فائزه و محمدجواد دو تا فرشته‌اي كه خدا به ما داده.

سلام به همه

با مدير مهدكودك صحبت ميكردم و ميگفتم خانم نميدونم چه جوري به محمدجواد بايد ياد بدم كه قبل از اسم هر كس يه خانم يا آقا اضافه كنه. اون با تعجب به من گفت:

خانم ميرحسيني باور كنين ما هم مونديم چون وقتي ميخواد بره دستشويي بايد سعيده جون اونو ببره و محمدجواد بلند ميگه: سعيد بيا ديگه ميخوام برم دسشويي. هرچي بهش ميگيم سعيده جون ولي قبول نداره كه همش ميگه سعيد.

راننده سرويس مهدكودك محمدجواد آقاي ناصريه و يه سمند داره كه عشقه محمدجواده و خيلي هم با اون سمندش تند ميره و از همه ماشينا جلو ميزنه. يعني وقتي بچه‌ها كه همگي پسرن و يه دختر تو اونا خودنمايي ميكنه سوار ماشين آقاي ناصري ميشن داد ميزنن ناصري تند برو ديگه. خلاصه صبح كه منتظر سرويسش بوديم اومده به من ميگه:

محمدجواد: مامان ناصري چرا نيومد؟

من: عزيزم ناصري نه آقاي ناصري.

محمدجواد: خوب آقا ناصري چرا نيومد؟

من: صبر كن داره مياد.

محمدجواد وقتي ماشين سمندشو ميبينه داد ميزنه: بدو بريم سوار ناصري شيم!!!

من: پسرم سوار ناصري چيه؟ سوار ماشين آقاي ناصري بشيم.

محمدجواد: ناصري واستا من اومدم.

 

 حالا سوار ماشین شده داد میزنه: کام آن تازه فهميدم علت تند رفتنش اينه كه واسه بچه‌ها سي‌دي محسن چاوشي ميذاره و صداشو بلند ميكنه.

بابا: محمدجواد بريم يه مامان خوب بخريم كه هميشه خونه باشه؟

محمدجواد: نه. ميزنمتا!!!

مامان: پس بريم يه بابا بخريم؟

محمدجواد: اممممممممم

مامان: يه بابا كه پرشيا داشته باشه.

محمدجواد: پرشياش كجاست؟

بابا و مامان: .....

 

 

محمد: بابا پرايد مال منه؟

بابا: پسرم وقتي من مردم واسه تو ميشه.

محمد: با خنده. مامان اگه بابا بميره پرايد مال منه.

بابا: .......

 

مامان: محمد جان چراغ قرمز يعني چي؟

محمد: واستا آقاااا.

مامان: چراغ سبز چي ميگه؟

محمد: بفمايين آقا.

 

پشت چراغ قرمز گير كرديم و ذره ذره جلو ميريم. تو اين وقت محمد ميگه: چراغ چرا قرمزه؟

مامان: خيابون شلوغه بايد صبر كنيم تا سبز بشه و از چهارراه رد بشيم.

محمد: اه سبز شد. بريم ديگه.

در همين وقت ماشين بغلي شروع به بوق زدن كرد و چراغ دوباره قرمز شد.

محمد به ماشين بغلي: آقا بوق نززززن. چراغ قرمزه. واستا ديگه. اه

راننده بغلي:.....

مسافراي ديگه: .....

 

همسايه روبرويي در خونه رو زده و با من كار داشته. محمدجواد در رو كه باز ميكنه با داد ميگه:

محمد: چرا زنگ ميزني؟ مگه آزار داري؟

همسايه: پسرم با مامانت كار دارم.

محمد: مامانم كار داره. مياد كه در رو ببنده ميدوم جلوي در و بعد از عذرخواهي و شرمندگي باهاش صحبت ميكنم.

 

 

با همكارا داريم به سمت سرويس ميريم. محمد در حالي كه دست آزيتا رو گرفته و داره راه ميره به من ميگه:

محمد: مامان. آزيتا عشقه. دوستش دارم.

من: آره پسرم آزيتا خوبه.

محمد: مامانش نازه. دوستش دارم.

من: .....

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 13:0  توسط شهلا  |