|
|
|
|
|
بچايا (بچهها) عيد آمد آدامه (آماده) باشين تخم گلها را در گلدان بپاشين رخت قرمز به تن، روباي (روبان) آبي پالتوي صورتييييي در بهاران هست باد و باران .......
شعراي جديدي كه محمدجواد تازه ياد گرفته و هي با خودش ميخونه. تو ماشينهاي فلزيش انواع مختلفي هست كه رو فرشا اونا رو رديف ميكنه به اين ترتيب: سمند زرد با خط نارنجي
بهش ميگم اين ماشينا رو جلوي پا نذار با قدرت ميگه: بابا چيكار كنم ترافيكه منتظرم راه باز شه حركت كنم ديگه.
ديگه خودش كاملاً لباساش رو عوض ميكنه و حتي دكمه خيلي سفت شلوار جينش رو ميبنده.
يه مدتيه ماشين رو فروختيم و بچم خيلي ناراحته. اولاش ميگفت: - مامان 206 قرمز از پرايد ارزونتره؟ - نه عزيزم. گرونتره - مامان تويوتا كمري كه سقفش باز ميشه از پرايد ارزونتره؟ - نه پسرم، خيلي گرونه. - مامان اتوبوس از پرايد ارزونتره؟ - واسه چي ميپرسي گلم؟ - خوب حالا كه پرايدمون رو فروختونديم بيا يه 206 صندوق دار نوک مدادی بخريم ديگه.
واسه همين فكرم بدجور مشغول تهيه يه ماشين هست و اميدوارم هرچه زودتر يه ماشين بخريم چون ديگه تحمل محمدجواد تموم شده. راستش خودمون هم كلافه شديم. هرچي برنامهريزي واسه تابستون دارم به مشكل ماشين منتهي ميشه و بس. هنرپيشههاي مورد علاقه: جومونگ - مايكل آنجلو – استوارت ليفل – لاک پشتای نینجا – کبرا ۱۱ اسباببازي مورد علاقه: شمشير به خاطر جومونگ – عروسكاي لاكپشتاي نينجا – ماشين
غذاي مورد علاقه: - كباب اعم از: (كوبيده – كباب تابهاي – جوجهكباب – كتلت كه بايد وقتي داره درست ميشه از تو ماهيتابه بردارم و لاي نون داغ داغ بدم بخوره – گوشت چرخكرده سرخ شده) - پلو با ماهي (البته تن باشه بيشتر ميخوره) - قرمهسبزي (البته بايد بگم لوبياها رو ميگه گوشت و بايد اين خورشت پر باشه از لوبيا) – - ماكاروني (پيچي) - پلو نارنجي (استامبولي)
غذايي كه اصلن دوست نداشت فسنجان بود كه اونم با اين كلك كه كباب شاهروديه به خوردش داديم و حالا ديگه ول كن نيست و همش دوست داره بخوره البته گوشتاش رو نبايد بهش بديم چون به نظر اون گردوها گوشت هستن.
رنگ مورد علاقه: آبي عاشق شهرهاي شمال و شاهرود هست و همش ميگه مامان كي ميريم شمال كه من برم دريا و كباب بخوريم و من همش بازي كنم. يه روز هي داشت نق ميزد و به عبارتي حوصلش سر رفته بود كه البته سرمنشاء همه اين كارهاش بداخلاقي فائزه بود. بابا محسن كه اومد گفتم يه سر با فائزه برو بيرون و چند تا نون هم بخر. چون محمدجواد تو يه اتاق ديگه بود متوجه نشدم كه اون حرفاي منو شنيده. محمدجواد: مامان شلوار لي مشكي من كجاس؟ مامان: واسه چي ميخواي؟ - آخه ميخوام با بابا برم نون بخرم. - پسرم تو خونه مراقب مامان باش. من تنها هستم و الان تو مرد خونهاي. - نه بابا بمونه من با آجي ميرم نون ميخرم. - پسرم آجي حالش خوب نيست و چون زياد نق ميزنه بابا ميبره درمانگاه واسش آمپول بزنه. - خوب منم ميرم پاهاشو ميگيرم تا تكون نخوره و اونوقت دردش بگيره. - ...... يه چند روزي رفته بودم ماموريت (پنج روز) روز اول زياد حاليش نشد. دومين روز ديگه شروع كرد و هي ميگفت مامان تو رو خدا كي مياي. قول ميدم پسر خوبي باشم. ديگه اذيتت نميكنم. روز آخر ديگه گفت مامان چرا هر چي ميخوابم تو نميرسي؟ گفتم عزيزم يه دونه ديگه بخوابي ميرسم. صبح شد و اول صبح زنگ زد چرا نيومدي پس؟ گفتم خونه رو جمع كن كمدت رو مرتب كن دارم ميام. بچه با بغض گفت: مامان همه كاري كه گفتي كردم ولي اگه نياي ديگه غذا نميخورم. ديگه هيچي نميخورم.
از وظايف محمدجواد تو خونه موقع گردگيري اينه كه ريشههاي فرش رو بزنه زير فرش. اونم وقتي به ريشه فرشا ميرسه ميگه: نازي نازي حالا برو زير.
چند وقت پيش فائزه و محمدجواد هوس كالباس و سوسيس كرده بودن و هي گير ميدادن واسمون بخر. آخه اين دو چيز تو برنامه غذايي ما شايد سه ماه يكبار يا حتي چهار ماه يكبار ديده بشه اونم واسه دل بچهها. تلويزيون برنامهاي داشت راجع به تهيه سوسيس و كالباس كه اونا با ديدن اون برنامه ديگه حالت تهوع ميگيرن از ديدن سوسيس. شانس بچهها هم چند وقته صبحها تبليغ سوسيس و كالباس ماسيس رو ميكنه كه ديگه روزگاري داريم با اين دو تا.
ميگه: مامان ماشاء ا... هزار ماشاء ا... ديگه بزرگ شدم و مرد شدم و خودم ميرم دستشويي و خودمو ميشورم. ديگه لباسامو خودم عوض ميكنم. دستامو شستوندم (شستم). با حوله خشكوندم (خشك كردم).
چند روزه گير داده كه بابا موهات سفيد شده و ديگه ميخواي بميري. اگه تو بميري من دلم واست تنگ ميشه. اگه تو بميري ديگه نميريم شمال.
ماشين سمندشو تو خونه دائيش جا گذاشته بود و با هزار وعده و وعيد بهش گفتيم دايي هر وقت بياد ماشينتو مياره. تا اينكه يه روز تلفن زنگ زد: محمدجواد: الو سلام دايي .. خوبي؟ دايي: سلام عزيز دل دايي. خوبي؟ آبجي خوبه؟ - دايي چرا خونمون نمياي دلم واست تنگ شده؟ - امشب ميخوايم بيايم خونتون. - آخ جون سمند زردمو امشب ميارن. مامان دايي با شما كار داره؟ من: پسرم دايي جايي بودن و نميتونه ماشينت رو بياره. محمدجواد: اي بابا پس اين سمند منو كي مياره؟ آخه چند بار بگم من نگران سمندم هستم؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 11:28 توسط شهلا
|
|
||